مددکار اجتماعی - پزشک و مشاور اجتماع
مددکار اجتماعی - پزشک و مشاور اجتماع

غالبا تعاریفی که جامعه شناسان از جامعه به دست داده اند با یکدیگر شباهت دارد و نکات مشترکی در آنها دیده می شود . بسیاری از متفکرین جامعه انسانی را با بدن انسان مقایسه کرده اند ، رشه این شیوه تفکر را بایستی در یونان قدیم جستجو کرد .
ارسطو جامعه را به موجودی زنده تشبیه می کند که قانون تولد و رشد و مرگ بر آن حاکم است .
اسپنسر فیلسوف انگلیسی عقیده دارد که هم جامعه هم بدن انسان تابع اصل تکامل بوده و از طرف دیگر سیستم عصبی در انسان را با نظام ارتباطات در درون جامعه مقایسه کرده است .
اگوست کنت بانی جامعه شناسی معتقد است که جامعه از تمام افراد زنده و همچنین از تمام کسانی که از این جهان رفته اند ولی با تاثیر خود در ذهن اخلاف خویش به حیات خود ادامه می دهند تشکیل می یابد . به نظر کنت هیچ موجودی به اندازه جامعه مستعد پیشرفت سریع و بویژه ترقی مداوم نیست زیرا در نتیجه توالی نسل ها اجتماع مسلط بر زمان گردیده است و بنابراین از نظر وی جامعه همانند کاروانی از نسل های گذشته و معاصر است که در راه ترقی و تعالی سیر می کند .
امیل دورکیم جامعه را موجودی زنده می شمارد و معتقد است همچنانکه هر جانداری تنها از اجتماع ساده سلولها بوجود نیامده و دارای حس عمومی یا حیات می باشد ، جامعه نیز تنها از گرد آمدن ساده افراد تشکیل نیافته بلکه دارای وجدان و روحی جمعی است و مطالعه جلوه های وجدان جمعی ( حالات روحی و عاطفی جمع ) را می توان موضوع علم جامعه شناسی دانست .
گاستون بوتول جامعه شناس فرانسوی جامعه را متشکل از گروه انسانهایی که دارای طرز فکری مشابه اند می داند که روابط آنها مبتنی بر تفاهم متقابل است .
مرتضی مطهری در کتاب جامعه و تاریخ جامعه را مجموعه ای از افراد انسانی می داند که با نظامات و سنن و آداب و قوانین خاصی به یکدیگر پیوند خورده و زندگی دسته جمعی دارند . زندگی دسته جمعی این نیست که گروهیاز انسانها در کنار هم و در یک منطقه زیست کنند و از یک آب و هوا و یک نوع مواد غذایی استفاده نمایند . آهوان یک گله نیز با هم می چرند و با هم می خرامند و با هم نقل مکان می کنند اما زندگی اجتماعی ندارند و جامعه تشکیل نمی دهند .
زندگی انسان که اجتماعی است به معنی اینست که ماهیت اجتماعی دارد . از طرفی نیازها ، بهره ها ، برخورداریها ، کارها و فعالیتها ماهیت اجتماعی دارد . جز با تقسیم کارها و تقسیم بهره ها و رفع نیازمندیها در داخل یک سلسله سنن و نظامات میسر نیست . از طرف دیگر نوعی از اندیشه ها ، ایده ها ، خلق و خویها بر عموم حکومت می کند و به آنها وحدت ویگانگی می بخشد و به تعبیر دیگر :
جامعه عبارتست از مجموعه ای از انسانها که در جبر یک سلسله نیازها و تحت نفوذ یک سلسله عقیده ها و ایده ها و آرمانها در یکدیگر ادغام شده و در یک زندگی مشترک غوطه ورند .
آلن بیرو در فرهنگ علوم اجتماعی تعاریفی چند از جامعه به قرار زیر را بدست می دهد : وحدت جزیی ، جسمی ، روانی و اخلاقی بین موجودات هوشمند ، با برخورداری از حکومتی پایا ، فراگیر و کارا ، در جهت تحقق هدفی مشترک بین تمامی افراد . ( وحدت جزیی ، پیوند و تشارک بین افراد یک جامعه است ، نه از هر نظر ، بلکه از برخی جهات آنچنانکه فردیت آنها نیز محفوظ بماند )

  • جمعی سازمان یافته ، متشکل از افرادی که در سرزمین مشترک زندگی می کنند و به صورت گروهی با یکدیگر ، در جهت ارضای نیازهای اجتماعی اساسی ، همکاری دارند ، فرهنگی مشترک دارند و هر گروه به صورت واحد اجتماعی متمایزی به کار می پردازند .
  • گروهی متشکل از موجودات انسانی که با پیوند های روانی ، زیستی ، فنی و فرهنگی ، همبستگی یافته اند .

با این تعاریف می توانیم به تعریف جامعی از جامعه به قرار زیر اشاره کنیم :
یک جامعه ، جمعیتی سازمان یافته از اشخاصی است که با هم در سرزمینی مشترک سکونت دارند ، با همکاری در گروهها نیازهای اجتماعی ، ابتدایی و اصلی شان را تامین می کنند و با مشارکت در فرهنگی مشترک به عنوان یک واحد اجتماعی متمایز شناخته می شود .

ویژگیهای جامعه

آلن بیرو ویژگیهای اساسی جامعه را به قرار زیر بر می شمرد :

  • عمومیت :به عنوان یک واحد معنی دار در سازمان هستی ، هم فرد را در خود جای می دهد ، هم جایگزین آن می شود و افرادی در هر دو جنس و تمامی سنین را در بر می گیرد .
  • تداوم و استمرار : طول عمر جامعه ، از طول هستی هر یک از افراد فراتر می رود . معمولا انسانها در یک جامعه تولد می یابند ، با آن انطباق می پذیرند ولی نمی توانند خود جامعه ای خاص بنا کنند .
  • مشارکت کم و بیش فعالانه که مورد خواست افراد است ، کم و بیش از آن آگاهند و آن را در وجود خویشتن احساس می کنند . لیکن در جریان این مشارکت ، هرکس از مزایای حیات جمعی سهم می برد ، ضمن آنکه نقشی فعال در آن ایفا می کند .
  • هر جامعه به صورت یک واحد عملیاتی یکپارچه است که افراد باید در درون آن جذب شوند و در برابر قوانین مربوط به جریان امور در جامعه خاضع باشند یعنی به تبعیت از قانون بپردازند .
  • در هر جامعه برخی تفاوتهای درونی از نظر روابط ، وظایف و نقشها وجود دارد که در جامعه صنعتی این تمایزات ابعاد وسیعتری یافته است ولی در هر حال هدف از چنین تمایزاتی در نقشها و وظایف رفع نیازهای مختلف جسمانی ، روانی ، فرهنگی و فنی به بهترین وجه است

 

وظایف جامعه

 

  • ایجاد روابط : جامعه افراد را در زمان و مکان دور هم جمع می کند ، به گونه ای که بتوانند میان خودشان روابط انسانی برقرار کنند .
  • نظام ارتباطی : جامعه وسایل ارتباطی سیستماتیک و کامل در اختیار افراد می گذارد به طوری که آنان به کمک زبان و دیگر نمادهای مشترک می توانند معانی و مقاصد رفتارهای یکدیگر را بفهمند .
  • نظام جایگزینی : جامعه برای جانشینی نسلها که برای بقا و تداوم هستی اش ضروری است تدابیر و شیوه های منظم و کارآمد تدارک دیده است . بعبارت دیگر جامعه از طریق ازدواج ، خانواده ، گروه های خویشاوندی تداوم خود را تضمین می کند . این وظیفه را می توان تحت عنوان نظام جایگزینی جامعه نیز عنوان نمود .
  • نظام نظارت اجتماعی : جامعه با نظارت و مراقبت از الگوهای مشترک رفتاری ( ارزشها و هنجارها ) که افراد آنها را در روابط با هم نوعان خود به کار می برند نظم اجتماعی را ایجاد می کنند . نظام نظارت اجتماعی به دو دسته تقسیم می شود : بخشی از آن نظام مقررات و ارزشها را شامل می شود و بخشی دیگر نظام تنبیه و پاداش را در بر می گیرد که در حقیقت محرکهای رفتاری افراد از آن ناشی می شود .
  • همنوایی اجتماعی : جامعه از طریق نظام سازمان یافته تربیتی رسمی یا غیر رسمی اش ، نسبت به اجتماعی شدن ( جامعه پذیر کردن و فرهنگی کردن ) افراد اقدام می کند .
  • نظام تولیدی : جامعه با سازمانها و گروههای گوناگون اقتصادیش کار تولید و توزیع کالاها و خدمات ضروری برای زندگی افراد را سامان می دهد .
  • نظام دفاعی : جامعه با سازمانهای سیاسی ، اداری و انتظامی خود امنیت خارجی و نظم را تامین نموده و ضمنا به تدابیری در زمینه پزشکی و بهداشتی نیز دست می یازد تا اعضایش طولانی تر و با تندرستی بیشتری زندگی کنند و نسل آینده بتواند با تامین بیشتری به بزرگسالی دست یابد .

 

فرهنگ

فرهنگ مجموعه پیچیده ای است که در برگیرنده دانستنیها , اعتقادات ,هنرها , اخلاقیات ,قوانین ,عادات وهرگونه توانایی دیگری است که بوسیله انسان بعنوان عضو جامعه کسب شده است.
در جامعه شناسی و انسان شناسی از فرهنگ تعاریف متعددی عنوان گردیده است . معروفترین و شاید جامع ترین تعریفی که از فرهنگ ارائه گردیده است , متعلق به ادوارد تایلر TYLOR است که در بالا ذکر شد.

تعاریف دیگر فرهنگ

 

  • رالف لینتون فرهنگ را ترکیبی از رفتار مکتب می‌داند که بوسیله اعضاء جامعه معینی از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود و میان افراد مشترک است .
  • به نظر ادوارد ساپیر فرهنگ بعبارت از نظامی از رفتارها که جامعه بر افراد تحمیل می‌کند و در عین حال نظامی ارتباطی است که جامعه بین افراد بر قرار می‌کند.

با توجه به تعاریف فوق بطور کلی می‌توان فرهنگ را میراث اجتماعی انسان دانست که او را از سایر حیوانات متمایز می‌سازد. این وجوه تمایز را که منحصر به انسان است می‌توان مبتنی بر چهار ویژگی بشرح زیر دانست :

  • تفکر و قدرت یادگیری
  • تکلم
  • تکنولوژی
  • اجتماعی بودن(زندگی گروهی)

بعضی از صفات فوق را می‌توان در حد بسیار ضعیفی در حیوانات نیز مشاهده نمود که آنها را در حقیقت اعمال و حرکات غریزی باید تلقی نمود و نه ویژگیهای فرهنگی مثل غریزه مادری , لانه سازی و...
فرهنگ انسانی بر عکس در بسیاری از موارد بر غرایز بشری لگام می‌زند و بهمین دلیل چنانچه فرهنگ انسانی را از انسان بگیرند تمایزی بین انسان و حیوان بجای نمی‌ماند.

فرهنگی شدن

فرهنگی شدن در حقیقت هماهنگی و انطباق فرد با کلیه شرایط و خصوصیات فرهنگی است و معمولاً به دو صورت ممکن است واقع شود. اول بصورت طبیعی و تدریجی که همان رشد افراد در داخل شرایط فرهنگی خاص است . دوم بصورت تلاقی دو فرهنگ که بطرق مختلف ممکن است صورت گیرد . فرهنگ در برگیرنده تمام چیزهایی است که ما از مردم دیگر می‌آموزیم و تقریباً اعمال انسان مستقیم و یا غیر مستقیم از فرهنگ ناشی می‌شود و تحت نفوذ آن است . برای روشن شدن مطلب یکی از اعمال انسان را مثال می زنیم : غذا خوردن نیازی بدنی و بیولوژیک است , برای زنده ماندن باید تغذیه کرد ولی وقتی سئوال می‌شود چه باید خورد ؟ چگونه باید خورد؟ چه وقت باید خورد , نفوذ فرهنگ در اعمال انسانی نمودار می‌گردد. برآوردن نیازهای غریزی در انسان با مجموعه‌ای از رفتارهای پیچیده همراه است و این رفتارها را فرهنگ هر جامعه ای شکل می‌دهد . در مورد برآوردن نیاز تغذیه در جوامع مختلف اشکال گوناگونی دیده می‌شود و محدودیت ها , مقررات , قواعد و رسومی هست که افراد هر جامعه را تحت نفوذ می‌گیرند که مثلاً چه باید خورد و از خوردن چه چیز باید پرهیز کرد. فرهنگ بین افراد مشترک است . هر فردی خصوصیاتی منحصر به فرد دارد که ویژه است و دیگران را از آن بهره‌ای نیست . این گونه خصوصیات جزو فرهنگ بشمار نمی‌رود مگر آنکه بوسیله افراد دیگر یاد گرفته شود و بصورت رسوم و عادات گروهی در آید و دیگران در انجام آن شرکت کنند. از طرف دیگر فرهنگ گرد آورده جمع است ,ذخیره دانش انسانی از طریق نسلهای متمادی فراهم شده است که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌گردد. و بهمین دلیل غالباً هر اختراعی بر اساس زمینه عینی گذشته که حاصل کوششهای جمعی انسان است متکی می‌باشد.

 

فرهنگ مادی و فرهنگ معنوی

اگر فرهنگ را به معنی کوشش‌های انسان برای ارضاء نیازهای خود و غلبه بر طبیعت بدانیم آنگاه می‌توانیم آن را به دو قسمت فرهنگ مادی و فرهنگ غیر مادی یا معنوی تقسیم کنیم. فرهنگ مادی , شامل اشیاء قابل لمس است مثل مسکن ,وسایل زندگی , وسایل و ابزار و دوات هواپیما , اتومبیل , ماشین آلات , در عناصر فرهنگ آنچه را که مادی نیست فرهنگ معنوی گویند هنر ,زبان , ادبیات , فلسفه ، سیاست, افکار و عقاید , نحوه فکر و استدلال قوانین و علوم در این زمینه جای می‌گیرند.
فرهنگ مادی و غیر مادی بیک نسبت و آهنگ پیشرفت نمی‌کنند بلکه معمولاً فرهنگ مادی سریعتر دگرگون می‌گردد از این رو شکافی بین این دو پدیده می‌آید که آن را پس افتادگی یا تاخر فرهنگی می‌نامند . به بیان دقیقتر تأخر فرهنگی ,پس افتادن یک عنصر فرهنگی از سایر عناصر است . فرهنگ معنوی بدنه اصلی یک فرهنگ ملی است . همین بدنه است که قدرت روحی و نیروی حیاتی یک ملت را مشخص می‌کند, همین بدنه است که باید به دل و جان در نگهداشت آن کوشید ,زیرا فرهنگ معنوی نقطه تعالی و فرازگاه حیات ملی است .
هر فرهنگ حاوی تعاریفی از حقایق موجود است که بر پایه آن، معارف مردمش را شکل می‌دهد, این مفاهیم شامل اعتقادات مذهبی , باورهای ساسی, اساطیر , تئوریهای علمی و امثال آن می‌گردد مثلاً در فرهنگ اسلامی اعتقاداتی در مورد خلقت انسان , آینده بشریت و ماهیت وجود و رابطه خالق با مخلوق و غیره وجود دارد .
از آنجا که مفاهیم از طریق زبان بعنوان یک واسطه در رابطه‌ای مستقیم با تفکرات و تجسمات انسانها از حقایق موجود است بدین جهت بسیاری از جامعه شناسان زبان را کلید درک مفاهیم ذهنی می‌دانند , به بیان دیگر افکار هر مردمی در قالب سمبل های صوتی و بعضی اوقات اشارات , تصویر , حرکات بدنی و امثال آن خلاصه می‌شود, این سمبل هاست که زبان هر قومی را تشکیل می‌دهد , بنابراین لغات صرفاً اصولی نبوده بلکه در آن افکار و تجربیات انباشته می‌باشند.
فرهنگ مادی هر جامعه همچنانکه گفته شد شامل مجموعه دست آوردهای مادی یا تکنولوژی آن جامعه است . یکی از جامعه شناسان بنام لوئیس منفرد در بحث از تکنولوژی و فرهنگ می‌نویسد :تکنولوژی در خارج از فرهنگ قرار نمی‌گیرد و بر عکس جزئی از آنست .
بعبارت دیگر تکنولوژی عنصری است از فرهنگ زیرا پیشرفت تکنولوژی کاملاً وابسته به پیشرفت علم است و در این زمینه جامعه شناسی کاملاً نشان داده است که پیشرفتهای علمی وابسته به ارزش ها و جهان بینی های خاص و یا در رابطه با جهت یابیهای مذهبی یک جامعه است .در این زمینه "ماکس وبر" در مطالعه علمی خود نشان داده است که پروتستانتیسم کالون در مقابل علم گرایش کاملاً مساعد و مناسب و فعالی داشته است تا کاتولیسیم .
به عقیده ماکس و بر در نظر پروتستانها , علم خداوند و مشیت های وی را نمی‌توان درک کرد مگر یا آگاهی بر کارهای خداوند . علمی که مورد توجه آنها قرار گرفت در ابتداء فیزیک و سپس سایر علوم طبیعی و خصوصاً ریاضیات بود. در آنها این امیدواری بود که از آگاهی تجربی قوانین الهی طبیعت پی به آگاهی در باره اساس و مبداء عامل برسند. بنابراین تفکر پروتستانی و فرهنگ طبقه بوروژو با در آمیختن, نهایتاً تاثیر عمیقی بر روی طرز فکر جامعه تکنولوژیک جدید نمودند و می‌توان تصدیق نمود که بدون چنین پیوندی بین مذهب و فرهنگ طبقه مسلط که در قرون هفده و هیجده اتفاق افتاد جامعه غربی با آنچه که امروز هست تفاوت بسیار زیادی داشت . عامل تکنیکی متغیری است قوی ولی اهمیت و تاثیر حقیقی تکنولوژی را بدون در نظر گرفتن کادر فرهنگی (فرهنگ معنوی )آن نمی‌توان درک نمود.

 

فرهنگ عام

فرهنگ عام را می‌توان به نشانه میراث اجتماعی بشر تلقی نمود و بهمین دلیل مجموعه ویژگیهای اساسی فرهنگ انسانی که جامعه انسانی را با اجتماعات حیوانی از هم متمایز می‌نماید بعنوان عناصر فرهنگ عام محاسبه کنیم : تکلم و تفکر یا اندیشه ورزی , ابزار سازی و خصوصاً اجتماعی زیستن که با نهادهای اجتماعی ,سازمانها و تشکیلات سیاسی و فرهنگی و اقتصادی مشخص می‌گردد, از جمله عناصر اصلی سازنده فرهنگ بشری اند که در تمام جوامع اعم از جوامع تطور یافته و جوامع تطور نیافته وجود دارند. در تمام جوامع بشری ازدواج , خانواده , دولت شیوه خاصی از تولید , اعتقادات دینی و دیگر اجزاء تشکیل دهنده فرهنگ انسانی را می‌توان مشاهده نمود.
اجتماعات حیوانی فاقد فرهنگ اند و اعمال و رفتارشان غریزی است , درحالیکه اعمال و رفتار انسان بیشتر فرهنگی اند تا غریزی گواینکه غرایز هم "در عکس‌العمل‌های رفتار انسان سهمی دارند . از دیدگاه اسلامی رفتار و اعمال انسانی علاوه بر فرهنگ و غریزه از "فطرت " نیز نشأت می‌گیرد.
در عالم حیوانات چنانچه شواهدی نیز از ویژگیهای فرهنگی گونه وجود داشته باشد, غریزی است و نه فرهنگی مثلاً لانه سازی پرندگان عملی غریزی است و در طول اعصار و قرون نیز هیچگونه تحولی بخود ندیده است در حالیکه فرهنگ بشری پیوسته در تغییر است و از طرف دیگر حرکت دسته جمعی پرندگان یا برخی از حیوانات را نمی‌توان به حساب زندگی اجتماعی آنان یا باصطلاح تمایل و گرایش به گروه جویی تلقی نمود زیرا زندگی اجتماعی آنچنانکه انسان دارد دارای ویژگیهایی است که نشانه‌های آنرا در میان حیوانات نمی‌بینیم. حیوانات ممکنست بصورت دسته جمعی از نقطه‌ای به نقطه دیگر جابجا شوند و در دره‌ها , کنار رودخانه‌ها و دریاها در کنار یکدیگر حضور فیزیکی داشته باشند ولی نتیجه‌ای اجتماعی از این گردهم آئی حاصل نمی‌گردد . بعبارت دیگر زندگی اجتماعی به مفهوم واقعی که تنها در بین انسانها مشاهده می‌شود ,بصورت انواع سازمانها و نهادها و تشکیلات اجتماعی , اقتصادی ,سیاسی , فرهنگی متجلی می‌گردد که در میان حیوانات بچشم نمی‌خورد البته رفتار اجتماعی گونه زنبوران عسل با مورچگان , لانه سازی و نظم موجود در حرکات آنها را نمی‌توان جز به اعمال غریزی که طی هزاره‌ها هیچ گونه تغییری در آنها بوجود نیامده توجیه و تبیین نمود.

بهمین جهت برای فرهنگ انسانی که مشترک بین کلیه جوامع بیشتری است ویژگیهای را می‌توان , بر شمرد که هیچیک را در میان حیوانات نمی‌توان مشاهده نمود:
فرهنگ عامل توحید بخش ارزشهای اجتماعی است .

  • فرهنگ نظم بخش رفتار انسانها و کنترل کننده غرایز است .
  • فرهنگ متمایز کننده جوامع از یکدیگر است .
  • فرهنگ آموختنی است . انتقال فرهنگ در مرحله اول بوسیله خانواده و شبکه خویشاوندی و سپس بواسطه منابع دیگر مثل سازمانها و محافل بیرون از خانواده , موسسات آموزشی , وسایل ارتباط جمعی و گروههای اجتماعی , از جامعه به فرد صورت می‌گیرد.
  • فرهنگ حاصل تجربیات و بشری است که طی قرون و اعصار و طی نسلهای متمادی , فراهم آمده و پیچیده تر گردیده است.
  • ابعاد مادی و معنوی فرهنگ پیوسته در حال تغییرات تدریجی است که در مجموع و در طی قرون و اعصار بصورت تحولاتی که دوره‌های مختلف تاریخی بشری را از هم متمایز متجلی می‌گردد.

بنابراین می‌توان به بیان این حقیقت پرداخت که جوامع انسانی دارای فرهنگ بوده و اصطلاحاتی نظیر اقوام بی فرهنگ و یا بی تمدن بر خلاف آنچه رایج و شایع است اعتبار و ارزش علمی نداشته و تنها می‌توان آنها را بعنوان غلط های مصطلحی محسوب نمود .

فرهنگ خاص

فرهنگ خاص را می‌توان میراث اجتماعی جامعه مشخصی دانست که مربوط به محدوده جغرافیایی یا ایدئولوژیک معینی است بعنوان مثال فرهنگ ایرانی یا فرهنگ اسلامی را می‌توان نام برد. که اولی مربوط به محدوده جغرافیای خاص «فلات ایران است) و محدوده‌ای بمراتب فراتر از سرزمینی خاص دارد . بعبارت دیگر کلیه سرزمینهای اسلامی را شامل می‌گردد.
"فرهنگ تشیع" نیز با وجود آنکه عمدتاً مربوط به محدوده جغرافیایی خاصی «ایران) می‌شود ولی فراتر از این محدوده گسترش یافته و مناطق دیگری را نیز در بر می‌گیرد.
فرهنگهای کشورهای مختلف متفاوتند و هر کدام از ویژگیهای خاصی برخوردارند ولی در عین حال ویژگیهای فرهنگی عام بشری را در هر نقطه‌ای که انسان زندگی می‌کند و با هر درجه از رشد و توسعه که باشد, بعنوان میراث مشترک انسان می‌توان مشاهده نمود.

خرده فرهنگ

فرهنگهای قومی, قبیله‌ای ,ناحیه‌ای , گروههای زبانی یا اقلیت های مذهبی و نیز فرهنگهای ویژه و فرعی گروههای شغلی , طبقات ,قشرهای موجود در یک کشور را خرده فرهنگ تشکیل گردیده که البته هر کدام در عین داشتن ویژگیهای خاص خود با فرهنگ کلی جامعه مبانی مشترکی دارند.

بعنوان مثال ویژگیهای مردم لرستان از لحاظ گویش , آداب و رسوم ,شکل لباس پوشیدن , مهمان نوازی , ازدواج و مشخص و متمایز می‌کند این فرهنگ ویژه ر خرده فرهنگ لری می‌گوییم که در حالیکه جزئی از فرهنگ ایرانی تلقی می‌شود ولی ویژگیهای خاص خود را دارد.

خرده فرهنگها را در بین قشرها یا طبقات شهری نیز می‌توانیم مشاهده کنیم مثلاً در یک شهر واحد مثل تهران یا اصفهان یا مشهد قشرها و گروههای شغلی معینی وجود دارند که هر کدام در محدوده فرهنگی خاصی قرار دارند. اصطلاحات , استعارات , طرز سخن گفتن , لباس پوشیدن , برخوردهای اجتماعی, طرز تلقی آنها از واقعیات کاملاً با یکدیگر متفاوت بوده و راحتی می‌توان آنها را از هم تمیز داد بهمین دلیل جماعت بازاری , کسانی که در بوروکراسی دولتی بکار مشغولند , افسران ارتش , پزشکان ,رانندگان تاکسی و... هریک دارای خرده فرهنگ ویژه دارای بوده و در برخوردهای اجتماعی تا حدود زیادی رفتار آنها انعکاسی از تعلق آنها به خرده فرهنگ خاصی است .

توجه به خرده فرهنگهای یک کشور اعم از فرهنگهای قبیله‌ای , مذهبی و طبقه‌ای در جامعه شناسی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است و در حقیقت یکی از راههای شناخت فرهنگ یک کشور آشنایی دقیق با خرده فرهنگها یا فرهنگهای فرعی آن کشور است زیرا درست است که آگاهی از تاریخ یک قوم و حوادثی که در طول قرون و اعصار بر آن قوم گذشته است لازمه و شرط عمده‌ای برای شناخت فرهنگ آن جامعه است ولی تاریخ تنها کلیات و حوادث عمده را در ارتباط با شناخت فرهنگ بازگو می‌نماید در حالیکه تحقیق در خرده فرهنگهای یک ملت این امکان را بوجود می‌آورد که بتوانیم به عمق و کنه خلقیات و روحیات آن ملت پی برده , کارکردهای آداب و رسوم و سنت‌ها را درک نموده و عناصر فرهنگ جامعه را نه از بالا بلکه از پائین و ,بصورت "میکرو" باز شناخته و تعریف کنیم.

فرهنگ پذیری

تطابق با همنوائی عمیق فرد با هنجارها و موازین فرهنگی یک جامعه را فرهنگ پذیری گویند. فرهنگ پذیری یا جریانی را که طی آن فرد فرهنگی می‌شود می‌توان به دو دسته تقسیم نمود. فرهنگ پذیری یک سویه و فرهنگ پذیری دو سویه.
فرهنگ پذیری یک سویه مربوط به کودکان می‌شود و به این دلیل یک سویه نام گرفته است که کودک در مقابل پذیرا شدن ارزش های جدید منفعل است یعنی آنکه جریان تاثیر ارزش ها یک طرفه و تنها از جانب جامعه بسوی کودک است و او مقاومتی در برابر این ارزش ها از خود بروز نداده و نمی‌تواند بر جامعه تاثیری متقابل داشته باشد. کودک بتدریج و ابتداء از طریق خانواده بعنوان میانجی با ارزشها و نهادها و واقعیت‌های اجتماعی آشنا می‌گردد.
فرهنگی شدن طفل از طریق خانواده به دو طریق صورت می‌گیرد : ناآگاهانه و آگاهانه
انتقال ناآگاهانه هنجارها به طفل از طریق سر مشق قرار دادن و اقتباس رفتار و کردار و گفتار والدین می‌گیرد و بدین ترتیب بدون آنکه والدین خود متوجه باشند کودک بتدریج با الگوهای رفتار و کرداری آشنایی می‌یابد که وی از سوی اطرافیان مشاهده می‌کند. این مرحله مرحله‌ای است حساس که شخصیت طفل بوسیله این الگوهای رفتار و کردار و گفتار بتدریج شکل گرفته و پایه ریزی می‌شود.

از طرف دیگر انتقال هنجارها به کودک از طریق آگاهانه بدین معنی است که والدین با آموزش مستقیم و امر و نهی و تشویق و یا ممانعت وی را عمداً با هنجارها و موازین زندگی اجتماعی آشنا ساخته و بگونه‌ای که خود ترجیح می‌دهند و با توجه به برداشتی که از هنجارهای اجتماعی دارند سعی در اجتماعی شدن و فرهنگی نمودن وی می‌نمایند.

آشنایی و سپس همنوائی عمیق کودک با هنجارهای اجتماعی در دو وضعیت آگاهانه ,ناآگاهانه از آن جهت اهمیت فراوان دارد که این جریان ,جریانی است یک سویه و بنابراین ذهن کودک مساعد و آماده است ,از برای هر آنچه که می‌بینید, می‌شنود و حس می‌کند , در حالیکه جریان فرهنگی شدن در بزرگسالان جریانی دو سویه بدین معنا که در مورد افرادی مصداق دارد که شخصیت آنان تکوین یافته و دارای فرهنگ پیش بینی باشند. در چنین حالتی فرهنگ پذیری تبدیل به جریانی پیچیده می‌شود و فرهنگ جدید به سهولت فرد را تحت سلطه و تاثیر خود قرار نخواهد داد.

فرهنگ پذیری دو سویه می تواند از چند طریق به وجود آید :

 

مهاجرت های بین المللی

افرادی که ترک دیار می‌کنند و برای همیشه از وطن خود دل کنده و راهی کشور یا قاره جدیدی می‌شوند , از سوئی سعی در فراموش کردن و جدا شدن از فرهنگ پیشین خود دارند و از سوئی دیگر در همنوائی یا تطابق خویش با هنجارها و موازین فرهنگ جدید کوشش می‌کند.
بهمین علت و با توجه به اینکه فرهنگ پیشین در مقابل فرهنگ جدید مقاومت ورزیده و بسادگی تسلیم نمی‌شود جریان پیچیده و کندی بوجود می‌آید که ممکن است تا آخرین دم حیات فرد مهاجر را تحت تاثیر خود قرار دهد. تمام عناصر فرهنگ پیشین به یک اندازه در مقابل فرهنگ جدید مقاومت نمی‌ورزند و تنها عناصر خاصی سرسختانه و بصورت بسیار مقاوم در برابر فرهنگ جدید باقی می‌مانند . برای اینکه این عناصر را باز شناسیم عناصر تشکیل دهنده فرهنگ را با اقتباس از یکی از انسان شناسان بنام "لسی وایت " می توان به چهار دسته تقسیم نمود:

در میان چهار دسته از عناصر مذکور تنها چهارمین گروه , عناصری , از فرهنگ را در بر دارد که در مقابل فرهنگ جدید فرد مقاومت نموده و موجب می‌گردند که فرد گاهی تا آخرین دقایق حیات هم با اجزایی از فرهنگ پیشین محشور باشد. یعنی در حقیقت در مورد مهاجرینی که پس از سالها دوری از فرهنگ پیشین و الحاق به جامعه و فرهنگ جدید , هنوز در ارتباط معنوی وروحی با فرهنگ پیشین خود می‌باشند.
نمونه چنین واقعیتی را می‌توان در بین مردم آسیای جنوب شرقی از قبیل ژاپنی‌ها , کامبوجی‌ها ونیز مردم هند و سایر نقاط مشاهده نمود که به آمریکای شمالی مهاجرت کرده‌اند . این اقوام که در حال حاضر بعنوان اقلیت‌های قومی در جامعه میزبان (آمریکا) بسر می‌برند و در حقیقت ملیت و هویت آمریکائی یافته‌اند, با وجود تاثیر و تسلطی که در فرهنگ میزبان از لحاظ مادی و معنوی بر آنان دارد, معهذا هنوز دلبستگی ها و علائق خود را نسبت به فرهنگ کشور اصلی خود (خاصه بعد معنوی آن) از دست نداده‌اند و حتی در موارد زیادی نیز برخی از الگوهای فرهنگی خود را بر جامعه میزبان تحمیل نموده‌اند (نوع غذا , لباس ,موزیک و غیره).
همنوائی مهاجرین در چنین جوامعی با تکنولوژی ,نهادها و سازمانها و حتی با ایدئولوژی جامعه میزبان امری است که در مواردی به سهولت و سریعاً و در مواردی نیز به کندی انجام می‌پذیرد اما جدائی فرد از ایستارها و نفسانیات خود که طی سالها از بدو تولد تاکنون در وی شکل گرفته و تثبیت گردیده است کار سهلی نبوده و بهمین دلیل همنوائی مهاجرین با سه دسته از عناصر فرهنگی یعنی تکنولوژی , نهادهای اجتماعی و حتی ایدئولوژی بصورت تدریجی امکان پذیر است در حالیکه جدا شدن از بعضی از ایستارهای نشأت گرفته از فرهنگ دیرین جریانی پیچیده , کند و بسیار مشکل و شاید بطور کامل امکان ناپذیر است.

برخوردهای تاریخی اقوام

هنگامی که دو قوم بدلیل تهاجمات نظامی رودرروی یکدیگر قرار گرفته و یکی بر دیگری پیروز می‌شود, در حقیقت در چنین وضعیتی دو فرهنگ به مقابله با یکدیگر بر می‌خیزند اما این مقابله فرهنگی با مقابله نظامی تفاوت عمده‌ای دارد و آن این است که همیشه قومی که قوی تر است برتری فرهنگی و رسوم بلکه تاریخ غالباً گواهی می‌دهد که در بسیاری از موارد مهاجمین با توان نظامی زیاد بدلیل غنای فرهنگی قوم مغلوب بتدریج در فرهنگ مغلوب حل گشته و پس از سپری شدن چند قرن اثری از فرهنگشان بجای نمانده است .نمونه چنین برخوردی را در برخورد نظامی بین مغولان و ایرانیان در سده سیزدهم میلادی برابر با هفتم هجری می‌توان کاملاً مشاهده نمود.
مغولان با نیروی نظامی جرار و قساوت و بیرحمی فراوان سرزمین پهناور ایران آن زمان را در نور دیدند و در اندک مدتی حاکم مطلق و بی چون و چرا آن شده و برای حفظ دستاوردهای نامشروع و سلطه خود به ایجاد نوعی میلتیاریسم دست یازیدند , باج گران بر نهادند و مردم خصوصاً روستائیان بی پناه را با مالیاتها و عوارض متعدد رسمی و غیر رسمی خود به ستوه آوردند. ذکر فجایع این قوم و مصائب و ظلم و ستمی که از این رهگذر بر مردم ایران گذشته است در این مقال نمی‌گنجد و هم مربوط به بحث ما نمی‌شود اما آنچه که از این اشاره مد نظر است این است که چندی نگذشت که مغولان که هم از لحاظ فرهنگ مادی و هم از لحاظ فرهنگ معنوی در سطح بسیار نازلی در مقایسه با فرهنگ مردم ایران قرار داشتند, در این فرهنگ مستحیل شدند و این استحاله تا بدان پایه رسید که فرمانروایان جبار مغول که قدرتی ما فوق قدرت خود نمی‌شناختند به دین اسلام گرویدند و راه و رسم فرهنگ ایرانی را در پیش گرفتند.
در سال694 غازان خان برای اولین بار مسلمان شد و الجایتو نام خدای بنده بر خود نهاد و بدستور الغ بیک برای مشاهده اجرام سماوی و گسترس مطالعات ستاره شناسی رصد خانه‌‌ای ساخته شد که بام ذیج الغ بیک مشهور گشت . مرحوم عباس اقبال آشتیانی در این زمینه می‌نویسید : بعد از غلبه مغول بر ممالک متمدن چین و ایران و اقامت در شهر آداب مغولی تغییر صورت فاحش حاصل کرده و با اینکه بظاهر صورت بایستی آنها نیز آداب , متمدنین بلاد مغلوبه را محکوم و مغلوب سازند و همانطور که سلاطین و امرای مغول جای پادشاهان و امپراطوران قدیم این ممالک را گرفته بودند آداب مزبور نیز جای آداب معموله متمدنین را بگیرند درست این امر بعکس شد و فرزندان چنگیز دو نسل بعد از او , کاملاً محکوم حکم آداب رعایای مغلوب خود گردیدند و دست از عقاید و آئین و مراسم اجدادی برداشتند یعنی وزراء و مشاورین و ارباب هنر چین و ایرانی و اویغور و عیسوی انتقام مغلوبینی را که بزور شمشیر دیده بودند, بقوه تدبیر از مغول گرفتند و زبان و مذهب و اصول اداره و حکومت خود را بر ایشان تحمیل کردند.
در تمام مدت سه قرنی که چنگیریان و هولاکوئیان و تیموریان و سلاله‌های بعدی از قبیل ترکمانان قراقویونلو و آق قویونلو و اتابکان و آل جلایر و نظیر اینها تا ظهور صفویه در 905 هجری بر ایران حکومت نمودند فرهنگ ایرانی و خصوصاً رکن مهم آن زبان فارسی بشدت در , مقابل تهاجمات فرهنگی بیگانه مقاومت نمود و تسلط و قدرت یافتن مجدد آن از اوایل قرن هشتم هجری دلیل بر آنست که فرهنگ بیگانه تاب مقاومت نیاورد و در آن مستحیل شد.
در حقیقت غلبه نظامی مغول نه تنها نتوانست به نابودی فرهنگ ایرانی بیانجامد بلکه مغولانی که در ایران بجا ماندند فرهنگ آباء واجدادی خود را نیز از دست دادند و راه و رسم و زبان و آئین قوم مغلوب را با طوع و رغبت پذیرا شدند.

 

سلطه استعمارگران بر مستعمرات

نوع دیگری از برخورد فرهنگی تماس بین استعمارگران و مردم مستعمره است که موجب تماس دو فرهنگ می‌گردد. مانند برخورد استعمارگران فرانسوی با مردم الجزایر است در مدت قریب به یکصدو سی سال و نیز برخوردی که استعمارگران با مستعمرات افریقائی (افریقای سیاه) داشته‌اند . در مورد الجزایر , فرانسویان از سال1830 این کشور را باشغال نظامی خود در آورده و تا سال 1962 که سال بیرون راندن آنها توسط مبارزین الجزایری است , آن را تحت سلطه خود داشتند. مردم الجزایر در ابتدا اشغال کشورشان مقاومت هایی بر علیه استعمارگران بعمل آوردند ولی بدلیل ضعف تکنولوژی و عدم دسترسی به سلاحهای گرم و پیچیده نتوانستند کاری از پیش برند, در نتیجه فرانسویان بتدریج سلطه خود را استحکام بخشیده و حاکمیت خود را بر الجزایر تا به آن درجه رسانیدند که قبل از قیام مسلحانه مردم از الجزایر فرانسه صحبت بمیان می‌آورند و بعبارت دیگر این سرزمین را جزئی از خاک فرانسه محسوب می‌نمودند.
در تمام این مدت , سعی وافر دولت استعمارگر بر این بود تا فرهنگ فرانسه را جایگزین فرهنگ بومی الجزایر نموده, هویت ملی و فرهنگی آنها را زائل سازد و تنها از این طریق بود که می‌توانستند به مقاصد خود که همانا الحاق کامل و همه جانبه این سرزمین به فرانسه بود, جامه عمل بپوشانند.
قیام مردم الجزایر از سال 1954 تکیه و تاکید بر همان عناصر و ارزشهایی را داشت که استعمارگران سعی در اضمحلال آنها را داشتند, یعنی ارزشهای معنوی و عناصری که ارکان اصلی تشکیل دهنده فرهنگ هر کشور را تشکیل می‌دهد: ایدئولوژی و زبان . این عناصر در الجزایر با وجود صدمات فراوان و ضربه‌های سختی که متحمل ضربه‌های سختی که متحمل شده بودند هنوز موجودیت و هویت خود را حفظ کرده و پشتوانه و تکیه گاه محکم و استواری برای آنان تلقی می‌شد.
بنابراین اسلامی و عربی کردن معیارها و ارزش‌ها و بنای جامعه نوین ضد استعماری بر پایه این دو عنصر اساس کار قرار گرفت و پشتوانه انقلاب وهایی بخش گردید . در الجزایر ,فرانسه کلیه نهادها و سازمانها مطابق با خواست و ایدئولوژی جامعه استعماری الگو سازی شده و شکل گرفته بود, زبان رسمی زبان فرانسه و مقررات اداری , آموزشی و حقوقی کلاً منطبق بود بر آنچه که در فرانسه وجود داشت, بنابراین مستقر نمودن جامعه جدید پس از رهایی از چنگ استعمار بر اساس موازین و ارزشهایی که از آن تنها نام و نشانی باقی مانده بود کار آسانی نبود معهذا چون فرهنگ پیشین این مردم قدرت و غنای لازم را داشت تا بتوان آنرا مجدداً نوسازی نمود و بر پاداشت , هم در ضمن مبارزات مسلحانه و هم بعد از پیروزی انقلاب , ایدئولوژی و زبان بعنوان دو اهرم قوی و دو پشتیبان مطمئن به انقلابیون نیرو داد و الهام بخش آنان گردید و بتدریج به خود کفائی فرهنگی این مردم جامه عمل پوشاند.
آنچه که در مورد دو نمونه برخورد فرهنگی در ایران و الجزایر عنوان نمودیم بما این حقیقت را می‌نمایاند که تهاجمات نظامی اگر چه موجب غلبه کامل قومی بر قوم دیگر گردد ولی همیشه توان لازم را برای اضمحلال و متلاشی کردن فرهنگ آن قوم و در بر ندارد و در مواردی که قوی مغلوب از پیشینه فرهنگی نیرومندی برخوردار باشد با تکیه بر این پیشینه فرهنگی خاصه دو عنصر مهم آن یعنی ایدئولوژی و زبان قادر به مقاومت و پافشاری در مقابل موج حملات فرهنگ جدید خواهد شد . در مواردی که اقوام تحت سلطه دارای چنین پیشینه‌ای نباشند, مقاومت در مقابل فرهنگ جدید با مشکلات و موانع قویتری روبرو می‌گردد مثلاً در مورد تهاجمات استعمارگران اروپا به سرزمین افریقائی که از غنای فرهنگی قابل توجهی برخورد نبوده و دو رکن مهم فرهنگی آنان یعنی ایدئولوژی و زبان دارای صلابت و قدرت کافی نبود است نفوذ فرهنگ کشورهای استعمارگر بآسانی صورت گرفته است .
در مناطق مختلف آفریقای سیاه استعمارگران اروپائی توانستند کلیساها و صومعه های خود را تا اعماق جنگلهای انبوه توسعه داده و زبان خود را بصورت زبان اداری و رسمی اقوام مستعمره در آورند. فرهنگ بومی مردم افریقا که نه از لحاظ و نه از نظر بعد معنوی از پیچیدگی و قدرت کافی برخوردار نبود نتوانست در مقابل این تهاجمان فرهنگی تاب مقاومت بیاورد و در کوتاه مدتی الگوهای فرهنگی ایدئولوژی و زبان اروپائیان بعنوان دو رکن مهم فرهنگی بزودی سیطره خود را بر قسمتهای وسیعی از افریقا گستراند و بهمین دلیل در مناطق تحت نفوذ انگلستان زبان انگلیسی و در مناطق تحت سلطه فرانسویان زبان فرانسه بعنوان زبان اداری , تجاری , علمی و بطور کلی زبان رسمی پذیرفته شد . در یک جمله فرهنگ پیشین این جوامع اهرمهای مقاوم و مطمئن برای مقابله با فرهنگ مهاجم را نداشته و گرچه اروپاییان نیز بعضی از عناصر فرهنگ ابتدایی و تطور نیافته افریقائیان را اخذ نمودند ولی در حقیقت برخورد فرهنگی استعمارگران با جوامع ابتدایی افریقائی و استرالیائی را تقریبا جریانی یکطرفه می‌توان تلقی کرد.

هنجار

هنجارهای اجتماعی ،رفتارهای معینی هستند که بر اساس ارزشهای اجتماعی قرار دارند.ارزشهای اجتماعی به تدریج بصورت هنجارهای اجتماعی در می آیند وبا رعایت کردن آنها جامعه انتظام پیدا می کند.هنجارهای اجتماعی شیوه های رفتاری معینی است که درگروه یا جامعه متداول است وفرد در جریان زندگی خود آن را می آموزد ،به کار می بندد ونیز انتظاردارد که دیگر افراد گروه یا جامعه آن را انجام دهند.مثلاً شیوه حرف زدن با افراد ،سلام کردن ،احترام کردن،دست دادن جزئی از قواعد و آدابی است که افراد از طریق تعلیم و تربیت فرا می گیرند و به کار می بندند و افراد دیگر را هم در اجرای این هنجارها تحت کنترل قرار می دهند.
اگر کسی هنجار جامعه یا گروه را رعایت نکند مورد سرزنش و حتی مجازات قرار می گیرد.مثلاً تعارف کردن یکی از هنجارهای جامعه ماست.همه وقتی می خواهیم از در کلاس خارج شویم یا اینکه به سالن غذاخوری برویم به هم تعارف می کنیم و در خروج از کلاس یا رفتن به سالن غذاخوری ،حق تقدم با بزرگتر است.اجرای این رسم اخلاقی رضایت ما را جلب می کند.رعایت کردن هنجار جامعه تنها ناشی از وجود پاداش یا مجازات نیست.ما در اجرای این هنجارها و قواعد نیاز به تذکر دیگران نداریم.این قواعد نزاکت جزئی از وجود ماست و به نحوی با آن آشنا هستیم و خود را موظف به اجرای آن می دانیم که به کار نبستن آنها در مواردی ما را دچار احساس گناه می کند.به عبارت دیگر افراد در صورت تخلف از هنجارهای گروهی خود را مجازات می کنند.
رعایت کردن هنجار اجتماعی یا سازگاری همنوائی با جامعه است.در بسیاری از موارد همنوایی بر اساس تمایل و خواست و دلبستگی فرد است و گاه بر اساس اجبار اجتماعی صورت می گیرد.افراد از همان آغاز کودکی و تشکیل شخصیت از طریق خانواده ،پدر و مادر ،خواهران،برادران بزرگتر،دوستان و خویشاوندان خود به تدریج هنجارهای اجتماعی را فرا می گیرند و آنرا جزئی از شخصیت خود می سازند و می آموزند آنچه را که هنجار اجتماعی است به کار بندند و آنچه را که خلاف هنجار اجتماعی است به کار نبندند.
پاره ای از مهمترین هنجارهای جامعه عبارتند از:

  • رسم اجتماعی:رفتارهایی اند که در آغاز برای رفع نیازهای اجتماعی انسان بوجود می آیند و بر اثر تکرار در طول زمان بتدریج به صورت ثابت در می آیند.
  • میثاق اجتماعی:رسمی است که بر اثر وضعیت خاصی بوسیله بخشی از افراد جامعه بر قرار می شود و با هم عهد و پیمان می بندند که در امر خاصی بطور متحد اقدام کنند.
  • تشریفات اجتماعی:مانند آداب پذیرایی از میهمانان در جشن های بزرگ.
  • شعائر اجتماعی:تشریفات اجتماعی خاصی که دارای قدمت و اهمیت زیادی است.
  • آداب اجتماعی:مانند آداب غذا خوردن که به منظور خوشایند دیگران انجام می گیرد.
  • شیوه های قومی:رسمی که در میان گروه خاصی از مردم که دارای فرهنگ یا خرده فرهنگ مشترکی اند وجود دارد.
  • قوانین اجتماعی:قوانینی که بر اساس آگاهی قبلی در مجلس قانون گذاری وضع می شوند و برای نقض آنها نیز مجازاتهایی پیش بینی شده است.
  • اخلاق اجتماعی:رسم اجتماعی که دارای اهمیت زیادی است و جامعه نقض آنرا زشت و ناپسند می داند.
  • مقررات اجتماعی:قوانین خاصی است که جامعه با آگاهی قبلی وضع می کند .این قوانین کلیت ندارد و به گروه خاصی مربوط می باشد،مانند قوانین راهنمایی و رانندگی.

ارزش

تعریف ارزشهای اجتماعی

  • واژه ارزش در زبان فارسی اسم مصدر ارزیدن و دارای معانی زیر است:قدر،مرتبه،استحقاق،لیاقت،شایستگی،زیبندگی،برازندگی،قابلیت.در زبان انگلیسی معادل valeur به معنی رتبه ،ارز قدر،گرامی داشتن،اهمیت دادن و در زبان فرانسه برابر valeur به معنی قیمت،قدر مقدار و ارز است.
  • در اصطلاح جامعه شناسی ارزش اجتماعی (social norms )عبارت از چیزی است که موضوع پذیرش همگان است.ارزش اجتماعی واقعیتها و اموری را تشکیل می دهد که مطلوبیت دارند و مورد خواست و آرزوی اکثریت افراد جامعه است.ارزش اجتماعی یکی از مفاهیم اساسی جامعه شناسی است و جامعه شناسان درباره آن نظریه های گوناگونی عنوان کرده اند.
  • آگ برن(ogbrn) و نیم کف(nim koff) می گویند:ارزش اجتماعی واقعه یا امری است که مورد اعتنای جامعه قرار دارد.ارزش اجتماعی ،انگیزه گرایشهای اجتماعی می شود و گرایشهای اجتماعی تمایلاتی کلی هستند که در فرد بوجود می آیند و ادراکات،عواطف و افعال او را در جهت های معینی به جریان می اندازند.

این گرایش بر حسب شخصیت افراد متفاوت است و بصورت شخصیت های قدرت گرا،دانش گرا،احترام گرا و غیره تجلی می کند.

  • ژان کازنو(jean cazneuve )می نویسد:عقاید ،هنجارها،شناسائی ها،فنون و اشیاء مادی که افکار و گرایشها در پیرامون آن شکل گرفته و به تجربه رسیده اند،ارزشهای اجتماعی یک گروه را تشکیل می دهند.
  • ارزش اجتماعی به عنوان پدیده برتر در فرد و به عنوان چیزی بدیهی و مطلق که عالی تر کردن آن ممکن ولی انکار کردن آن ناممکن است به افراد تحمیل می شود.

ارزش اجتماعی شامل همه چیزهایی است مطلوب یا نامطلوب که مورد علاقه انسان است ،هر امری مادی یا معنوی که در جامعه دارای قدر و قیمت باشد و نیازهای مادی و معنوی انسان را برآورده کند،یا هر چیز گرانبها و سودمندی ،از جمله ارزشهای اجتماعی است.وقتی به کودک یاد می دهیم به بزرگتر از خود احترام بگذارد و به او سلام کند ،حرف پدر و مادر را گوش کند و به آنها احترام و اطاعت کند،در واقع ارزشهای اجتماعی را در ذهن او جای می دهیم.

  • ماگ دوگال(m.daugal) و لاسول(d.lasswell) معتقدند که افراد برای رسیدن به هدف یعنی ارزشهای اجتماعی از وسایل موجود بهره می گیرند .لیکن شکل و زمان ارضاء خواستها تنها در چهارچوب فرهنگ و سازمان اجتماعی و شرایط و محدودیتهایی که در جامعه وجود دارد صورت می گیرد.انسان برای دستیابی به ارزش اجتماعی از منابع موجود استفاده می کند و این استفاده در جهت و از طریق نهادهای اجتماعی انجام می پذیرد.
  • ارزشهای اجتماعی ممکن است متکی بر اصول و پدیده هایی باشد که مصالح و مفاسد اجتماعی را در بر داشته باشد .به همین جهت قابل تبیین است و می توان از طریق تحقیق واستدلال علل پیدایی آنها را توجیه کرد و نشان داد که چگونه پاره ای از ارزشهای اجتماعی جدید با ارزشهای قدیمی مغایرت پیدا می کند و تضاد دارد و با توجیه علل این تضادها و شناخت مسایل ناشی از آنها زمینه اجتماعی مساعدی جهت پذیرش ارزشهای جدیدی به وجود آورد.

کنترل اجتماعی

کنترل اجتماعی عبارت از وسایلی است که بر رفتار افراد اثر می گذارد و آنان را به پیروی از هنجارها و ارزشها وادار می کند.در صورتی که فردی از هنجارهای اجتماعی سرپیچی کند و رفتارش مخالف هنجارها و ارزشهای اجتماعی باشد،از طرف گروه یا جامعه مورد سرزنش و مجازات قرار می گیرد.واژه کنترل اجتماعی در زبان انگلیسی به معانی قدرت،توانائی،تسلط و اقتدار آمده است.این واژه در زبان فرانسه با مفهوم اجبار اجتماعی منطبق است و این همان معنائی است که اگوست کنت تحت عنوان قدرت معنوی (pouvoir sprituel )به کار برده است.
از نظر اگوست کنت ویژگی اصلی قدرت معنوی آن است که هدایت عالی تعلیم و تربیت خصوصی و عمومی را بر عهده دارد.قدرت معنوی عبارت است از مجموعه افکار و عاداتی که افراد را برای پذیرش نظم جامعه ای که در آن زندگی می کنند و وظیفه ای که انجام می دهند آماده می سازد.وی می گوید تعلیم و تربیت تنها به نسل جوان اختصاص ندارد ،بلکه نسل بالغ را نیز شامل می شود.بنابراین همه وظایف اجتماعی را در بر خواهد داشت.هدف این وظایف معنوی آن است که اصولی که در افراد نفوذ پیدا کرده است،یعنی ارزشها ،هنجارها و رسوم و غیره را به آنان نشان دهد و با استفاده از حد اعلای تاثیر وسایل اخلاقی هر بار که افراد از این اصول دور می شوند به آنان یادآور شود و آنان را به اجرای این وظایف برانگیزد.
در واقع کنترل اجتماعی بر اساس ضرورتی است که از طرف جامعه برانگیخته می شود و افراد را به منظور حفظ انتظام جامعه به قبول ارزشهای اجتماعی و رعایت هنجارهای اجتماعی وادار می کند و در اجرای این امور،جامعه نظامهای پاداش و مجازات ویژه ای دارد.بدینسان افرادی را که خلاف ارزشها و هنجارهای اجتماعی رفتار می کنند سرزنش و مجازات می کند و آنهایی را که رفتاری متناسب با هنجارها و ارزشهای اجتماعی جامعه دارند تشویق می کند و پاداش می دهد.

گروه اجتماعی

منظور از گروه اجتماعی مجموعه ای از افراد است که روابط قوی و نسبتاً پایداری باهم داشته , در بعضی از عقاید و احساسات باهم شریک بوده دارای کنش اجتماعی بوده و هدف یا هدفهای مشترکی را دنبال نمایند.
از گروه اجتماعی تعاریف مختلفی عرضه گردیده است که در غالب آنها صفات مشترکی از قبیل کنش اجتماعی , روابط درونی ,روابط پایدار یا مستمر , هدف مشترک , احساسات مشترک سازمان یافتگی و...دیده می‌شود. بنابراین با توجه به ویژگیهای فوق ابتدا می‌باید گروه اجتماعی را از پدیده اجتماعی مشابه ای که از آن تحت عناوین "شبه گروه" یا گروه "بی سازمان" یا "گروه" اتفاقی و تصادفی" یا گروه "بی شکل " نام می‌برند, متمایز نمود, زیر در ارتباط با این مفاهیم , صفات اصلی گروه واقعی در میان افراد تشکیل دهنده آنها دیده نمی‌شود.
در "شبه گروه" تعداد و دارا بودن لااقل یک خصوصیت مشترک مطرح است و به هیچ وجه وجود ارتباط پیوند رسمی یا غیر رسمی در میان افراد مطرح نیست بعنوان مثال عده‌ای که پیاده رو یک خیابان را طی می‌کند گر چه دارای جهت مشترکی نیز باشند, یک گروه آماری یا "تجمع " را بوجود می‌آورند در این حالت نه نیروی پیوند بخش و نه روابط پایدار ب اگر درجه همبستگی و پیوند افراد دارای ویژگیهایی شود که در تعریف گروه اجتماعی از آن سخن به میان آمد. یعنی آنکه بین افراد روابط پایدار یا نسبتاً پایداری مبتنی بر هدف یا هدفهای معین و احساسات و عواطف مشترک بوجود آید و دارای کنش متقابل گروهی شوند, ما در برابر خود یک گروه اجتماعی حقیقی خواهیم یافت . انجمنها , سازمانها و احزاب از جمله گروههای اجتماعی محسوب می‌شوند و نه شبه گروه . در هر یک از انجمنها , موسسات اجتماعی و سیاسی ,ما با افرادی روبرو هستیم که دارای روابط پایدار یا نسبتاً هستند و سایر ویژگیهای گروه اجتماعی را نیز در آنها می‌یابیم.

اولین مفهومی که از ترکیب این دو لغت بوجود آمدن اصطلاح گروه اجتماعی به ذهن متبادر می‌گردد تجمع افراد بشر است , تحت عامل و یا عوامل مشخص که موجب همکاری آنها با همدیگر می‌گردد.
در جامعه شناسی , گروه در مفهوم کلی اشاره به واحدی مرکب از چند نفر می‌کند که انواع مختلف وجود دارد, از جمله می‌توان گروه خانواده یا گروه همبازی ,تیم ورزشی, , اتحادیه‌های کارگری و غیره را نام برد. تاکنون تعاریف بسیار متنوع و متفاوتی توسط صاحبنظران علم الاجتماع از گروه اجتماعی بیان گردیده است , که به منظور شناخت بیشتر آن به چند نمونه که جامعیت بیشتری دارند می‌پردازیم .

"گورویچ" گروه اجتماعی را چنین تعریف می‌کند: گروه اجتماعی واحدی است اجتماعی که هدفش بوجود آوردن اثر مشترک است و از خلال وضعهای نفسانی و رفتارهای مشترکی تجلی می‌کند و رو به تعادلی می‌رود که در آن نیروهایی که به مرکز می‌شتابد بر نیروهای گریز از مرکز غلبه دارد."
"لیند" یکی دیگر از متفکرین اجتماعی می‌گوید: گروه اجتماعی عبارت از جمعی افراد که با یکدیگر دارای روابط درونی و فعل انفعالات متقابل می‌باشند و می‌کوشند تا نیازهای فردی و گروهی خود را از طریق کوششهای جمعی تامین نمایند.
"چینوی" در تعریف گروه اجتماعی می‌گوید: تعداد اشخاصی که روابطشان بر اساس یک رشته نقش ها و پایگاههای پیوسته استوار شده باشد. اعتقادات و ارزشهای مشترکی داشته باشند, به حد کفایت از ارزشهای مشترک و مشابه و نیز روابطشان با یکدیگر آگاهی داشته باشند تا بتوانند خود را از دیگران مشخص گردانند.
جامعه شناس دیگری می‌گوید: گروه اجتماعی به دو نفر یا بیشتر اطلاق می‌شود که بین آنها نوعی رابطه یا نیروی پیوند بخش وجود دارد و این افراد تحت تاثیر آن نیرو یا رابطه به یکدیگر مربوط می‌شوند و دارای نوعی روابط که کیفیت آن متفاوت است می‌باشند.

با توجه به تعاریف فوق و تعاریف دیگری که در مورد گروه اجتماعی بعمل آمده است , می‌توان ویژگیهایی به قرار زیر را برای گروه اجتماعی مشخص نمود:

ساده‌ترین تعریف که بر اساس ویژگیهای فوق می‌توان برای گروه اجتماعی ارائه داد این است که بگوییم گروه اجتماعی عبارت از تجمع دو تن یا بیشتر که بوسیله نیروئی پیوند بخش به یکدیگر ارتباط یافته باشد.
در تعریف اخیر نیروی پیوند بخش در حقیقت چیزی جز مجموعه‌ای از ویژگیهای فوق نیست و بنابراین می‌توان نیروی پیوند بخش را برآیند یا نتیجه آن ویژگیها محسوب نمود.
با تکیه بر ویژگیهای گروه علاوه بر تعریف ارائه شده قبلی در تعریف دیگر نیز برای گروه اجتماعی می‌توان بشرح زیر ارائه داد:

  • گروه اجتماعی واحدی اجتماعی است مرکب از دو تن یا عده بیشتری که بر اثر کنش های متقابل اجتماعی به یکدیگر پیوند یافته باشند, کنش های متقابل اجتماعی افعالی هستند که بین دو تن یا عده بیشتری بوجود می‌آیند و در آنان نوع هماهنگی ایجاد می‌کند. کنش های متقابل اجتماعی خود بر ارتباط متقابل اجتماعی استوار می‌باشند.
  • در تعریف دیگر می‌توانیم گروه اجتماعی را این چنین تعریف کنیم: "منظور از گروه اجتماعی مجموعه‌ای از افراد است که در بعضی عقاید و احساسات باهم شریک بوده ,هدف یا اهداف مشترکی داشته و دارای روابط نسبتاً پایدار مبتنی بر کنش‌های متقابل اجتماعی باشند."

انواع گروه اجتماعی

یکی از مهمترین انواع طبقه بندی گروههای اجتماعی , طبقه بندی چارلزکولی(COOLEY) است . وی گروههای اجتماعی را به دو دسته گروههای نخستین و گروههای ثانوی تقسیم کرد .
منظور از گروهای نخستین گروههایی است که در آن روابط افراد بسیار نزدیک و صمیمانه بوده و از نظر روانی نتیجه این تجمع صمیمانه نوعی حل شدن افراد در یک کل مشترک است بصورتی که دست کم در مورد بسیار از هدفها , زندگی فردی هر کس با زندگی و هدفهای گروه آمیخته می‌گردد بنابراین از ویژگیهای گروهای نخستین یکی آنست که در تشکیل طبیعت اجتماعی و آرمانهای فرد سهم مهمی دارند و نیز افراد دارای روابط چهره به چهره و رویاروی می‌باشند که این خود مستلزم محدود بودن اعضاء گروه از سوئی و پایداری روابط از سوی دیگر است . نتیجه این روابط همکاری عاطفی و صمیمانه و کنش متقابل بین اعضاء است .
گروههای نسختین در اجتماعی شدن کودکان نقش بسیار موثری دارند. خانواده , گروههای خویشاوندی , کودکان همبازی در یک محله , گروه همسایگی در جوامع سنتی , از نمونه‌های گروه نخستین قابل ذکرند.
اما گروههای ثانوی شامل گروههایی می‌گردند که در آنها روابط افراد صورت رسمی تر , غیر صمیمانه تر و کم دامنه‌تری دارد . سازمانهای اداری , تجاری , اجتماعی و سیاسی , بر اساس قرار دادها و ضرورتهای خاص اجتماعی بوجود می‌آیند و هدف از تشکیل آنها ایجاد فعالیتها و اقدامات متناسب با مسائل مورد نیاز اعضاء می‌باشد . در این گروهها روابط افراد رسمی و غیر فردی است یعنی کلیه اعضاء با در نظر گرفتن ماهیت هدف گروهی خود ارتباط مناسبی را بین خود و دیگران ایجاد می‌کنند.
در گروه نخستین فعالیت بیشتر شخصی است در صورتیکه در گروه ثانوی شخص نقش کمتری دارد . در گروه نخستین روابط عرفی و غیر رسمی حاکم است در حالیکه فعالیت اعضاء در گروه ثانوی مبتنی بر مقررات وضع شده و ضوابط رسمی است .
در گروه نخستین همکاری مستقیم و خود به خودی و کارها بصورت اشتراکی انجام گرفته و اداره گروه متفق است در حالی که در گروه ثانوی همکاری رسمی و اداره گروه متمرکز است .وجود روابط نزدیک و صمیمانه در میان اعضاء و نخستین سبب می‌شود که اعضاء بیش از گروهای ثانوی قادر به نگهداری و تحکمی یگانگی خود باشند. در جوامع صنعتی کنونی ,برخلاف جوامع کشاورزی قدیمی ,کمتر مجال و فرصتی برای ایجاد روابط نزدیک و صمیمانه فراهم می‌آورند و در نتیجه به اندازه جوامع کشاورزی دارای یگانگی نبوده و اعضاء خود را از دلگرمی و آرامش و صفایی که در جوامع کهنسال وجود داشت بهره‌مند نمی‌سازند.
علاوه بر طبقه بندی "کولی " جامعه شناسان برای طبقه بندی گروههای اجتماعی ملاکهایی ارائه داده‌اند که در زیر بطور خلاصه به آنها اشاره می‌گردد.
  • بزرگ یا کوچک بودن گروه: باین اعتبار می‌توان گروهها را از لحاظ کمی و گسترش آن تقسیم کرد . گروههای کوچک مثل خانواده و بخصوص خانواده هسته‌ای , گروه با ابعاد متوسط و بزرگ مثل حزب یا سندیکا , انجمن های اجتماعی ,سیاسی , مذهبی ,علمی.
  • از لحاظ وظیفه یا هدف: گروه ممکن است تنها دارای یک هدف و یک کارکرد مشخص باشد, مانند یک انجمن ورزشی و یا دارای هدفها و کارکردهای متعددی باشد مثل خانواده .
  • از لحاظ سازمان و تشکیلات: گروه ممکن است دارای سازمان و تشکیلات کاملاً مدرن و توسعه یافته‌ای باشد که در آن تمام روابط از پیش حساب شده است مثل حزب یا اتحادیه کارگری یا کشاورزی و از طرف دیگر گروه ممکن است فاقد سازمان مشخص و مدرن و سازمان یافته‌ای باشد مثل گروههای همبازی
  • از لحاظ میزان صمیمیت: گروههای اجتماعی از لحاظ میزان صمیمیت و غیر رسمی بودن تفاوت‌هایی دارند. در برخی از گروههای اجتماعی صمیمت و همدلی در میان افراد وجود دارد و برخورد بین اعضاء رسمی و مبتنی بر تشریفات نیست در حالیکه در بعضی دیگر روابط رسمی و غیر صمیمی حاکم است مثل سازمانها و موسسات جوامع صنعتی
  • روابط اختیاری , اجباری , اضطراری: گروه ممکن است اختیاری باشد مثل یک انجمن ورزشی یا هنری , اجباری باشد مثل نظام وظیفه و اضطراری باشد مثل تعلق فرد به یک گروه قومی یا نژادی ( در ارتباط با نوع رنگ)
  • کشش طبیعی و کشش سنجیده و حساب شده : فرد یناند تونیس در بحث از اجتماع و جامعه از دو نوع رابطه اجتماعی نام می‌برد که یکی را مبتنی بر کشش طبیعی و دیگری مبتنی بر کشش حساب شده و سنجیده میداند . وی عقیده دارد رابطه‌ای که بین گروههای سنتی جوامع کشاورزی , گروههای خانوادگی , خویشاوندی وجود دارد. بر اساس رابطه‌ای عاطفی , احساسی و خونی استوار است که وی آنرا کشش طبیعی نام می‌نهد , در مقابل کشش طبیعی , روابطی را که حاکم بر جوامع صنعتی است از نوع کشش حساب شده و سنجیده محسوب می‌نماید و عقیده دارد در اینجا مناسباتی که افراد را به هم می‌پیوندد از نوع روابطی است که بیشتر بر اساس سود و زیان و منافع مادی است. تونیس عقیده دارد که روابط نوع اول را در "اجتماع" و روابط نوع دوم را در "جامعه مشاهده می‌نماییم.
  • گروههای مرجع: یادآوری گروهای مرجع یکی دیگر از انواع گروههای اجتماعی است که فرد در سنجش ارزش خود با دیگران آنرا مورد قیاس قرار می‌دهد و یا بعبارت دیگر فرد در قضاوت و در اعمال خود از آن الهام گرفته و آنرا مبنای داوری خود قرار می‌دهد . یکی از جامعه شناسان که برای اولین بار این اصطلاح را بکار بوده است عقیده دارد از آنجا که موقعیت یا منزلت اجتماعی فرد از طریق موقعیت نسبی با افراد دیگر تعریف و توصیف می‌شود بنابراین تصور فرد از مقام و منزلت خود بستگی به گروه خاصی از افراد دارد که وی خود را با آن مقایسه می‌کند و افراد معمولاً ارزشهایی را می‌پذیرند که از گروههای مرجع آموخته باشند.
گروههای مرجع را تحت عنوان گروههای داوری و "گروههای استنادی " نیز نام می‌برند. بعنوان مثال برادران و خواهران بزرگتر گروه داوری یا استنادی برادران و خواهران کوچکتر را تشکیل می‌دهند و نیز استادان و دبیران می‌توانند برای دانشجویان و دانش آموزان بعنوان گروه مرجع یا استنادی تلقی شوند و در مورد نوجوانانی که در کوچه‌های محل خود به بازی فوتبال مشغولند و با حرارت و شوق و ذوق سعی در بکار گرفتن و تلقید تکنیک ها و حرکات اعضاء تیم ملی فوتبال کشور یا یکی از تیم‌های معروف را دارند, گروه استنادی یا داوریشان همان بازیکنان معروف تیم های دیگری است که به آنها تاسی می‌جویند.
"رابرت مرتن " نظریه گروههای مرجع را بشکل مدون ترین در آورده است , بدین صورت که گروههای مرجع را به دو دسته تقسیم کرده است , گروههای مرجع مثبت و گروههای مرجع منفی , گروههای مرجع مثبت شامل گروههایی می‌گردند که هنجارهای آنها پذیرفته می‌شود و گروههای مرجع منفی شامل آن دسته از گروههایی می‌گردند که هنجارهایش طرد می‌شود. وی عقیده داشت که مفهوم گروه مرجع ابزار مفیدی برای مطالعه پاره فرهنگ مجرمین محسوب می‌شود.

عوامل موثر در یگانگی گروه

انسجام یا یگانگی گروهی را با توجه به ویژگیهای گروه اجتماعی می‌توان در ارتباط عوامل مختلفی جستجو نمود که اهم آنها عبارتند از :
  • روابط نخستین : منظور از روابط نخستین روابطی است که مبتنی بر احساسات و عواطف بی شائبه و بی‌ریا بوده و در حقیقت همان روابطی است که گروههای نخستین را بوجود می‌آورد. نوع دوستی بین گروه دانشجویان یک کلاس و روابط نزدیک و صمیمانه بین اعضاء یک خانواده ونیز روابط مبتنی بر احساسات و عواطف شدید بین افراد وابسته به یک مکتب بصورتی که در راه اهداف آن منافع و مصالح شخصی نادیده گرفته شود, از نوع روابط نخستین محسوب می‌شود. بعنوان مثال هیچ عاملی جز دوستی‌های بی‌شائبه و بر کنار از اهداف مادی , همکلاسان را در یک موسسه آموزشی به یکدیگر ارتباط نمی‌دهد و بهمین دلیل است که دوستی‌های نشأت گرفته از روابطی این چنین صمیمانه و نزدیک باشد گروه از یگانگی بالاتری برخوردار است تا آنکه فی المثل اهداف مادی مبنای تشکیل گروه باشد.
  • محدودیت ابعاد گروه : یکی دیگر از عوامل مرتبط با یگانی گروهی کوچکی ابعاد گروه است بدین معنا که هر چه گروه از تعداد کمتر عضو تشکیل شده باشد, از تشکل و یگانگی بیشتری برخوردار است البته این بدان معنی نیست که گروههای با ابعاد بزرگ فاقد یگانگی گروهی می‌باشند بلکه می‌توان گفت که معمولاُ گروههای کوچک بدلیل آنکه به سهولت قابل کنترل بوده و خرده گروههای کمتری را شامل می‌گردد اعضاء زودتر به تفاهم رسیده و از یگانگی بیشتری برخوردارند در حالیکه در گروههای بزرگ نیز گاه با تکیه بر مبانی ایدئولوژیکی استوار و قوی امکان برخورداری از یگانگی شدید گروهی نیز وجود دارد در گروههای کوچک روابط متقابل افراد نیز محدود است و با توسعه گروه و افزایش تعداد اعضاء ,روابط متقابل به صورت تصاعدی افزایش می‌یابد فی المثل در یک گروه دو نفری تنها دو رابطه متقابل اجتماعی دیده می‌شود و در یک گروه سه نفری تعداد روابط متقابل سه برابر می‌گردد و به همین ترتیب در یک گروه چهار نفری روابط متقابل اجتماعی به دوازده رابطه متقابل می‌رسد.
  • تجانس فرهنگی:تجانس فرهنگی از عوامل دیگری است که با یگانگی گروهی ارتباط مستقیم دارد تجانس فرهنگی را می‌توان در ارتباط با ملاکهای مختلفی مورد بررسی قرار داد: طبقه اجتماعی, خرده فرهنگهای قومی، زبانی ، عقیدتی ، شغل و سطح تحصیلات را می‌توان از جمله این ملاکها محسوب نمود.
در توجیه ملاکهای فوق می‌توان مثالهای مختلفی ارائه نمود از جمله اینکه گروههای متشکل از اعضاء خرده فرهنگهای قومی یا زبانی و اعضاء یک قشر یا طبقه اجتماعی بدون شک دارای یگانگی یا انسجام و دوام بیشتری هستند تا گروههایی که در ارتباط با هدف یا اهداف خاصی از خرده فرهنگها یا قشرهای اجتماعی مختلف عضو گیری نموده‌اند.

نقش اجتماعی

نقش اجتماعی را می‌توان فعالیتی دانست که در جامعه بر عهده فرد یا گروهی قرار دارد و چون آنچه را که در جامعه بر عهده فرد است انتظارات در دیگران بوجود می‌آورد, بنابراین در تعریفی دیگر نقش اجتماعی را به معنای انتظاراتی می‌دانند که باید دارند موقعیت یا پایگاه اجتماعی آنرا برآورده سازد.
نقش اجتماعی را به انواع زیر می‌توان تقسیم نمود:
  • نقش محول
  • نقش انتسابی
  • نقش اکتسابی
نقش محول یا نقش مقرر شده نقشی است که براساس هنجارها و موازین موجود در یک جامعه به عهده فرد واگذار گردیده و بنابراین دیگر از وی ایفای آن نقش را انتظار دارند. مثلاً نقش محول یک معلم تدریس است که این کار طبق ضوابط و مقررات خاصی برعهده وی قرار داده شده است .
از نقش محول در مواردی که مربوط به خصوصیات فیزیکی فرد از قبیل سن , جنس ورنگ پوست می‌گردد و یا نتیجه عضویت وی در گروههای اضطراری مثلا ً , خانواده , طایفه , قوم , نژاد و غیره ...می‌باشد, تحت اصطلاح نقش انتسابی یا نقش طبیعی می‌توان نام برد. بنابراین منظور از نقش انتسابی در حقیقت نقشی است که بطور طبیعی و یا بوسیله دیگران برای فرد تعیین گردیده و تغییردادن آنها خصوصاً در جوامع سنتی و کشاورزی و در مواردی نیز امکان ناپذیر است ( مثل نقش اجتماعی افراد در نظامی کاستی).
نقش محقق و نقش اکتسابی که در پاره‌ای از آثار نویسندگان به خطا بصورت مفهومی واحد تلقی گردیده است نقش هایی هستند که فرد در بوجود آمدن آنها دخالت مستقیم دارد و بدین معنی که نقش اکتسابی نقشی است که فرد در مقابل نقشی که به وی تحمیل شده یا بر عهده وی قرار داده شده , برا ی خود بوجود آورده است مثلاًُ انتظاری که در جامعه سنتی از فرزند یک دهقان دارند, دنبال کردن شغل پدر یعنی پرداختن به کار کشت و کار است به سیاق و روش آباء و اجدادیش و حال چنانچه فرزند دهقانی راه و رسم آباء و اجدادی خود را به کناری نهاد و به جای بی شغل پدر را گرفتن به شهر آمده و کار دیگری غیر از کشاورزی برای خود دست و پا کند . این نقش جدید را "نقش اکتسابی " گویند . یعنی نقشی که آن فرزند دهقان با تکیه بر پشتکار و لیاقت کسب نموده است .
اما نقش محقق یا نقش تحقق یافته, نقش محولی است که بازیگر اجتماعی بنا به ذوق و سلیقه و ابتکار شخصی آنرا دگرگون نموده وبه شیوه‌ای که خود تمایل دارد آنرا به عمل در می‌آورد و بهمین دلیل آنرا نقش عملی فرد نیزگفته‌اند یعنی نقشی که عملاً ایفاء می‌شود. بعنوان مثال نقش محقق معلم روشی است که در تدریس بکار می‌برد و نحوه برخوردی است که با دانش آموزان دارد, معلم ممکن است در عین حالیکه در چهار چوب مقررات موجود به کار موظفش به پردازد, با بالا بردن سطح سواد دانش آموزانی که مشکلاتی در امر آموختن بعضی از مطالب دارند دایره فعالیت خود را از کلاس به خانواده دانش آموز گسترش داده و مشکلات دانش آموز را با اولیاء دبستان و اولیاء وی در میان گذاشته و شیوه و را ه حل های خاصی را برای جبران عقب ماندگی دانش آموزان ارائه دهد و یا خود در کلاس روشی در پیش گیرد که دانش آموزان ضعیف را بتدریج به سطح افراد متوسط ارتقاء دهد و... بنابراین هر کس می‌تواند نقش محول خود را به نحوی که خود مایل است و با تکیه بر ابتکار و ذوق خود به نقش محقق تبدیل کند.

تعدد و تعارض نقشها

افراد در جامعه دارای نقش های گوناگون می‌باشند که در بعضی جوامع تعداد این نقشها محدود و در بعضی زیاد است . معمولاً در جوامع سنتی و مبتنی بر اقتصاد کشاورزی ,افراد نقش های معدودی بر عهده دارند . برعکس در جوامع صنعتی , بدلیل عضویت افراد در گروههای اجتماعی , اقتصادی , سیاسی و فرهنگی مختلف هر یک از افراد نقش‌های متعددی را بر عهده دارند.
جوامع هر چه دارای ساخت پیچیده تری باشند, پدیده تعدد نقش‌ها بیشتر مشاهده می‌گردد . نتیجه تعدد نقش‌ها , پدیده دیگری است که اصطلاحاً آنرا تضاد , یا ستیز یا برخورد یا تعارض نقش ها گویند, تضاد نقش ها بدین معناست که در نتیجه تعدد نقش‌ها بین برخی از نقش های اجتماعی فرد پا نقش های دیگر وی تضاد در می‌گیرد ,بعضی از نقش ها با نقش‌ها یکدیگر فرد سازگار نبوده و در مواردی نیز حتی یک نقش واحد ممکن است به تنهایی بقیه نقش های فرد را تحت الشعاع قرار دهد. بعنوان مثال شخصی که در یک جامعه صنعتی مدیر موسسه اقتصادی معتبری است , بدلیل اشتغالات فراوانی که در رابطه با این شغل دارد , ممکن است قادر به ایفای سایر نقش های اجتماعی خود بطور کامل نباشد و نقش پدری را به نحوی احسن انجام ندهد . چنانچه عضو گروه سیاسی یا حزبی باشد, بعنوان عضوی فعال تلقی نگردد و به همین سیاق وظایف دیگر خود را در موسساتی که عضویت آنها را قبول نموده است نتواند ایفاد کند. چنین وضعیتی را که غالباً در جوامع با ساخت پیچیده مبتنی بر اقتصاد صنعتی دیده می‌شود اصطلاحاً تضاد یا تعارض یا ستیز نقش‌ها گویند.
در جوامع سنتی و روستاها بجای تضاد نقش‌ها , پدیده اختلاط نقش ها حاکم است بدنی معنا که در این نوع جوامع چنانچه در موارد معدودی هم افرادی مشاغل متعددی بر عده داشته باشند, بدلیل محدود بودن فضای روستا و ارتباط چند جانبه و پیوسته افراد بایکدیگر , تضادی بین نقش های آنها ایجاد نمی‌گردد . "هانری مندراس" جامعه شناس فرانسوی مسئله اختلاط نقش ها را در جامعه روستایی چنین شرح می‌دهد:

جامعه روستایی بر اختلاط نقش ها بنا نهاده شده است , زیرا جامعه مذکور گروه شناخت متقابل است که در آن هر کس از شخصیت و خصوصیات دیگری ادراکی کلی و غیر وظیفی دارد . با کم و بیش تفاوتی همان کسانی که در شورای عمومی ده عضویت دارند شورای سندیکا را نیز اداره می‌کنند در جلسات شرکتهای تعاونی نیز حضور می‌یابند.. در روستا دوست وجود ندارد, مردم باهم همسایه‌اند یا خویشاوند .همه با هم در چنان صمیمت جمعی پایداری زندگی می‌کنند که بر اساس نزدیکی مکانی و خانوادگی و قرابت منافع اقتصادی و اشتغالات سیاسی و یا دینی میانشان روابط خصوصی بر قرار گردد..
اختلاط نقش ها به ویژه وقتی که بنگاه زراعی و خانواده کشاورز در هم ادغام شده باشند, دو چندان می‌گردد , زیرا در چنین حالی کشاورز نه تنها در تصمیماتش باید به عوامل اقتصادی توجه نماید بلکه بایستی به همان نسبت نیز عوامل خانوادگی را مراعات نماید. پدر خانواده رئیس بنگاه زراعی هم هست در عین حال برای فرزندانش وظیفه استاد کارآموز را نیز انجام می‌دهد. مادر خانواده نیز اغلب وظیفه حسابداری بنگاه را به عهده دارد. خلاصه این که در کار کشاورزی تفاوت محسوسی میان کار مواد اصلی و کارهای متفرقه منزل و اوقات فراغت وجود ندارد. کارگری که پس از فراغت از کار روزانه‌اش در کارخانه ,در باغچه منزلش به سبزیکاری می‌پردازد ویا برای سرگرمی‌اش ماکت هواپیما می‌ساز‌د, در واقع به وقت گذارانی فعال پرداخته است و نمی‌توان او را با کشاورزی که بعد از کار روزانه‌اش به یافتن سبد مشغول می‌شود و یا روزنامه سندیکایش را می‌خواند مقایسه کرد
در جامعه روستایی ایران نیز در مواردی استثنایی که تعداد نقش در مورد فرد معینی مشاهده می‌گردد, تضادی بین نقش های وی وجود نمی‌آید . مثلاً گاهی شخصی هم رئیس شورای ده در عین حال رئیس یک خانواده بوده و در مزرعه شخصی خود نیز هم کارگر است و هم مدیر . بعلاوه وظایف و مسئولیتهای دیگری نیز در ارتباط با شرکت تعاونی و ادارات دولتی داراست ولی با تمام این احوال مشکلی در اجرای نقش هایش ندارد.

پایگاه اجتماعی

پایگاه اجتماعی عبارت از موقعیتی است که فرد در سلسله مراتب اجتماعی در ارتباط با اهمیت ارزشی که نقش اجتماعی وی در جامعه دارد ,بدست می‌آورد. به عبارت دیگر با توجه به اینکه هر جامعه‌ای در ارتباط با نقش های اجتماعی اعضایش دارای سلسله مراتبی است, لذا افراد بر حسب اهمیت و ارزشی که نقش آنها در جامعه داراست . در رده ‌های بالای سلسله مراتب با در رده‌های پایین قرار می‌گیرند و به همین عامل افرادی که در این افرادی که دارای نقش های متعددی در جامعه هستند. پایگاههای اجتماعی متفاوتی نیز دارند .
بنابراین موجودیت فرد در جامعه و از دیدگاه جامعه شناسی با توجه به مجموعه نقش‌ها و موقعیت هایی که وی در جامعه ایفاء می‌کند شکل می‌گیرد. به قول هانری مندراس جامعه شناس فرانسوی:
اگر موقعیت های متفاوتی که فرد در اختیار دارد نسبتا ً با هم ممکن باشند پایگاه می‌تواند نسبتاً متجانس باشد. هر موقعیت حرفه‌ای دارای ویژگیهای چندی است از قبیل شان, کشش , میزان آزادی فرد و دستمزد, براساس این چهار متغیر می‌توان موقعیت های گوناگون را در شالوده دیوانی ( بوروکراتیک ) تعیین کرد و به هریک از آنها باعتبار عناصر چهار گانه مذکور نموده داد. معمولاً در سلسله مراتب جوامع اروپایی هر چه کار انسان جالبتر باشد , شان و آزادی انسان و میزان دستمزد او هم بالاتر است . در چنین جوامعی ارباب بزرگ کسی است که دارای بالاترین دستمزدها بوده , از پرستیژ بالایی برخوردار باشد , جالب ترین کارها را داشته باشد و ساعت کار او هم به دلخواه خودش باشد ( یعنی از آزادی بیشتری برخوردار باشد.)
در موقعیت های متوسط سلسله مراتب اداری , بعضی می‌پذیرند که دستمزد نسبتاً پایینی داشته باشند تا از شان یا پرستیژ بالاتر و کار جالب تر و آزادی کاملتری برخوردار گردند یا برعکس یک کار نامطلوب می گیرند تا دستمزد بیشتری دریافت کنند و بالاخره بعضی دیگر آزادی را فدای شان می‌کنند و از این قبیل...
خلاصه این که این چهار ویژگی ممکن است به صورتهای گوناگون با هم ترکیب شوند , افرادی که در جامعه نقش های مختلف ایفاء می‌کنند , در عین حالیکه در یک گروه اجتماعی از پایگاه رفیعی برخوردارند, ممکن است در همان جامعه , ولی در گروهی دیگر پایگاهی متوسط و یا پایین را احراز کنند. بعنوان مثال کارگری که فاقد هر گونه تخصص و آگاهی علمی است در یک واحد تولیدی که امتیاز افراد و پایگاه آنان در ارتباط با تخصص و آگاههای علمی و تکنیکی است و موقعیت شغلی مناسبی نمی‌تواند داشته باشد و بنابراین در سلسله مراتب اجتماعی و شغلی این گروه تولیدی در پایگاه اجتماعی پائینی قرار می‌گیرد و در مقایسه جمع مدیران و مهندسان و تکنسین ها اعضاء سایر رده‌های اداری نقشی که وی انجام می‌دهد نقشی است که به آسانی قابل جابجایی بوده و در نظام ارزشهای آن گروه ارزش چندانی ندارد اما همین فرد ممکن است در روستای محل تولید و یا محل سکونت خود بدلیل تقوا, درستکاری یا سابقه خانوادگی و یا به طور کلی به جهت شیخوخیتی که در جامعه قبیله‌ای , طایفه‌ای خود دارد, از پایگاه بسیار رفیعی برخورد دار بوده و سخنان وی با توصیه و پیشنهادهای وی در میان جمع مورد پذیر ش و قبول عام باشد , وی را احترام و تکریم کنند و در صدرش نشانند .
پایگاه اجتماعی را نیز همانند نقش اجتماعی می‌توان به پایگاه محول , انتسابی , محقق و اکتسابی تقسیم نمود . ذکر این نکته ضروری است که هر فرد علاوه بر پایگاههای متفاوتی که در سطح جامعه در ارتباط با نقش هایی که ایفاء میکند دارد، دارای یک پایگاه عمومی نیز هست که آنرا پایگاه طبقه‌ای گویند و تعلق فرد را به طبقه‌ای خاص با پاره‌ فرهنگی خاصی نشان می‌دهد.

طبقه اجتماعی

رائه تعریفی دقیق و خالی از اشکال برای طبقه اجتماعی به آسانی میسر نیست زیرا اختلاف نظر در این مورد زیاد است ولی اگر بخواهیم تعریف ساده‌ای از طبقه ارائه داده که خالی از بار ایدئولوژیکی نیز باشد . می‌توان گفت که " طبقه اجتماعی عبارتست از مجموعه‌ای از پایگاههای مشابه " و یا طبقه اجتماعی را می‌توان عبارت از گروه بسیار وسیعی دانست که در برگیرنده پایگاههای متعدد و مشابه‌ای است .
پیش از این تا قرن نوزدهم, در ارتباط با قشر بندی اجتماعی اصطلاح "سلسله مراتب" (ESTATE) بکار برده می‌شد. در نظام فئودالی غرب , سلسله مراتب مبتنی بر تابعیت زمین داران از یکدیگر بود. در راس هرم شاه بعنوان فئودال بزرگی که در قدرت سیاسی را قبضه کرده بوده قرار می‌گرفت و پس از وی به ترتیب زمین دارانی که تابعیت شاه را گردن گذارده بودند تحت عناوین دوک , کنت , بارون , شوالیه‌ها قرار داشتند و سپس هرم به دهقانان وابسته به زمین "یاسرف ها " منتهی می‌گشت . پایگاه هریک از این قشرهای زمین دار مشخص بود و در هر مرتبه حقوق و وظایف هر طبقه معین شده و موقعیت اجتماعی موروثی آنها طی قرون اعصار شکل گرفته و تثبیت شده بود. در جوامعی مثل هدوسیلان نظام سلسله مراتب به شکل بسیار پیچیده تر و سازمان یافته در قالب کاست ها یا اصطلاحاً طبقات منفصل درآمده بود و فاصله طبقاتی کاملاً مشخصی این کاست‌ها را از همدیگر متمایز می‌نمود .
در جامعه روستایی ایران تا چند سال پیش دو طبقه عمده قابل تشخیص بود: اول مالکینی که با در اختیار داشتن آب و زمین ,قدرت اجتماعی و قدرت سیاسی , طبقه مسلطی را نه تنها در جامعه روستایی بلکه در کل جامعه ایران بوجود آورده بودند و دوم رعایا که از حداقل زندگی عادی محروم بوده و تشکیل طبقه بزرگی را می‌داد که قشرهای متعددی را در خود جای داده بود.
"ژرژگورویچ" جامعه شناس فرانسوی که در زمینه طبقات اجتماعی صاحب سر بوده و نظریاتش را در کتاب تحت عنوان "مطالعه در باره طبقات اجتماعی " به تحریر کشیده است از جمله صاحب نظرانی است که به تفضیل عقاید صاحبنظران معروفی را درباره طبقات اجتماعی شرح داده و به نقد کشیده است.
گورویچ در آغاز این کتاب می‌نویسد: پیش از بالا گرفتن کار سرمایه‌د‌اری و صنعت طبقات وجود نداشت بلکه بیشتر مراتب , درجات , سلک ها صنف ها یافت می‌شد. پیش از این ها نیز کاست های با موقعیت های موروثی وجود داشت . بعبارت دیگر در بسیاری از جوامع گروههای تحمیلی وجود داشته که نوعی رابطه سلسله مراتب در بین آنها بر قرار بوده است اما این پرسش پیش می‌آید که آیا می‌توان این گونه گروهها را طبقات اجتماعی نامید . حتی هنگامی که گروههای اقتصادی (که بنیاد تشکیل آنها بر پیوندهای اقتصادی مانند وحدت در ثروت , در منابع درآمد یا منفعت) مستقل از این قشربندی رسمی پیدا می‌شود. مانند : بردگان آزاد شده , مستاجران مالیات در امپراطوری روم , سوداگران و صرافان دوره رنسانس "پرولتر"های رومی , در هیچیک از این مواد نیز نمی‌توان به یقین از وجود طبقات اجتماعی سخن گفت
گورویچ سپس سخن خود را چنین دنبال می‌کند: پس ما سخن را از اینجا شروع می‌کنیم که طبقات نه مراتب , گروههای تحمیلی یا کاستها هستند .نه گروههای اقتصادی و به درجات اشخاص دارای فعالیتهای متفاوت . طبقات چیزی دیگر و مهمتراند.
گورویچ پس از مطرح نمودن تعاریف متعددی از جامعه شناسان مختلف خود تعریف زیرا را ارائه می‌دهد.
طبقات اجتماعی گروههای خاص واقعی فاصله داری هستند که خصائص آنها عبارتند از " ماوراء کارها بودن ,"گرایش شدید به شالوده پذیری , مقاومت در برابر نفوذ جامعه کل و تباین اساسی نسبت به یکدیگر .

وی در ارتباط با گروههای واقعی می‌نویسد : گروههای واقعی آنهایی هستند که اعضایشان بی آنکه آشکارا خود بخواهند و یا آنکه از القائات یک سازمان با یک قدرت معین تبعیت کنند عضو آنها می‌شوند . و در مورد مقاومت پذیری تبیین گورویچ آن است که گروههای مقاوم حس می‌کنند که از سلسله مراتب مستقر گروهها کنار گذاشته شده‌اند مانند مهاجرانی که می‌بینند حق انکار کردن ندارند , اقلیت های قومی که تحت تعقیب و آزار قرار می‌گیرند, بیکارانی که سالیان دراز بیکار می‌مانند , نجس ها در هند و غیره....
و اما خصلت شالوده پذیری به معنای آن است که "طبقات گرایشی آشکار به شالوده پذیری دارند, لکن از آنجا که طبقات ,"فوق کار کردی" همواره سازمان نیافته باقی می‌مانند. شالوده و سازمان هرگز یک چیز نیستند. هر طبقه تشکیل شده‌ای دارای یک شالوده واحد ومحکم است اما نمی‌تواند در یک سازمان واحد متجلی گردد. حتی چندین سازمان منطبق بر هم به نحوی جزئی و نا تمام قادر به بیان ماهیت طبقه‌اند.
گورویج علاوه بر تعریفی که ذکر آن گذشت , در خاتمه کتاب خود بعنوان نتیجه گیری و جمع بندی کلی از آنچه که مورد بحث قرار داده است . تعریف جامعه و مانعی از طبقات اجتماعی بشرح زیر بدست داده است :
"طبقات اجتماعی از گروههای خاص بسیار وسیع اند که بعنوان جهان بزرگی مرکب از گروههای فرعی از وحدتی خاص برخوردار هستند که مبتنی است بر ماوراء کارها بودن , مقاومت در برابر نفوذ جامعه کل , تباین اساسی یا یکدیگر و شالوده پذیری شدید مشتمل بر آگاهی جمعی متفوق و آثار فرهنگی ویژه , این نوع گروهها که فقط در جوامع کل صنعتی شده‌ای که الگوهای تکنیکی و وظایف اقتصادی تکامل یافته‌ای دارند پدید می‌آید , علاوه بر مشخصات قبل واحد ویژگیهای ذیل نیز می‌باشند:
طبقات اجتماعی گروههای واقعی , گشاده فاصله دار و از نوع تقسیمی پایدارند که فاقد سازمان بوده و فقط دارای اجبار مشروط می‌باشند.
بطور خلاصه از مجموع گفتار ژرژگوویچ درباره طبقات اجتماعی تعریفی بدین مضمون می‌توان ارائه داد : طبقات اجتماعی گروههای خاص بسیار وسیعی مرکب از گروههای فرعی متعددند که از وحدتی خاص برخوردار بوده , در برابر نفوذ جامعه کل مقامت نموده , دارای شالوده پذیری , آگاهی جمعی و خرده فرهنگ خاص و تباین اساسی بین خود بوده و به صنعت وابسته باشند.
مفهوم طبقه از قرن نوزدهم و برای اولین بار توسط آدام اسمیت در کتاب ثروت ملل بکار برده شد."سن سیمون" نیز در آثارش اصطلاح طبقه صنعتی فراوان وجود دارد ولی اوج رواج این اصطلاح مترادف است با نفوذ مارکسیسم و گسترش نهضت های سوسیالیستی در اروپا . از دیدگاه مارکسیستی مفهوم طبقه در ارتباط با تولید تعریف می‌شود. مارکس عقیده داشت که در طول تاریخ دو طبقه در مقابل یکدیگر قرار داشته و منشاء اساسی تضاد آنها نیز در مالکیت خصوصی وسائل و ابزار تولید بوده بدین ترتیب جامعه را متشکل از دو طبقه صاحب وسائل و ابزار تولید و فاقد وسائل و ابزار تولید می‌داند که یکی نفع خود را در نگهداری و ادامه وضعیت موجود می‌داند و دیگر نفع خود را در دگرگونی وضع موجود . مارکس تاریخ تمام جوامع را تاریخ نبرد طبقات می‌داند که در عصر بردگی , آزاد مردان و بردگان , و در عصر فئودالی , زمین داران و دهقانان وابسته به زمین و دو دوران صنعتی , صاحبان صناعی و پرولتاریا(کارگران شهری) را در مقابل و رو در روی یکدیگر قرار داده است .

از دیدگاه مارکسیسم گروههایی تشکیل طبقه می‌دهند که دارای ویژگیهای زیر باشند:
  • در جریان تولید موقعیت همه آنها یکسان باشد
  • منافع مشترک اقتصادی داشته باشند.
  • شرایط اقتصادی مشترک داشته باشند.
  • به مرحله آگاهی طبقاتی رسیده باشند.
  • به مرحله خصومت طبقاتی رسیده باشند .
  • از لحاظ روانی و طبقاتی به هم بستگی داشته باشند.
قشربندی اجتماعی (social stratication)
قشربندی اجتماعی بطور کلی ، جایگاه و موقعیت مردم در ساختار جامعه ، و در نتیجه ، شیوه زندگی آنها را تعیین می‌کند. قشربندی اجتماعی مفهومی‌ است که تقریبا در اشاره به هر واحد اجتماعی ، با هر اندازه ، از گروهی کوچک تا جامعه‌ای بزرگ ممکن است بکار رود. بطور خلاصه قشربندی اجتماعی یعنی رتبه بندی افراد برحسب شمار کیفیتهای مطلوبی که این افراد مشترکا دارند.
نگرش کلیدر جامعه امروز ، مردم عموما انتظار دارند که نظام آموزش و پرورش کارکردها و وظایف گوناگونی برای جامعه و اعضای آن انجام دهد، در حل مسائل و مشکلات اجتماعی مدد کار باشد و مردم را از طریق فراگرد آموزش و پرورش به سوی زندگی اجتماعی بهتر و عادلانه‌تری سوق دهد. عوامل گوناگون فرهنگی ، سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی موثر بر آموزش و پرورش موجب می‌شوند که فراگرد گزینش و تخصیص ، افراد جامعه را در مسیرهای آموزشی و شغلی متفاوتی هدایت کند. در نتیجه ، آنها بنابر موقعیت خود در قشربندی اجتماعی جامعه ، از مزایای تحصیلی متفاوتی استفاده می‌کنند و پس از خاتمه تحصیلات مدرسه‌ای به مشاغل برخوردار از اعتبار و منزلت اجتماعی متفاوتی سوق داده می‌شوند.

انواع قشربندی اجتماعی

طبقه بندی (social class)

بخشی از مردم در جامعه است که پیشینه‌ای مشابه از لحاظ ثروت ، قدرت و وجهه اجتماعی دارند. اشخاص و گروههایی که یک طبقه اجتماعی خاصی را بوجود می‌آورند، در ارتباط با ارزشها ، نگرشها ، رفتارها و خلقیات ، وجوه مشترکی دارند. الگو و شیوه خاص زندگی ، آنها را از اعضای سایر طبقات اجتماعی متمایز می‌سازد. اولین کوشش برای تعریف طبقه اجتماعی بوسیله کارل مارکس صورت گرفت.

کاست (caste)

نظام خشکی از قشربندی اجتماعی که مردم را در محدوده رهایی ناپذیری از قشرهای اجتماعی خاص محصور می‌کند.

تبیین قشربندی اجتماعی

نظریه توافق

این نظریه پردازان اجتناب ناپذیری نا برابری و نقش آموزش و پرورش را در فراگرد قشربندی توضیح می‌دهند. کارکرد مهم مدارس ، تربیت ، تفکیک و گزینش افراد برحسب استعداد و توانایی برای تصدی مشاغل و مناصب سلسله مراتبی در جامعه است. آنها استدلال می‌کنند که این امر ، فراگردی معقول و مبتنی بر شایستگی افراد است. با درک استدلال این نظریه پردازان ، نقش و کارکرد آموزش و پرورش در فراگرد قشربندی روشن‌تر می‌شود. پس احتمالا هر چه تحصیلات مدرسه‌ای شخص کاملتر باشد، برای جامعه بارآورتر و ارزشمندتر خواهد بود. از این رو با نائل شدن بعضی مردم به تحصیلات بیشتر و مشاغل و مناسب بالاتر از دیگران ، یک نظام قشربندی پدید می‌آید.

نظریه تضاد

ازاین دیدگاه ، ویژگیها و مسائل نظام آموزشی از تضادهای موجود در جامعه ، بطور کلی ، ناشی می‌شوند. آموزش و پرورش فقط بخشی است از نظام جامعه که براساس تضادهای میان قشرهای دارا و ندار شکل گرفته است. نظام آموزش و پرورش ساختار طبقاتی موجود جامعه را تداوم و استمرار می‌بخشد. بدین معنی که نظام آموزشی با کنترل نوع آموزش و پرورش و دانش و معرفتی که در دسترس گروههای مختلف مردم قرار می‌دهد، آنها را از لحاظ دستیابی به مناصب و مشاغل اجتماعی کنترل می‌کند.
پس ، نظام آموزشی با کمک به حفظ نظام اجتماعی موجود در جامعه ، نقشی را که در واقع از سوی گروههای مسلط به آن واگذار شده ، ایفا می‌نماید و کودکان را متناسب با پایگاه اجتماعی شان ، برای ایفای نقش در جامعه آماده می‌سازد. نظریه پردازان تضاد ، خاستگاههای نا برابری را در ساختار طبقاتی جامعه می‌دانند. از لحاظ آنان ، آموزش و پرورش ساختار طبقاتی را منعکس می‌سازد و نابرابری بخشی از نظام سرمایه‌داری است و احتمالا تا زمانی که چنین نظامی برقرار است، دوام خواهد داشت.

نابرابریهای طبقاتی و عوامل طبیعی

کسانی که نابرابریهای طبقاتی را در ارتباط با عوامل طبیعی یعنی عوامل زیستی و نژادی قرار می‌دهند غالباً با خود از پیروان مکتب جبر جغرافیائی بوده و یا از این مکتب الهام گرفته‌اند.
جغرافیاگرایان سعی در این نموده‌اند که رابطه‌ای مستقیم بین زندگی اجتماعی و عوامل اقلیمی نشان دهند و به عبارت دیگر مکتب جبر جغرافیایی تاکید بر این نظریه دارد که رفتار فردی و اجتماعی انسان تابع محیط طبیعی است و بسیاری از پیروان این مکتب مثل فردیک راتزل , آندره , زیکفرید , میشله , هنتینگتون وسایرین در نوشته‌های خود کوشش نموده‌اند تا پیدایش , ترقی یا زوال تمدنها را در ارتباط با عوامل اقلیمی و جغرافیایی تبیین نماید . بعنوان مثال "راتزل" که از جغرافیاگرایان بنام است صاحب کتابی بنام جغرافیای سیاسی است که در سال 1897 آنرا انتشار داده است . در این کتاب اهم نظریات وی مطرح شده است . وی می‌گوید: زمین یا خاک بعنوان عامل جغرافیایی است که افراد اجتماعی را به هم پیوند می‌دهد و در حقیقت ارتباط افراد از طریق هم محل بودن اولین رابطه محکمی است که جوامع یکجانشین را به وجود آورده است. راتزل سه ویژگی برای سرزمینها قائل است که عبارتند از :

  • موقع یا موقعیت زمین : بدین معنی که بعضی از سرزمینها باز هستند یعنی از خارج می‌توان بدان هجوم آورد ,بعضی دیگر بسته هستند مثل سرزمین سوئیس
  • وسعت با محدودیت زمین : به عقیده وی زمینهای وسیع مثال بیابانها حس جاه طلبی و زیاده خواهی و بلند پروازی افراد را افزایش مید‌هد ولی بر عکس کوهستانها افرادی قانع و فاقد بلند پروازی و جاه طلبی ببار می‌آورد.
  • مرز یا سرحد : به عقیده وی مرزها که غالباً عوامل جغرافیایی هستند, مثل رودخانه و ستیغ کوه فرهنگ ملت ها را از یکدیگر جدا می‌سازند و مانع توسعه فرهنگی در سرزمین مجاور می‌شوند.
و بدین ترتیب , تفاوتهای نژادی با تفاوتهای اقلیمی و جغرافیایی در ارتباط قرار می‌دهند. این گروه اختلافات جوامع و گروههای انسانی را با ویژگیهای نژادی تعیین می‌کند.
در آثار متفکران باستانی توجه به این عامل به منظور تفاوت بین دستجات انسانی از اهمیت خاصی برخوردار بوده است . تاکید بر نژاد برتر و حفظ آن در نوشته‌های فیلسوفانی چون ارسطو فراوان دیده می‌شود. اعتقاد به اینکه اختلاف نژادی بین فی‌المثل بردگان و آزادان امری فطری است و اساساً عده‌ای از بدو امر برده زاده می‌شوند, نه تنها در آثار فلاسفه یونانی دیده می‌شود بلکه نزد فلاسفه سایر ملل باستانی نیز رایج بوده است . این طرز تفکر در سده‌های میانه نیز ادامه یافت و بعدها در قرون معاصر , با اشاعه دارونیزم اجتماعی , بعضی از محققان نژاد گرا در صدد توجیه علمی نظریات خود برآمدند.
دارونیزم اجتماعی که ملهم از نظریات داروین در ارتباط با رده بندی حیوانات و گیاهان است وجود سلسله مراتب و قشر بندی اجتماعی را اصلی طبیعی تلقی کرده و آنرا تائید می‌نماید بنابراین نه تنها جنبش‌ها و تحولات را نفی می‌کنند بلکه با آنها به مقابله نیز بر می‌خیزند.
مولف کتاب جامعه شناسی طبقات اجتماعی در این زمینه می‌نویسد: از نظر قشربندی اجتماعی , دارونیست های اجتماعی معتقدند که انسان مانند سایر حیوانات و نباتات باید رده بندی شود و در جریان انتخاب آنهائیکه در مرتبه بالاتری قرار می‌گیرند طبیعتاً بر دیگران ارجحیت دارند.
بنابراین کسانی که استعدادهای طبیعی دارند فرمانروا و آنانی که از استعدادهای طبیعی بی بهره‌اند توده‌های کارکن را تشکیل می‌دهند. از نمایندگان مشهور این طرز تفکر می‌توان اسپنسر , باگهموت , کمپلوویج ,راتزنهوفر , فرانگلین وارد, وودبری اسمال و سامنر را نام برد . اصول و چهار چوب تفکرات و نظریات بعنوان مکاتب فرعی آن می‌توان نام برد : یکی مکتب زیست سنجی است که بنیان گذار آن لاپوژ فرانسوی است .
به نظر گالتن چون انسانها از لحاظ خصوصیات فردی و صفاتی مثل رنگ پوست , نیروی فیزیکی ,و مشخصات روانی با یکدیگر تفاوت زیاد دارند بنابراین از لحاظ اجتماعی و طبقاتی نیز باهم برابر نیستند. گالتن این نابرابری را با عامل وراثت در ارتباط می‌داند. و دخالت عوامل اجتماعی را در آن موثر نمی‌داند.. وی استعدادهای انسان را بطور کلی نشأت گرفته از وراثت می‌داند و به همین دلیل گالتن عقیده داشت که محیط اجتماعی قادر نیست از افرادی بی استعداد افراد موفق و شاخص بسازد.
از جمله کسان دیگری که نابرابریهای اجتماعی را در ارتباط با عوامل طبیعی مورد بحث قرار داد است "مک دوگال " است که ویژگیهای زندگی اجتماعی را در ارتباط مستقیم با غرایز می‌داند. کارل پیرسن که یکی دیگر از پیروان مکتب زیست سنجی است , جمله‌ای دارد که می‌توان آنرا چکیده و بیانگر نظریات این گروه دانست وی چنین گفته است : بگذارید که نردبان ترقی از یک طبقه به طبقه دیگر و از یک گروه به گروه دیگر وجود داشته باشد اما نگذارید که صعود از این نردبان به سهولت انجام گیرد . آنها که دارای قابلیت تنها یک حادثه تاریخی نیست بله ناشی از گزینش مداوی است که از نظر اقتصادی جامعه را به طبقات متفاوتی که بطور کلی متناسب برای نوع کار به خصوصی هستند تقسیم می‌نماید . از این رو هر طبقه می‌بایست به تعلیم و تربیتی متناسب با استعداد و توانایی ذاتی افرادش به پردازد و آموزش همگانی و یکسان موجب هرج و مرج در امور طبیعی می‌گردد.
مکتب دومی که با تاکید بر نابرابریهای اجتماعی در رابطه با عوامل طبیعی در قرن نوزده بنیان گذاری گردیده است مکتب مردم سنجی است . لاپوژ فرانسوی بینان گذار این مکتب سعی در نشان دادن تمایزات نژاد اقوام نموده است و این تمایزات نژادی را حتی در درون یک ملت نیز صادق می‌داند بعنوان مثال وی نژاد سفید پوست اروپا را متشکل از سه نژاد فرعی می‌داند که عبارتند از : نژاد آریا ,نژاد آلپ و نژاد مدیترانه‌ای وی این سه نژاد را بر اساس تفاوتهای جسمانی از هم متمایز می‌کند. مثلاً آریائیان قد بلند و سفید چهره و دارای جمجمه درازند در حالی که افراد نژاد مدیترانه‌ای دارای قد کوتاه و چهره تیره رنگند و در این میان نژاد آلپ افرادی را در بر می‌گیرد که دارای قامتی متوسطند و..."لاپوژ" سعی نموده است تا هریک از نژادهای فوق را دارای نوع خاصی از استعداد, رفتار و ابتکار بداند و به همین دلیل اعتقاد راسخ دارد که طبقات بالای جامعه را همیشه افراد نژاد آریا تشکیل میدهند . به ویژگیهای فیزیکی این گروههای نژادی نیز اهمیت فراوانی می‌داد بطوریکه به نظر او طول جمجمه طبقات اشراف بلند از طول جمجمه طبقات پایین جامعه بوده است .
چنین توجیهات نژاد گرایانه‌ای که در قرن هیجده و نوزده قبول عام یافته بود, با تحقیقاتی که بوسیله دانشمندان در رابطه با هوش و استعداد و خلاقیت انسانها انجام گرفت , بتدریج اعتبار خود را از دست داد بطوریکه در حال حاضر این نظریات و فرضیات به کلی باطل شده است , بعنوان مثال امروز مشخص شده است که هیچگونه ارتباطی بین اندازه جمجمه و رنگ پوست و استعداد خلاقیت انسانی وجود ندارد.

نابرابریهای طبقاتی از دیدگاه مارکس

مارکس و پیروانش را از اصحاب نزاع داخلی با درون گروهی می‌نامند, بدین معنا که بر خلاف نظریات متفکرانی که شرح آنها گذشت, این دسته ,وجود طبقات و نابرابریهای اجتماعی را نتیجه تضاد درون گروهی با نزاع بین گروهی که صاحب وسایل و ابزار تولیدند و گروهی که فاقد آنند می‌دانند .آراء مارکس را در این باره می‌توان بصورت زیر خلاصه نمود:
در جامعه شناسی مارکس, چهار نکته اساسی در مورد تضادهای اجتماعی بشرح زیر وجود دارد:
  • تداوم و پیوستگی تضادهای اجتماعی در تمام جوامع وجود دارد, بدین معنی که تضاد جزئی از زندگی از آن جدا ناپذیر است و هر آنچه که حیات دارد, پیوسته و بدون وقفه در رابطه با حالتهایی از ستیز است . جامعه نیز که متشکل از انسانهاست مستثنی از این قاعده نمی‌باشد زیرا در حقیقت تضاد لازمه و وابسته ذات و کارکردهای آنست.
  • آنکه بر اساس نظریات مارکس تضادهای اجتماعی, عبارتند از تضادهای منافعی که لزوماً تنها دو گروه را در مقابل هم قرار می‌دهند, زیرا در جامعه تمام تضاد منافع در نهایت به مخالفت بین کسانی که نفع خود را در نگهداری و ادامه وضعیت موجود می‌دانند و کسانیکه نفع خود را در دگرگونی وضع موجود می‌دانند ختم می‌گردد. بعبارت دیگر همیشه در رابطه با وضعیت وجود است که موقعیت دو طرف متخاصم معین و مشخص می‌گردد و در حقیقت در رابطه با وضعیت موجود تنها انتخاب ممکن ,نهایتاً یا حفظ وضعیت موجود است و یا دگرگونی در آن .
  • مارکس , تضاد را موتور یا نیروی محرکه اصلی تاریخ می‌دانست و به عقیده وی تضاد لزوماً و قویاً باعث دگرگونیهایی در زمانهای کم و بیش کوتاه می‌گردد و در حقیقت در نتیجه مخالفت بین گروههای مختلف ذینفع است که ساخت اجتماعی دگرگون می‌شود.
  • بالاخره مارکس با تحلیل دگرگونیهای اجتماعی ,روشی تازه ارائه داده است بدین ترتیب که دگرگونیها را در رابطه با دو دسته از عوامل باید مورد بررسی قرار داد : اول نیروهایی برونی که خارج از سیستم قرار دارند مثل اثرات محیط طبیعی ,اقلیم و یا اشاعه و گسترش تکنیک و آگاهیها و دوم نیروهای درونی که توسط سیستم اجتماعی و در درون خود سیستم و از کار کردهای آن یا می‌گیرند و نشاءت می‌یابند و این در واقع یکی از ویژگیهای سیستم اجتماعی است که در درون خود نیروهایی را وجود می‌آورد که باعث دگرگونی و تبدیل آن می‌شود.
  • نقد رالف دارندرف در مورد نظریات مارکس : "رالف دارندرف " جامعه شناس آلمانی آراء مارکس را نقد نموده و اشتباهاتی را در موارد زیر با و نسبت می‌دهد:

تضادهای اجتماعی و تضادهای طبقاتی

اول آنکه مارکس تمام تضادهای اجتماعی و یا لااقل تضادهایی را که از لحاظ تاریخی بر اهمیت هستند, در ردیف تضادهای طبقه‌ای قرار می‌دهد , در حالیکه بنا به عقیده دارند رف, مارکس این مسئله را به سادگی تلقی نموده‌ است و طبقه چیزی جز گروههای ذینفع نیست که افراد یک جامعه در درون آنها با هم به مخالفت بر می‌خیزند و مبارزه طبقاتی که موجب تحرکاتی در جامعه می‌شود لزوماً منتج به مبارزه طبقاتی نمی‌شود و مارکس در حقیقت با توجه به نوع خاصی از تضاد و در شرایطی خاص, مبارزه طبقاتی را تعمیم داده است بصورتیکه تصور می‌کند که تمام تضادهای اجتماعی , به مبارزه طبقاتی منتهی می‌گردد. البته وضعیت و شرایط جامعه سرمایه‌داری اوایل قرن نوزدهم ممکن است این مدعا را توجیه کند ولی امروزه دیگر نمی‌توان چنین اشتباهی را تکرار نمود.

تضادهای طبقاتی و انقلاب

به نظر مارکس , تضاد طبقاتی لزوماً و بطور قابل اجتناب به انقلاب ختم می‌گردد و در نظر وی انقلاب تنها نتیجه و ثمره مبارزه طبقاتی است. درحالیکه در تاریخ تضادهای طبقاتی واژگونی یک نظام بوسیله انقلابات شدید تنها مواردی استثنائی است و آنچه که معمولاً و در موارد مکرر مشاهده می‌شود, طبقه مسلط است که ایده های جدید را اخذ می‌کند و خود تغییراتی خنثی کردن عوامل مستعد و محرک دارای قابلیت انجام می‌دهد.
"دارندرف" را متهم به انجام تحلیلی سکونی از مبارزه طبقاتی می‌کند زیرا به عقیده مارکس قبل از هر انقلاب سیستمی از طبقات مخالف وجود دارد که موقعی که این سیستم به حد نهایی تکامل و اعتلای خود رسید , از هم می‌پاشد و با نابودی خود , جای خود را به سیستم جدیدی می‌دهد بنابراین انقلاب در تحلیل مارکسیستی , تنها لحظه واقعاً پویا از تاریخ است ,ولی این گونه تحلیل تاریخی تنها در موارد خاصی صادق است زیرا تمام تحولاتی را که بدون انقلاب انجام پذیرفته است نادیده می‌انگارد.
بعبارت دیگر اینگونه تحلیل تاریخی تمام دگرگونیها و تحولات ساختی را که حتی از مبارزه طبقاتی می‌توانند مایه بگیرند یکسره بدست فراموشی می‌سپرد . در حقیقت مبارزه طبقاتی لزوماً باعث اعتلاء و تکامل یک نظام مبتنی بر تضاد طبقاتی نمی‌شود بلکه معمولاً مبارزه طبقاتی , موجب تغییرات و تبدیلات دایم در سیستم موجود شده و این تغییرات ضمناً به سیستم امکان موجودیت نیز می‌دهد و بنابراین بدلیل همین تحولات است که مبارزات طبقاتی به ندرت باعث انقلاب گردیده‌اند.

تضادهای طبقاتی و مالکیت

سومین انتقاد وارد بر مارکس , در رابطه با منشاء طبقات اجتماعی و تضادهای طبقاتی با مالکیت وسایل تولید قرار می‌گیرد. مارکس منشاء طبقات اجتماعی و تضادهای طبقاتی را در مالکیت وسایل تولید جستجو می‌کنند و بدون شک در جامعه سرمایه‌داری اوایل قرن نوزدهم است که مارکس به پیوند ناگسستنی مالکیت و کنترل وسایل تولید منعقد شده است در حالی که تحولات بعدی سرمایه‌داری نشان داده است که این دو عامل قابل تجزیه شدن می‌باشند. در موسسات بزرگ کاپیتالیستی جدید , مالکیت بین هزاران سهام دار که هیچگونه کنترلی بر وسائل و ابزار تولید ندارند توزیع گردیده است و مسئولیت کنترل عملاً به عهده تکئوکراتها و بوروکراتهایی است که هیچگونه حق مالکیتی در موسسه تولیدی ندارند و در حقیقت بجای مالکیت وسائل تولید کنترل وسائل تولید بعنوان عامل اساسی و مسلط تضاد طبقاتی محسوب می‌شود.
کوتاه سخن آنکه "دارندرف" ضمن اینکه اشتباه مارکس در زمینه تضاد اجتماعی و طبقاتی را که خود تحت شرایط خان قرن نوزدهم صورت گرفته است مورد انتقاد قرار داده و تحلیل جدیدی از تضاد اجتماعی ارائه می‌دهد, خود نیز در تحلیل جوامعی که امروزه با توسل به ایدئولوژی "تطابقی" سعی در حفظ وضعیت موجود و نفی انقلابات شدید که مبارزه طبقاتی را منشاء ایجاد تغییراتی می‌داند که در عین حال به "سیستم موجود امکان ادامه حیات می‌دهد" می‌توان تحلیلی سکونی تلقی کرد که تابع شرایط خاص مقطع زمانی معینی از تحول جوامع سرمایه داری است "

در حقیقت چنانچه بخواهیم نظریات مارکس را در جملاتی خلاصه کنیم می‌توانیم موارد زیر را بر شمریم:
  • وجود طبقات تنها به مراحل خاص تاریخی در تحول تولید بستگی دارد.
  • نزاع طبقاتی الزاماً به دیکتاتروی بر ولتاریا منجر می‌شود.
  • دیکتاتوری پرولتاریا تنها مرحله ‌ای انتقالی است برای محو تمام طبقات و حصول به جامعه بدون طبقه مارکس نظام اجتماعی را متشکل از دو بخش می‌داند: بخش اول را رو ساخت اجتماعی نام نهاده و بخش دوم نظام تولیدی است که از نظر وی عنصر اساسی و پایه کل نظام محسوب می‌گردد. بخش اخیر خود بر دو قسمت تقسیم می‌شود: یکی نیروهای مولد و دیگری شیوه تولید , یا چگونگی بهره برداری از منابع طبیعی و ابزارها و دانشهای انسانی
نیروهای مولد نیز خود شامل دو بخش است :
  • وسایل و ابزار یا موفقیت فنی تولید که شامل منابع طبیعی , وسائل و ابزارهایی فنی و علوم و فنون بکار گرفته شده در تولید می‌شود.
  • نیروی کاری که با استفاده از مهارت و ابزار بکار تولید می‌پردازد , مسئله تقسیم کار و چگونگی استفاده از افراد و منابع تولید.
رو ساخت اجتماعی شامل نظام فکری و ایدئولوژیکی جامعه ,حقوق ,هنر ,ارزشها ,هنجارها و بطور کلی عناصر معنوی جامعه می‌شود.مارکس معتقد است که نظام اجتماعی در دوره ‌های تاریخی معین از عناصر متضادی ترکیب یافته و طبقات حاکم با توسل به زور سعی در حفظ نظام اجتماعی موجود می‌نمایند ولی بالاخره تضادهای درونی موجب تحول جامعه می‌گردد. بدین ترتیب مارکس دولت را دولت طبقاتی دانسته و آنرا وسیله‌ای برای اعمال و جبر و فشار بر اکثریت مردم جامعه در دست طبقه صاحب وسائل تولید تلقی می‌کرد و در مقابل طبقه مسلط(صاحب وسایل و ابزار تولید ) طبقه دیگری قرار دارد که فاقد مالکیت وسایل و ابزار تولید بوده و به همین دلیل در تمام ادوار تاریخ تضاد طبقاتی بین این دو طبقه وجود داشته است .

نابرابریهای اجتماعی از دیدگاه فونکسیونالیستی

فونکسیونالیسم که در فارسی اصطلاح مکتب کارکردگرائی , "مکتب اصالت کارکرد"و نیز "مکتب اصالت بکارائی " را بعنوان معادل آن بکار برده‌اند , در واقع مکتبی است که در مقابل مکتب تکامل که در قرن نوزدهم رواج داشته است به مقاله برخاسته بود.
پیروان این مکتب , روشها و نتیجه گیریهای طرفداران مکتب تکاملی را بی اعتبار دانسته و سعی نمودند تا بدون توجه به تاریخ پدیده‌های اجتماعی و کارکردهای آنها را در مقاطع معین و مشخصی از تحول آنها مورد مطالعه و بررسی قرار دهند. در جامعه شناسی مونکسیون FONCTION فرانسه و فانکشنFUNCTION انگلیسی , به معنای نتایج حاصله و آثار عینی پدیده‌های اجتماعی بکار می‌رود ,بنابراین هر پدیده اجتماعی در کل نظام اجتماعی دارای کارکردی است.
فونکسیونالیسم ابتدا بوسیله مردم شناسان بصورت مکتب و روشی جدید در مطالعات اجتماعی معرفی شد و این بدان خاطر بود که جوامع ابتدائی مورد مطالعه مردم شناسان دارای تاریخ مشخص و معلومی نبودند و همین بی تفاوتی نسبت به مطالعه جامعه از دید تاریخی موجب شد که در تمام مدت چند دهه‌ای که فونکسیونالیسم قدرت یافته و بر جامعه شناسی و مردم شناسی ! ستیلا یافته بود. سنت تاریخ گرائی در مطالعات اجتماعی نه اهمیتی در تحقیقات تئوریک داشته باشد و نه در تحقیقات تجربی و در این میان توجه جامعه شناسان تنها به توصیف و تجزیه و تحلیل ساخت و وظایف سازمان اجتماعی معطوف شده بود. منظور از فونکسیون در جامعه شناسی , وظیفه یا کارکرد هریک از عناصر تشکیل دهنده یک کل اجتماعی در کل آن نظام اجتماعی است بصورتی که هر عنصر بتواند نیازی را در نظام اجتماعی بر طرف نموده و در بقاء و تداوم ساخت آن کل نیز سهم و مشارکت معینی داشته باشد.
غالباً برانیسلاومالنیوفسکی و"رادکلیف براون" مردم شناسان انگلیسی را بعنوان بنیان گذار کارکردگرائی "نام می‌برند معذالک چنانچه بخواهیم منشاء این طرز تفکر و تحلیل از جامعه و پدیده‌های اجتماعی را دقیق تر مورد مطالعه قرار دهیم, باید حقیقت واقف خواهیم شد که فونکسیونالیسم ریشه در اروکانیسیسم قرن نوزده داشته و اورگانیسم خود نشاءت گرفته از تفکر فلسفی متفکران عهد باستان د رتمدنهایی چون ,هند ,چین ,رم و یونان باستان است .
"در کتابهای مقدس هندی عهد باستان چنین تصور شده است ک چهار کاست اصلی از دهان و بازوها ورانها و پاهای "برهما"خلق شده‌اند از این رو نوعی همبستگی اورگانی (عضوی)میان ,کاستها وجود دارد و هر کاستی نیز دارای وظیفه‌ای ویژه است که از بدو پیدایش برای وی معین شده است .برای آنکه نظم اورگانی محفوظ بماند(همچنانکه اندازههای بدن انسان تغییر ناپذیراند و هریک وظایفی معین دارند ) کاستها نیز باید به همان شکل نخست باقی مانده و کوچکترین تغییری در آنها روی ندهد . به هر حال , این تصور که دولت همچون موجود جانداری عمل می‌کند و طبقه حاکم و توده‌های زیر دست هر دو برای دوام و بقای آن ,ضرورت دارند, در ادوار مختلف مورد تأیید و موافقت صریح یا ضمنی متفکران مذهبی و غیر مذهبی بوده است.
افلاطون, ارسطو و سیر و از جمله متفکران باستانی هستند که به مقایسه بین اندامهای انسانی و نظامهای اجتماعی پرداخته‌اند و سعی در آن داشته‌اند که پیوسته بر این تشابه تاکید ورزند .مثلاً به عقیده افلاطون: "همچنان که هر آدمی سه جزء دارد, جماعت نیز سه طبقه است . اول اولیای امور که قوه عاقله‌اند و در جماعت حکم سر را دارند. دوم سپاهیان که حافظ و نگهبان قوه غضبیه و به منزله سینه‌اند, سوم پیشه وران از ارباب صناعت و زراعت که وسیله رفع حوائج مادی و مانند شکم می‌باشند ,همه این طبقات باید برای جمعیت کار کنند و در تحت نظر و اداره دولت که مظهر جماعت باشند."
در دو قرن اخیر با الهام از اندیشمندان باستانی متفکرانی چون اگوست کونت , اسپنسرودورکیم نظریه اورگانیسیم را در قالب جدیدی که بعداً منجر به پیدایش مکتب کارکرد گرائی گردید ارائه نمودند: مهمترین اصولی را که فونکسیونالیسم بر آنها متکی است می‌توان بشرح زیر بیان نمود:

  • اصل ضرورت فونکسیونی : بدین معنا که بر اساس این اصل وجود پدیده‌های اجتماعی که در کل ساختی را بوجود آورده‌اند ضروری است یا بعبارت دیگر تمام نظامهای اجتماعی در جامعه انسانی بدلیل مقتضیات معینی بوجود آمده‌اند و بنابراین ضرورت دارند.
  • اصل دوم فونکسیونالیسم همگانی و همه جائی بودن ضرورتهای اجتماعی می‌باشند . مردم شناسان فونکسیونالیست کلاسیک به اصل مثبت بودن کارکرد نیز اعتقاد داشته‌اند. بدین معنا که هر پدیده فرهنگی در نظام اجتماعی دارای کارکردی مثبت است ولی این اصل توسط فونکسیونالیست های معاصر پذیرفته نشده است .

فونکسیو نالیست های معاصر مفاهیم جدید در این مکتب وارد کرده و در نظریات افراطی نظریه پردازان اولیه تعدیلی ایجاد نموده‌اند . این مفاهیم عبارتند از :

  • نتایج مناسب : هرگاه نتایج یک پدیده اجتماعی برای کل جامعه مفید بوده و به تداوم و تثبیت آن کمک کند, نتایج مناسب نامیده می‌شود. مثلاً پدیده اصلاحات ارضی در کشورهای در حال توسعه قرار است نتایجی مثبت برای اکثریت کشاورزان ببار آورد...
  • نتایج نامناسب : هرگاه نتایج با فعالیتهای یک پدیده اجتماعی تاثیر منفی داشته و به نحوی سبب ضعف و تزلزل نظام اجتماعی شود, آنرا نتایج نامناسب می‌نامند مثلاً نژاد پرستی در ایالات متحده آمریکا سبب تبعیض نژاد و اختلافات قومی و ملی شده , طبعاً این امر یک مشکل اساسی برای آن جامعه به حساب می‌آید..
  • نتایج آشکار: هرگاه یک پدیده اجتماعی (مثلاً اصطلاحات ارضی)همان نتایج مشخصی را ببار آورد که مورد نظر بوده است , اثرات حاصل را نتایج آشکار می‌نامند.
  • نتایج پنهان: هرگاه اجرای یک سلسله اصلاحات یا انجام یک فعالیت اجتماعی نتایج دیگری غیر از آنچه مورد نظر بوده ببار آورد آنرا نتایج پنهان یا ضمنی می‌نامند.مثلاً می‌دانیم منظور از مجازات متخلفان صاحب وسائل نقلیه , اجرای قوانین راهنمایی و رانندگی است که نتایج آشکار این پدیده است , در حالی که مجازات متخلفان علاوه بر این کارکرد ضمنی دیگری هم دارد که ایجاد درآمد برای دولت است . دیده شده که در بعضی از ایالات (آمریکا )کارکرد ضمنی یعنی کسب درآمد بیشتر مقدم در کارکرد اصلی است : یعنی پلیس های آن منطقه سعی دارند حتی الامکان تعداد بیشتری از رانندگان را جریمه کنند.

با توجه به آنچه که گفته آمد برخورد جامعه شناسان "کارکردگرا" با موضوع قشربندی اجتماعی و نابرابریهای طبقاتی کاملاً مشخص است : پدیده نابرابریهای اجتماعی از دیدگاه فونکسیونالیستی , امری طبیعی , همگانی و دارای کارکرد است .
بر اساس این طرز تفکر نابرابری و قشربندی اجتماعی وسیله‌ای است تا در جامعه بهترین موقعیت های اجتماعی توسط شایسته ترین افراد اشغال شود و بدین ترتیب موجبات تفاهم و وفاق اجتماعی بین اعضاء جامعه را فراهم آورد. به عبارت دیگر آنچه فونکسیونالیسم بدنبال آ، است ایجاد تعادل و حفظ وضع موجود و نظم اجتماعی است.
فونکسیونالیستها که در حقیقت توجیه گر نظام سرمایه‌داری غرب هستند, به وجود طبقات اجتماعی به مفهومی که مارکس و پیروانش بدان پرداخته‌اند, اعتقاد نداشته , بلکه جامعه را متشکل از قشرها و گروههای مختلفی می‌دانند که بدلیل کارکردهای متفاوتی که هر یک دارند تمایزات و تفاوتهایی نیز از لحاظ امتیازات و موقعیت های اجتماعی و اقتصادی بین آنها وجود دارد و این نابرابری‌های اجتماعی – اقتصادی برای پویایی نظام اجتماعی و دوام آن ضرورت دارد.
از طرف دیگر با توجه به اینکه افراد یک جامعه دارای نقش های اجتماعی با ارزشهای متفاوتی بوده که هر یک به نوبه خود سهمی در استمرار نظام اجتماعی دارد بنابراین نقش های پر ارزش تر و با اهمیت تر پاداش بیشتری از جامعه دریافت می‌دارند و در نتیجه وجود تفاوتهای طبقاتی و نابرابریهای اجتماعی کاملاً طبیعی و ضروری می‌باشد . یعنی در حقیقت توزیع ناعادلانه پاداش در چنین نظامی موجب ثابت و تعادل جامعه می‌گردد. بدین ترتیب در نظر فونکسیونالیست ها طبقه اجتماعی در ارتباط با تولید قرار نداشته و مقوله‌ای گذرا مربوط به مقطع معینی از تاریخ جوامع نیست بلکه قشر بندی اجتماعی دائمی و امری اجتناب ناپذیر است که از نیازهای جامعه نشاءت می‌گیرد و در نهایت به نفع همه افراد جامعه می‌باشد.
فونکسیونالیست ها به تحولات عمیق و انقلاب توجه‌ای نداشت و در مطالعات خود تنها تغییرات جزئی که ساخت را بکلی دگرگون ننموده بلکه تعادلی جدید را جایگزین تعادل پیشین می‌سازد, در مد نظر دارند, بعبارت دیگر آنچه فونکسیونالیست ها خصوصاً فونکسیونالیستهای آمریکایی در این زمینه ارائه می‌دهند جامعه شناسی تغییر است و نه جامعه شناسی تحولات اجتماعی , در زمره فونکسیونالیست های مشهور معاصر می‌توان: "تالکوت پارسونز","دیویس" ,"مور" نام برد که هر یک صاحب نظریه‌های مستقلی می‌باشند.
علاوه بر نظریه پردازانی که از آنها سخن رفت ، دسته دیگری از جامعه شناسان را نیز می‌توان اضافه نمود که شاید بتوان آنها را تحت عنوان نظریه پردازان مستقل نامید. این گروه از جامعه شناسان در عین حالیکه تمایلات مارکسیستی ندارند ولی روش فونکسیونالیستی نیز آنها را اقناع نمی‌کند. ماکس وبر جامعه شناس معروف آلمان, موریس هالبواکس و لویدوارنر را می‌توان در این زمره محسوب نمود.

نهاد خانواده

خانوار یک واحد آماری است که چنانچه بخواهیم تعریفی از آن ارائه دهیم می توان گفت که منظور از خانوار تعداد افرادی است که زیر یک سقف زندگی می کنند و دور یک سفره غذا می خورند و به عبارت دیگر اصطلاح خانوار را برای تعداد افرادی بکار می بریم که دارای هزینه مشترک اقتصادی باشند . بنابراین با توجه به تعریف فوق این اصطلاح فردی را که به تنهائی زندگی می کند و یا گروهی از افراد که بطور دسته جمعی زندگی می کنند نظیر سربازان پادگانها ، دانشجویان دانشگاه نظامی ، زندانیان ، آسایشگاههای معلولین و ... را نیز شامل می گردد . به عنوان مثال امروز درصد قابل توجهی از خانوارهای ساکن در شهرهای بزرگ صنعتی کشورهای غربی را خانوارهای یک نفره تشکیل می دهد .
واما خانواده یک واحد زیستی یا بیولوژیک است که تشکیل آن مبتنی بر پیوند زناشوئی است و به عبارت دیگر به مجموعه افرادی گفته می شود که بر اساس ازدواج دارای رابطه سببی یا نسبی بوده و با یکدیگر خویشاوندند .
خانواده یکی از نهادهای اجتماعی نخستین است که شالوده حیات اجتماعی محسوب گردیده و گذشته از وظیفه تکثیر نسل و کودک پروری و در نتیجه ابقاء نوع بشر ، وظایف متعدد دیگری از قبیل تولید اقتصادی ، آموزش و پرورش ، جامعه پذیر کردن و فرهنگ پذیر کردن فرد را نیز بر عهده دارد و بنابراین خانواده به عنوان عامل واسطی است که قبل از ارتباط مستقیم فرد با گروهها ، سازمانها و موسسات جامعه ، نقش مهمی در انتقال هنجارهای اجتماعی به وی ایفاء می نماید و از سوی دیگر با توجه به اینکه خانواده با نظام پایگاهی جامعه در ارتباط است . موقعیت فرد نیز تا حدودی مبتنی بر موقعیت اجتماعی خانواده اش خواهد بود .
امروزه مطالعه خانواده به عنوان یک نهاد اجتماعی و سلول اصلی جامعه ، یا کوچکترین واحد بنیادی جامعه مورد توجه بسیاری از جامعه شناسان است و خصوصاً این توجه معطوف به تغییراتی است که در ارتباط با گسترش صنعت و رشد شهرنشینی در ابعاد و ویژگیهای خانواده حادث شده و می شود . عده ای در دهه های پیش بر اساس آنچه که بر غرب گذشته ، عقیده بر این داشتند که نهاد خانواده به مرور به سستی می گراید و وضعیت تدریجی این نهاد را در مقابل تحولات سریع اقتصادی و تکنیکی تمدن غرب تا مرز اضمحلال پیش بینی می کردند ولی در حال حاضر این نظریه بدبینانه نه تنها در غرب بطور کامل تائید نمی شود ، بلکه اصولاً در کشورهای مشرق زمین که هریک فرهنگی جدا از فرهنگ غرب دارند به هیچ عنوان صادق نیست . حتی در جوامعی نیز که سعی در از میان برداشتن ضرورت مقرارت قانونی و مذهبی ازدواج را داشتند بزودی به مشکلات و پیامدهای این طرز زندگی زناشوئی واقف گشته و بتدریج مجبور شدند به عمل ازدواج جنبه قانونی داده و مقررات جدیدی را برای حفظ خانواده به عنوان سلول زندگی اجتماعی مورد توجه قرار دهند . خانواده را می توان بطورکلی به دو نوع متفاوت تقسیم نمود :

خانواده هسته ای

خانواده زن و شوهری یا مستقل ، نوعی از خانواده است که از زن و شوهر وفرزندان یا زن و شوهر بدون فرزند تشکیل می گردد و اصطلاحاً خانواده هسته ای نیز نامیده می شود .
خانواده هسته ای اساساً ، بنیان جوامع صنعتی کنونی را تشکیل داده و در ارتباط با گسترش شهرنشینی و توسعه صنعت در شهرها شکل گرفته است . تفاوتهائی چند خانواده هسته ای را از سایر انواع خانواده متمایز می سازد که اهم آنها عبارتند از : تفاوت در ابعاد و تفاوت در کارکرد . در ارتباط با ابعاد ، خانواده هسته ای در مقایسه با انواع خانواده گسترده دارای ابعاد کوچکتری است و متشکل از زن و شوهر و فرزندان ازدواج نکرده می باشد . نوع بارز خانواده هسته ای را در شهرهای صنعتی غربی می توان ملاحظه نمود . دراین خانواده نیز می توان انواعی تشخیص داد که از آن سخن خواهیم گفت . در ایران خانواده هسته ای ، نزدیک به 73 درصد از خانواده های شهری و 72 درصد از خانواده های روستائی را شامل می شود که ویژگیهای خاص خود را دارد .
از خصوصیات دیگر این نوع خانواده یکی آنست که کارکردهای دیرین آن به عهده موسساتی خارج محیط خانوادگی قرار گرفته است و دیگر آن که خانواده هسته ای هیچگاه گسترش نمی یابد و به مجرد رسیدن فرزندان خانواده به سن قانونی و ورود در اجتماع به عنوان عضوی فعال از خانواده دوری می گزینند و خود مستقلاً خانواده جدیدی به وجود می آورند. بنابراین خانواده زن و شوهری یا هسته ای با پراکنده شدن اعضاء آن و سپس با فوت پدر و مادر و یا در صورت جدائی آنها از یکدیگر ، متلاشی می گردد .
خانواده هسته ای خود می تواند به انواع مختلفی تقسیم گردد که برای هریک از انواع آن باید ضوابطی را در نظر گرفت که اهم آنها عبارتند از :
  • شغل رئیس خانوار
  • طرز انتخاب همسر
  • میزان وابستگی به شبکه خویشاوندی
  • نقش زن و مرد
  • بعد خانواده
  • نوع معیشت
یکی از صاحبنظران بر اساس ملاک های فوق خانواده زن و شوهری شهری را به سه نوع خانواده تقسیم نموده است :

خانواده گسترده

خانواده گسترده خانواده ای است که بر اساس بستگی های نسبی و سبی استوار است و شامل چند گروه خونی و چند گروه زناشوئی است ، خانواده گسترده فرزندان خود را پس از ازدواج در خود جای می دهد و گسترش آن نیز به همین لحاظ است و به این ترتیب ممکن است چند نسل زیر یک سقف و در یک خانه مشترک زندگی نمایند . این نوع خانواده که بیشتر اختصاص به جوامع مبتنی بر اقتصاد کشاورزی و شبانی دارد ممکن است شکل پدر سالاری یا مادر سالاری ، پدر مکانی یا مادر مکانی و صورتهائی از این قبیل را به خود بگیرد ، یا به عبارت دیگر بر حسب قدرت و تسلط مادر یا پدر خانواده با انواع فوق در آید . در این شکل از خانواده ، پدر و مادر اصلی ، مرکز ثقل خانواده را تشکیل داده و پسرها و نوه ها و عروسها از آنها اطاعت می کنند و اگر پدرو مادر به علت کبر سن نتوانند وظائف سرپرستی را انجام دهند ، پسر ارشد جای آنها را می گیرد . دخترها پس از ازدواج خانه پدری را ترک کرده و بنابراین غالباً خانواده گسترده به شکل پدر مکانی است و مواردی که داماد در خانه پدر زن مسکن گزیند نادر است .
نقش اصلی را در تربیت فرزندان ، پدر به عهده دارد ، دایره همسر گزینی محدود و تعهدات اجتماعی زیاد است . غالباً فرزندان پی شغل پدران را می گیرند و وظایف متعددی بر عهده خانواده است . شیوه تولید خانوادگی و همیاری و تعاون مترتب بر آن ، اجتماعی کردن و فرهنگی کردن کودکان ، ( طی جریان جامعه پذیری و فرهنگ پذیری ) نگهداری از پیران و حمایت کامل ازاعضاء از جمله وظائف سنگین این خانواده است . بگفته ساموئل کنیگ یک جامعه کشاورزی طبعاً مناسب برای روش خانوادگی پدر سالاری است و یک خانواده کشاورزی از آنجا که بیش از هر چیز جنبه اقتصادی دارد ( یعنی خانواده واحد اقتصادی نیز محسوب می گردد ) نیازمند بیک سر است و از دیر باز زمام امور بدست مرد بوده است . گذشته از این در جامعه روستائی یا عشایری خانه نه تنها مرکز فعالیتهای اقتصادی است ، بلکه همچنین محل کلیه فعالیتهای دیگر اعم از تربیتی و اجتماعی و تفریحی و تا اندازه زیادی مذهبی به شمار می رود . در نتیجه رشته ای که افراد خانوار را به هم پیون می زند بسیار نیرومند است و اعضاء خانواده تحت یک شبکه استوار خویشاوندی از نقطه نظر روابط به هم وابسته اند .

در ارتباط با انواع خانواده گسترده از نوعی خانواده پیوسته یا جمعی می توان نام برد که در بین اسلاوهای جنوبی و کشورهای اسکاندیناوی تحت عنوان " زادروگاه " معروف بود . این نوع خانواده که بهتر است آن را گروه خانوادگی نامید ، در حقیقت به گونه یک گروه تعاونی بود که مشترکاً به کار کشاورزی پرداخته ، غذا به صورت دسته جمعی و برگرد میزی صرف می شد و هرکس بر اساس نظمی که مبتنی بر سن و جنس بود د رجای معینی قرار می گرفت . اعضاء زادروگا با تکیه بر میراث خانوادگی زندگی نموده نظام پدر سالاری بر آن حاکم بود .
انواعی از خانواده پیوسته در هندوستان و در ژاپن وجوددارد که مبنای موجودیت آنها فعالیتهای اقتصادی و همبستگی مذهبی است .
خانواده " ستاکی " نیز نوع دیگری از خانواده گسترده است که تنها یکی از پسران پس از ازدواج وارث امور مزرعه می گردد و بقیه فرزندان بین مجرد ماندن و جدا شدن از خانواده یکی را باید انتخاب کنند و بطور کلی در ارتباط با ملاکهای متعددی می توان خانواده گسترده را تقسیم بندی نمود و در همین رابطه می توان از اصطلاحات متعددی تحت عنوان پدرنامی ، مادر نامی ، پدر مکانی ، مادر مکانی ، پدرسالاری ، مادر سالاری ، پدرشاهی ، پدرسری ، مادر سری ، پدرمداری ، پدر تباری ، مادر تباری و ... نام برد .
" لوپله " جامعه شناس فرانسوی ، در ارتباط با تاءثیر عوامل جغرافیائی و محیطی ، تقسیم بندی دیگری از خانواده ارائه داده است : او می گوید دشتهای پهناور و استپ های وسیع مساعد برای زندگی چادر نشینی شبانی است و چنین محیطی خانواده وسیع پدر سالاری را با سلسله مراتب استوار ، روحیه قوی ، اعتقادات مذهبی و احترام به سنت های گذشتگان و روابط خویشاوندی قوی بوجود می آورد در حالیکه در کشوری مثل نروژ که از یک رشته بریدگیهای طبیعی در میان مجاری آب و دره ها تشکیل شده است ، بجای روحیه قوی و همبستگی و پیوستگی استوار خویشاوندی جلکه های وسیع و استپ ها ، به فرد گرائی و اهمیت استقلال شخصیت برمی خوریم و بنابراین پدر در چنین محیطی بجای خانواده گسترده پدر سالاری که چندین نسل را در بر می گیرد و نسل جدید را نیز برای اطاعت و تبعیت از سنت های نیاکان بار می آورد ، خانواده ای پا می گیرد که در آن حس استقلال و ابتکار در فرزندان از اهمیت ویژه ای برخوردار است .
به اختصار می توان تقسیم بندی " لوپله " را به صورت زیر عنوان نمود :
  • خانواده پدر سالاری ، یعنی خانواده ای که در آن پدر قدرت تام و مطلق داشته و فرزندان حتی پس از ازدواج نیز تحت حمایت خانواده هستند ، در این خانواده رعایت فرمان و امر بزرگتران و احترام به سنت گذشتگان ، قانون اصلی است . در این خانواده در واقع شخصیت فرد در خانواده مستحیل گردیده و بنابراین تصمیم بر عهده خانواده است و نه فرد .
  • خانواده شخصیت پرور ، خانواده ای است که در آن بدلیل انزوای جغرافیائی و ویژگیهای محیطی ، شخصیت فردی و دموکراسی اهمیت می یابد و بنابراین دیگر در آن اطاعت محض و کورکورانه و سنت پرستی خانواده پدرسالاری دیده نمی شود ، این خانواده در مناطقی پا می گیرندکه ازلحاظ جغرافیائی کاملاً با نواحی استپی متفاوت بوده و امکان تشکیل جوامع وسیع وجود ندارد .
  • خانواده ناپایدار و متزلزل ، نوع سوم را لوپله خانواده ناپایدار و متزلزل نامیده است یعنی خانواده ای که نه افراد را بر طبق آداب نیاکان پرورش می دهد و نه به کودکان حس استقلال و اتکاء به نفس می دهد .

ساخت خانواده روستایی و عشایری

خانواده های روستائی و عشایری در ایران گرچه دارای ساختی مبتنی بر پدر سالاری بوده و زیر نفوذ و تسلط مرد قرار دارد ولی نمی توان آنها را " خانواده گسترده " یا " وسیع " و یا " پدری توسعه یافته " تلقی نمود زیرا در ایران تنها 6 درصد از کل خانواده های ایرانی که روسای آنها بیشتر از خرده مالکین قدیمی ، یا خانها و کلانتران ایلی و یا تجار بزرگ و بورژواهای شهری هستنددر این رده قرار می گیرند ، در حالیکه 73 درصد از خانواده های شهری و 72 درصد ا زخانواده های روستائی را خانواده زن و شوهری تشکیل می دهند .
اما به این نکته باید واقف بودکه این نوع خانواده های زن و شوهری ، خصوصیات خانواده زن و شوهری یا هسته ای غربی را در بر نداشته ، بلکه در ایران تحت تاءثیر زندگی کوچ نشینی و کشاورزی ویژگیهای خاص خود را داشته و تحت نفوذ و نظارت و ارتباط نزدیک با شبکه خویشاوندی قرار دارد .شبکه های خویشاوندی در روستا و عشایر را میتوان در قالب " طایفه " " تیره " " بنکوا " " مال " مشاهده نمود . زن و شوهری یا هسته ای به شکل غربی در ایران بسیار جدید بوده و درمراکز شهری و صنعتی در حال گسترش است و به همین لحاظ می توان گفت که تحولات خانواده در ایران در ارتباط با تغییر حجم و ابعاد کاهش کارکردها و دگرگونی در روابط آن و بطور کلی آنچه که تحت عنوان انتقال خانواده از حالت سنتی به حالت جدید غربی صورت گرفته است متوجه قشرهائی از جمعیت شهرهای بزرگ است ، گو اینکه در شهرها نیز با تمام اهمیتی که این تغییرات در ساخت اجتماعی – اقتصادی خانواده داشته است ، معهذا هنوز شبکه های خویشاوندی کم وبیش قدرت خود را حفظ نموده و به عنوان رابط میان خانواده و جامعه به ایفای نقش می پردازند .
در بین عشایر ، هر چادر متعلق به یک خانوار مستقل بوده که به عنوان واحدی تولید مصرف محسوب می گردد . به عبارت دیگر نشان ظاهری و خارجی وجود چنین واحد اجتماعی چادر است .

تغییر اجتماعی

از زمان پیدایش جامعه شناسی تاکنون ، غالب جامعه شناسان به این امرمعترف بوده اند که تغییر اجتماعی در میان سایر پدیده های اجتماعی از اهمیت در خور ملاحظه ای برخوردار است ، ولی تنها ا زقرن نوزدهم و نیمة قرن بیستم است که بحث در این زمینه مورد توجه جدی جامعه شناسان قرار گرفته است . اگوست کنت برای اولین بار جامعه شناسی را به دو بخش عمده ایستا و پویا تقسیم کرد . موضوع جامعه شناسی ایستا ، نظم حاکم بر جامعه است یعنی شیوه ای که بر اساس آن افراد یک جامعه در بین خود نوعی تفاهم بوجود می آورند که د ر حقیقت ضامن وجود و ادامة حیات و عملکرد آن جامعه است و اما موضوع جامعه شناسی پویا پیشرفت و توسعه است یعنی مطالعه تکامل جوامع از ورای تاریخ بشریت و در واقع بر اساس همین نظریه است که اگوست کنت قانون مراحل سه گانه خود را ارائه داده است . از نظر وی جامعه شناسی پویا بسیار پراهمیت تر از جامعه شناسی ایستا است و به همین علت در کتاب خود به این جنببه اهمیت بیشتری داده است :
جامعه شناسی اگوست کنت بر سه اصل مهم زیر استوار است :
  • مطالعه و تجزیه و تحلیل یک جامعه در یک زمان معین عملی نیست مگر آنکه در رابطه با تاریخ آن جامعه و در سطح وسیعتری یعنی در رابطه با تاریخ بشریت صورت گیرد و بر این اساس اگوست کنت بیشتر متوجه تحولات جوامع در زمان است و به همین لحاظ می توان گفت که جامعه شناسی وی بیشتر یک جامعه شناسی مقایسه ای است که چهار چوب عمومی آن تاریخ بشریت است .
  • اصل دوم جامعه شناسی اگوست کنت متکی بر مطالعة پیشرفت و توسعة شناخت انسان در مسیر تاریخ جامعه است زیرا رفتار بشر بر اساس شناخت و معرفت خود اوست و روابطش با دنیا و سایر انسانها به آنچه که او ازطبیعت و از جامعه می شناسد بستگی دارد .
  • با توجه به سیستم عصبی و ترکیب بیولوژیکی ، انسانها در تمام نقاط دنیا و در طول تاریخ همه به یک شکل اند و بنابراین جامعه جهانی بر اساس روش واحد و به یک شکل تحول می یابد و بشریت نیز به صورت واحدی به سمت یک نوع جامعه پیشرفته تری گام برمی دارد ازمیان متفکران دیگر ، مارکس و انگلس را می توان صاحب نظریة جامعه شناسی تغییر تلقی نمود ، ولی بدیهی است که این جامعه شناسی را باید با دید و وسعت بیشتری مورد مطالعه قرار داد .
مارکس و انگلس بر آن بودند که ریشه تحولات جامعه سرمایه داری را تشریح و تبیین کنند و اعتقاد داشتندکه تشدید مبارزه بین طبقه صاحب وسایل و ابزار تولید و طبقة کارگر ، موجب نابودی و اضمحلال نظام سرمایه داری و تبدیل آن به یک نظام کمونیستی بدون طبقه می گردد .
آثار برجستة عده ای دیگر از جامعه شناسان در جهت مطالعه د ر تغییر اجتماعی مشهود است . این گرایش رامی توان ناشی از سه عامل زیر دانست :
  • بیداری جهان سوم : کوشش کشورهای جهان سوم برای رهائی از عقب ماندگی ، تغییرات اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی ایجاد شده در این کشورها ، توجه بسیاری از جامعه شناسان را بخود معطوف کرده است .
  • بحران در کشورهای پیشرفته : تقریباً از بعد از جنگ دوم جهانی ، جوامع پیشرفته با بحرانهای اساسی عمیقی روبرو گردیدند و اشکال جدیدی از ایدئولوژیهای افراطی به ظهور پیوست . گروههائی از چپ و راست برای برقراری نظمی جدید به خشونت و شدت عمل دست زدند . جوانان به عنوان اعتراض به جامعه صنعتی مبتنی بر دیوانسالاری و سرمایه گذاری و به جانبداری از یک جامعه مبتنی بر عدالت دست به شورش می زدند ، تضاد شدید ارزشها ، تجدید نظر در ایدئولوژیهای حاکم و تغییرات بنیانی نیز از جمله پدیده های دیگر در حال تکوین این عصر محسوب می شود .
  • تاءثیر جامعه شناسی مارکس : تا چند دهة پیش تعداد بسیار کمی از جامعه شناسان سهم و نفوذ نظرات مارکس را در تفکرات تاریخ جامعه شناسی قبول داشتند . مارکس را به عنوان یک فیلسوف یا یک اصلاح طلب می شناختند ولی به عنوان یک جامعه شناس ، در حالیکه امروزه جامعه شناسان کنونی اعم از مارکسیست و غیر مارکسیست سعی کرده اند که نظم فکری مارکس را بشناسند و مورد تجزیه و تحلیل قرار دهند . بدین ترتیب جامعه شناسی مارکس ، در عدة زیادی از جامعه شناسان تمایل جدیدی را در جهت مطالعه مشکلات و مسائل تئوریک و تجربی در ارتباط به تحولات اجتماعی چون مبارزه طبقاتی ، جنبشهای انقلابی ، تغییرات ساختی جامعه و ... بوجود آورد .

تغییر و تحول اجتماعی

معمولاً تحول اجتماعی را مجموعه ای از تغییرات می دانند که در طول یک دوره طولانی طی یک یا شاید چند نسل در یک جامعه رخ می دهد . بنابراین تحول اجتماعی بر اساس تعریف فوق مجموعه فرایندهائی است که در یک مدت زمان کوتاه نمی توان آن را ملاحظه کرد . تحول اجتماعی را می توانیم به مثابه منظرة واحدی بدانیم متشکل از توده ای از جزئیات که جز از ارتفاع زیاد قابل رویت نیست .
تعییر اجتماعی بر عکس عبارت است از پدیده های قابل رویت و قابل بررسی در مدت زمانی کوتاه به صورتی که هر شخص معمولی نیز در طول زندگی خود یا در طول دورة کوتاهی از زندگیش می تواند یک تغییر شخصاً تعقیب نماید ، نتیجة قطعی اش را ببیند و یا نتیجة موقتی آن را دریابد . علاوه بر این تغییر اجتماعی در محدوده یک محیط جغرافیائی و اجتماعی معینی صورت می پذیرد و در این مورد تفاوتش با تحول اجتماعی در این است که آن را می توان در چهار چوب یک محدودة جغرافیائی و یا در کادر اجتماعی – فرهنگی خیلی محدودتری مورد مطالعه قرار داد .

پدیده هایی که تغییر اجتماعی محسوب می شوند

اولاً تغییر اجتماعی لزوماً یک پدیده جمعی است به عبارت دیگر تغییر اجتماعی باید یک جامعه یا بخش مهمی از یک جامعه را در بر گیرد . تغییر اجتماعی باید شرایط ، شکل زندگی یا زمینه فکری و روحی سطح وسیعی از یک جامعه یعنی خیلی بیش از چند نفر را دگرگون نماید و این اصل مهمی است برای مشخص نمودن یک تغییر اجتماعی .
ثانیاً یک تغییر اجتماعی باید یک تغییر ساختی باشد یعنی تغییری که در کل سازمان اجتماعی یا در بعضی از قسمتهای تشکیل دهنده سازمان اجتماعی حادث شود . به عنوان مثال یک اعتصاب ممکن است منجر به بهبود وضع حقوق کارگران و بالارفتن سطح زندگی آنان گردد که این یک تغییر ساختی نیست ولی اگر بتوان بعضی از تغییراتی که این اعتصاب در سازمان اجتماعی کارخانه و یا موسسه مربوط ایجاد می کند ، مثلاً تغییر در توزیع قدرت ، تغییر در شبکه های ارتباطی و غیره را مشاهده نمود ، آن وقت می توانیم بگوئیم که تغییر اجتماعی حادث گشته است .
ثالثاً تغییر ساختی در طول زمان شناخته می گردد . به عبارت دیگر باید بتوان بین دو نقطه یا چند مقطع زمانی ، مجموعه تغییرات یا نتایج آنها را مشخص نمود ودر حقیقت تغییر اجتماعی را فقط در مقایسه با یک نقطه شروع یا مرجع در گذشته می توان بررسی و ارزشیابی کرد و با توجه به همین نقطه شروع است که می توان گفت که تغییری به وجود آمده است و وسعت و کیفیت این تغییر را مورد مطالعه قرارداد .
رابعاًُ تغییر اجتماعی برای آنکه واقعاً یک تغییر ساختی باشد باید مداوم و استوار باشد و به عبارت دیگر فقط سطحی و زودگذر نباشد .
و بالاخره با توجه به چهار خصوصیت ذکر شده فوق می توان چنین خلاصه نمود که تغییر اجتماعی در جریان تاریخی یک جامعه اثر می گذارد . به دیگر سخن اگر تغییر اجتماعی خاصی حادث نمی گشت جامعه معینی مسیر متفاوتی را می پیمود .

عوامل ، شرایط و کارگزاران تغییر

  • عامل تغییر در واقع عنصری است که تغییری را موجب می شود یا بوجود می آورد . به عنوان مثال ، ورود تکنیک های جدید در یک کارخانه میتواند تغییراتی در شیوة کار ، در سازمان گروهها ، در سطح مدیریت و غیره ... بوجود آورد و به همین قیاس تاسیس یک کارخانه در یک محیط روستائی تغییراتی در بازار کارو تحرک اجتماعی جمعیت پدید می آورد که نتیجه اش دگرگونی در آداب و رسوم ، اخلاق و فرهنگ ودر سازمان اجتماعی روستا است . همچنین انجام اصلاحات ارضی در جامعه روستائی تغییرات اقتصادی – اجتماعی فراوانی را به دنبال دارد . در سه مورد فوق تکنیک و کارخانه و اصطلاحات ارضی عوامل تغییر محسوب می شوند .
  • شرایط تغییر عناصری هستند مناسب یا نامناسب که اثر یا اثرات یک یا چند عامل تغییر را فعالتر ، کندتر ، شدیدتر یا ضعیف تر می کند .
در مورد همان مثال فوق چنانچه طرز برخورد سندیکا را در مقابل دگرگونی در نظر بگیریم ، تصور که سندیکا از تغییر دارد و انتقال این تصور و ایده به کارگران شرایطی محسوب می شوند که ممکن است نسبت به دگرگونی هائی که بوسیلة تکنیکهای جدید حادث خواهد شد مناسب یا نامناسب باشد و به همین قیاس در محیط روستائی مجموعه عمل و عکس العمل هائی که باعث پیشروی یا وقفه در اصلاحات ارضی می شوند ، شرایطی مناسب یا نامناسب محسوب می شوند و در حقیقت می توان گفت که عوامل و شرایط تغییر مکمل یکدیگرند .
  • کارگزاران تغییر شامل اشخاص ، گروهها و انجمن هائی می شوند که تغییر را وارد می کنند ، از آن استقبال نموده و یا با آن به مخالفت بر می خیزند . کارگزاران را می توان به دو دسته تقسیم نمود :
مبشرین تغییر : شامل کسانی می شود که فکر تغییر را وارد می کنند ( ایدئولوگها – تئوریسین ها )
مروجین یا مبلغین تغییر : اشخاص ، گروهها و انجمن هائی هستندکه ایده ای را رواج می دهند و یا تبلیغ میکنند .

نظریه های تغییر اجتماعی

نظریه های مربوط ب تغییر اجتماعی را می توان به طرق گوناگون طبق بندی نمود که معروفترین آنها تمایز این نظریه ها در دو دسته نظریه های خطی و نظریه های دورانی یا دوری است .
منظور از نظریة خطی تبیین حرکت جامعه بر روی خط مستقیم و عبور از مراحلی است که در نهایت به نقطة تعالی پیش بینی شده ای می رسد و نظریه دورانی تبیین حرکت جامعه بگونه ای است که تمدن از مراحل پیدایش ، رشد ، تکامل به انحطاط می رسد و به عبارتی دیگر نوعی تکرار تاریخ را در آن مشاهده می کنیم .
در بین نظریات خطی ، به نظریه های اگوست کنت و مارکس را که ازاهمیت بیشتری برخوردارند اشاراتی می کنیم :
نظریة خطی اگوست کنت را می توانیم در " قانون مراحل سه گانه " وی مشاهده کنیم ، که سیر تکامل تفکر بشر را از مرحلة ربانی به مرحلة متافیزیکی ( مابعدالطبیعی ) ودر نهایت به مرحلة اثباتی مورد بررسی قرار می دهد در حقیقت قانون سه مرحله ای کنت جنبه ای ذهن گرا و ایده آلیستی دارد . با این همه او هریک از مراحل تحول ذهن نوع بشر را با یک نوع سازمان اجتماعی و سلطة سیاسی خاص آن مرحله مرتبط ساخته است:
مرحلة ربانی تحت سلطة کاهنان معابد است و حاکمان نظامی در آن فرمانروائی می کنند . ذهن بشر در این مرحله جریان امور را در ارتباط با ارادة ارباب انواع قرار می دهد و به عبارت دیگر کلیة تحولات و حوادث و وقایع را با ارادة خدایان تببین و توجیه می کند .
مرحله متافیزیکی ( ما بعدالطبیعی ) یا فلسفی سازمان اجتماعی تحت سلطة کلیسا است و ویژگیهای آن بیشتر با ویژگیهای دورة قرون وسطی مطابقت می کند . در این مرحله ذهن بشر جریان امور طبیعت و زندگی بشر را به نیروهائی نسبت می دهد که خودشان نهانی هستند ولی آثارشان آشکار است و به عبارت دیگر در تبیین و توجیه علل و قایع و تحولات بشر به عقل خود رجوع می کند . به عقیده اگوست کنت مرحلة فلسفی یا متافیزیکی با مرحلة اول تفاوت چندانی ندارد و تنها فرقش آنست که در این مرحله استدلال و تعقل جای تخیل را گرفته ولی هنوز فکر انسان دنبال حقایق مطلق و باطنی است که بدرستی نمی تواند به آنها پی ببرد .
مرحلة سوم مرحلة اثباتی است که تازه آغاز شده است جامعه تحت تسلط مدیران صنعتی و هدایت دانشمندان است دراین مرحله انسان سعی در کشف روابط علی و ارتباطی می نماید که ممکن است خواه در لحظه ای معین و خواه در طی زمان بین پدیده ها یافت شود . به عبارت دیگر در این مرحله تخیل و تعقل هردو تابع مشاهده و تجربه می شوند . این مرحله را مرحلة علمی یا تحققی می نامند .
ظاهراً نظر اگوست کنت در طرح قانون تکاملی خود معطوف بر تحولاتی است که در اروپا به وقوع پیوسته است چراکه هر یک از مراحل را با مقطع زمانی خاصی از تاریخ اروپا انطباق می دهد . از طرف دیگر ادعای وی مبنی بر کشف قوانین تکامل اجتماعی در جامعة بشری ، فرض آن در مورد تاءثیر توسعة فکری بر عقاید اخلاقی و ادعای وی در مورد مطابقت نزدیک و ضعیف معرفت در هر دوره با نوع ساخت اجتماعی بی آنکه مدرک دقیقی چنین امری را تاءیید کند ، جای تردید بسیار دارد . بویژه آنکه اگوست کنت در اواخر عمر تحت تاثیر عواطف و احساسات مذهبی به نام مذهب انسانیت را بنا نهاد و به عرفان گرائید و از اصول اثبات گرایی خود فاصله گرفت که این چرخش فکری در حقیقت با فلسفة تحققی یا اثباتی وی تناسبی ندارد .
نظریة تغییر اجتماعی مارکس نیز نظریه ای خطی است که دو عنصر زندگی اجتماعی در آن جای ممتازی دارند : توسعة تکنولوژی ( نیروهای تولیدی ) و روابط بین طبقات اجتماعی بر اساس این نظریه ، جامعه انسانی از مراحل جامعه اشتراکی اولیه ، برده داری ، فئودالی ، سرمایه داری ( بورژوازی ) عبور نموده و پس از ورود به سوسیالیسم در نهایت به جامعه بدون طبقه ( کمونیسم ) می رسد . سیر تحول خطی مارکس پس از تحولاتی در چند دهة اخیر خصوصاً پس از انقلاب چین دچار اعوجاج گردید و ازدهة 1960 باینطرف نیز بدنبال مطرح شدن " راه رشد غیر سرمایه داری " ا زجانب ایدئولوگهایی نظیر " آندریف " و " اولیانفسکی " اعتبار خود را ا زدست داده است .
ای بین صاحب نظرانی که دارای نظریة دوری یا دورانی هستند از " ابن خلدون " و " پازتو " می توان نام برد .
ابن خلدون درکتاب " مقدمه " خود اعتقاد دارد که تمدنها سرآغاز و سرانجامی دارند و تحولات آنها به صورت دورانی است . وی عامل اصلی تحولات را عصبیت " یا قوه عصبیه " می داندکه در مردم بیابانگرد و صحرانشین بیشتر از مردم یکجا نشین است . در فارسی برای عصبیت معادل کاملاً مطمئنی وجود ندارد ، گرچه برخی از نویسندگان اصطلاح " همبستگی را که دورکیم در مباحث خود به کار برده است ، نزدیک به مفهوم عصبیت می دانند ولی در مجموع " عصبیت " در نوشته های ابن خلدون صفاتی از قبیل شجاعت ، آزادی ، همبستگی ، انسجام قبیله ای ، عرق ملی قومی ، اعتقادات مذهبی ، پیوندهای خونی ، جسارت و بخشندگی را در بر می گیرد .
ابن خلدون اعتقاد دارد که جوامع از مراحل تهاجم ، اوج ، تجمل ، استبدادو انحطاط می گذرند و به ترتیب تاریخ تکرار می شود .
" پارتو "متفکر ایتالیائی نقش نخبگان یا برگزیدگان را در تحولات اجتماعی موردمطالعه قرار داده است و اهم نظریات وی در این زمینه به قرار زیر است :
  • تعلق به طبقة نخبگان لزوماً ارثی نیست .
  • فرزندان تماما خصوصیات ممتاز والدین خود را ندارند
  • پیوسته نوعی جابجائی نخبگان قدیمی توسط نخبگان جدید صورت می گیرد که از قشرهای پایین جامعه هستند .
  • در حالتی که این گردش بدون وقفه نخبگان تحقق می یابد باعث نوعی تعادل در سیستم اجتماعی می گردد و در موقعیتی که این جریان تحرک فزاینده ای درافکار بوجود می آورد . همزمان باعث دگرگونی اجتماعی می شود زیرا گردش نخبگان به دنبال خود گردش یا جریان ایده ها ار نیز موجب می شود .
پارتو در کتاب " ذهن و جامعه " در چهار چوب نظریه " گردش برگزیدگان " خود تغییری از تاریخ ارائه می دهد که طبق آن هر تغییر اجتماعی از مبارزه گروهها بر سر قدرت سیاسی حاصل می شود و بدین ترتیب ما به تناوب شاهد دوره های بسیار سختی هستیم که قدرت را گروه برگزیده جدیدی که به تازگی پیروز شده است اعمال می کند و سپس به دوره های آرامتر و انسانی تری می رسیم که اعمال قدرت به وسیلة گروه برگزیده برخاسته از اعماق جامعه صورت می گیرد .. و بدین ترتیب پارتو در نظریه گردش نحبگان خود اقتدار و حاکمیت ارثی نجبا و اشراف را مورد تردید قرار می دادو اعتقاد داشت که اقتدار یا حاکمیت فقط به اشخاصی که از لحاظ کیفی و هم از لحاظ عینی برتر هستند تعلق می گیرد و گردش نخبگان در نظر وی در عین حال هم واقعیتی عینی و هم عاملی استکه بوسیلة آن یک جامعة بطور طبیعی به موجودیت خود ادامه داده و پیشرفت می نماید .
آرنولد توئین بی و سوروکین و اسپنگلر را نیز از جمله متفکرانی می دانند که دارای نظریات دورانی هستند .

انقلاب تکنولوژیک

انقلاب تکنولوژیک جریانی است که از دو قرن پیش تاکنون دگرگونیهای عمیقی در دنیا به وجود آورده است . جریان صنعتی شدن ، رشد شهرنشینی ، افزایش تولید ، گسترش وسایل ارتباطی و ... تنها جلوه های خارجی یا پدیده های ظاهری انقلاب صنعتی محسوب می گردند . زندگی خانوادگی ، زندگی مذهبی ، ادبیات ، هنر ، ایستارهای سیاسی و غیره ، همه و همه عمیقاً و سریعاً در مدت زمان کوتاهی دستخوش دگرگونی قرار گرفته اند و هنوز نیز هم انقلاب تکنولوژیک ادامه دارد : جامعه روستائی را دگرگون می سازد ، فرهنگهای سنتی کهن را از هم می پاشد و راه توسعه اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی را برای کشورها می گشاید . از طرف دیگر وسایل ارتباط جمعی بر زندگی خصوصی و کانونهای خانوادگی ما مسلط و چیره گشته است و بزودی نیز سیستمی قوی از ماهواره ها کره خاکی را احاطه خواهد نمود که در قالب شبکه ای وسیع از ارتباط راه دور نه فقط به ما امکان تماس فوری با سایر نقاط زمین را می دهد ، بلکه اطلاعات مختلفی را هم می تواند در اختیار ما بگذارد . بنابراین انقلاب تکنولوژیک به این زودی پایان نخواهد گرفت و ادامة آن اجتناب ناپذیر است .
"هانری ژان " جامعه شناس بلژیکی ، پیشرفتهای تکنیکی جامعه انسانی در پنج مرحله مورد مطالعه و بررسی قرار داده و برای هر یک از مراحل خصوصیاتی قائل شده است که ذیلاً به شرح هر یک می پردازد :
دورة سنگ ابزاری
این عصر با وسایل بسیار قدیمی و استفاده از مواد ابتدائی نظیر چوب ، استخوان و سنگها ی آتش زنه مشخص میشود . بنابراین اقتصاد در این دوره لزوماً "یک اقتصاد محلی " است ، مبادلة محدود است و راندمان تولید بسیار پائین است به عبارت دیگر اقتصاد معیشتی حاکم است ، ساخت اجتماعی مسلط خانواده و کلان است سازمان سیاسی کم و بیش توسعه یافته است و در دست ریش سفیدان قرار دارد . تفکر انسان کاملاً تحت تاثیر عوامل فوفق طبیعی قرار دارد به عبارت دیگر تفکر جادوئی بر جامعه مسلط است . د رحقیقت جامعه در این عصر جامعه ای باستانی است که دارای محیط طبیعی دست نخورده ای است و از نوعی یکدستی و تجانس و تشابه کامل جمعی برخوردار است .
دورة انسان ابزاری
در این عصر ، اساسی ترین ابداعات تکنیکی از طرفی مربوط به استفاده از فلزات برای ساختن ابزار و وسایل می گردد و ازطرفی دیگر توسل به شیوة برده داری در مقیاسی وسیع صورت می گیرد . برده در این عصر هم به عنوان نیروی کار محسوب می گردد و هم به عنوان شیئ در ردیف ابزار قرار می گیرد . در حقیقت این توسعه دو گانه تکنیکی ( یعنی استفاده از فلزات و برده ) نتایج بسیار مهم و قابل ملاحظه ای در برداشت . اول آنکه به دلیل به کار گرفتن وسایل جدید کشاورزی و استفاده از نیروی کار ارزان و فراوان ، کشاورزی پیشرفت فراوان یافت و بازده تولید افزایش یافت . دوم آنکه ، به دلیل بالا رفتن بازدهی کشاورزی و تکامل وسایل حمل و نقل که خود در نتیجه اختراع ارابه و کشتیهای بادبانی است تجارت رونق پیدا کرد ، سوم آنکه در کنار رودخانه هاو مناطق ساحلی دریاها ، شهرها حیات یافتند ، چهارم آنکه سازمانهای سیاسی شکل گرفتند و دولت شهرها و بالاخره اولین امپراطوریها به وجود آمدند . پنجم آنکه ، تفکر عقلائی ، خصوصاً در قالب فلسفی ظاهر گردید ولی تفکر عامه شدیداً به همان شکل جادوئی و ماوراءطبیعی خود باقی ماند و بالاخره ششم آنکه ، زندگی و معیشت روستائی ، شکل غالب زندگی و معیشت را تشکیل می دهد ولی مراکز شهری نیز نقش های سیاسی و اقتصادی قابل ملاحظه ای را دارا می باشند .
دورة پیش صنعتی
این دوره از قرن دهم میلادی شروع گردیده و تا آخر قرن هیجدهم ادامه داشته است . در طول این مرحله مقدمات انقلاب صنعتی به تدریج و به آهستگی فراهم می گردد . این مرحله را می توان با ابداعات تکنولوژیکی زیر مشخص کرد :
  • استفاده از آب و باد ، خصوصاً در آسیاب و در کشتی
  • استفاده از حیواناتی از قبیل اسب ، گاو ، شتر ، فیل به جای برده
  • اختراع چاپ و ساعت که هردو وسیله ، تاثیر زیادی در زندگی اجتماعی داشته اند . دراین عصر اقتصاد مبتنی بر کشاورزی است و نوعی سرمایه داری تجاری ظهور می کند و توسعه می یابد که قلمرو آن به خارج از مرزها و بازارهای تجاری آن عصر کشیده می شود . در شهرها ، توسعه صنایع دستی ، ایجاد و تشکیل اصناف و اولین اتحادیه های کارگری و ظهور اولین اشکال طبقه کارگر شهری را سبب میشود . رژیم سیاسی از نوع فئودالی است که بر نظام سلطنتی مطلقه تکیه دارد .
دورة شکوفائی صنعت
این دوره از انقلاب صنعتی شروع می گردد و تا اوایل قرن بیستم ادامه می یابد . از لحاظ پیشرفت تکنیکی این عصر با افزایش ذغال سنگ و آهن مشخص می شود . منبع جدید انرژی ذغال و بخار است که در وسایل حمل و نقل انقلابی به وجود می آورد و موجب اختراع ماشینهای صنعتی می شود و هم در این دوره ، آهن در ابزارها و وسایل حمل ونقل جانشین چوب می گردد .
خصوصیات دیگر این عصر را میتوان به گونه زیر خلاصه نمود :
دورة نوتکنیکی :
عصر تکنیکی عصری است که از ابتدای قرن بیستم در آن وارد شده ایم . خصوصیات این عصر را می توان به صورت زیر خلاصه کرد :
  • منابع جدیدانرژی نظیر الکتریسیته ، نفت ، گاز ، اتم مورد استفاده قرار می گیرند . این منابع موجب افزایش ، تنوع و خودکار شدن ماشینها می گردند .
  • شیمی با خلق محصولات سنتزی مثل آلیاژهای سبک ، لباس ، بتون ، پلاستیک و ... انقلابی در مواد اولیه به وجود می آورد .
  • کاپیتالیسم صنعتی به دنبال خود کاپیتالیسم مالی را ایجاد می کند و مجتمع های بزرگ انحصار گر جایگزین کاپیتالیسم رقابتی می گردند
  • دو نوع ساخت سیاسی مسلط می شوند :
    • دموکراسی غربی یا دموکراسی پارلمانی
    • نظام اشتراکی تک حزبی
در این عصر در حقیقت می توان گفت جامعه تولید جای خود را به جامعة مصرف می دهد

ایدئولوژی

شاید کوتاهترین تعریفی را که برای ایدئولوژی بتوان ارائه داد آنست که بگوئیم :
ایدئولوژی نوعی خودآگاهی است .
تعریف دیگر آنست که ایدئولوژی را سیستمی از ایده ها و قضاوتهای روشن و صریح و عموماً سازمان یافته ای بدانیم که موقعیت یک گروه ، یا جامعه را توجیه و تفسیر و تشریح می نماید .
این سیستم با الهام ، تاثیر پذیری شدید ارزشها ، جهت یابی معین و مشخصی را برای کنش های اجتماعی آن گروه یا جامعه پیشنهاد می نماید و ارائه می دهد . بنابراین براساس تعریف فوق ایدئولوژی در درون فرهنگ به عنوان مجموعه ای کاملاً بهم پیوسته ، هماهنگ و سازمان یافته از ادراکات و ارائه کننده نظرات محسوب می گردد و به همین دلیل می توان از آن به عنوان یک سیستم نام برد و ازطرف دیگر با درنظر گرفتن طبیعت و جوهر آن که تجلی بخش نظرات است ، ایدئولوژی به عنوان ابزار کنش تاریخی نیز محسوب می گردد . به عبارت دیگر ، ایدئولوژی بوسیلة مبشرین و کسانی که سعی دارند اثراتی برجریان تاریخی جامعه خود بگذارند ، ارائه می شود و اشاعه می یابد و بدین ترتیب موجب تغییرات یا تحولاتی در جامعه می گردد .
البته ایدئولوژی در حوزه الهیات و معارف اسلامی یک تئوری کلی دربارة جهان هستی همراه با یک طرح جامع، هماهنگ و منسجم است که راه انسان را در زندگی مشخص میکند و هدف آن سعادت و تکامل اوست به عبارت دیگر مجموعه ای از بایدها و نبایدها در زندگی و رفتار انسان است که مایه سعادت و کمال انسان در دنیا و آخرت می گردد.
ایدئولوژی به افراد یک جامعه این امکان را می دهدکه موقعیت خود را بهتر تعریف نمایند و بهتر معنی و مفهوم آن را درک کنند . ایدئولوژی به آنها می گوید که چرا و به وسیلة چه کسانی استثمار شده اند ، چرا عقب مانده هستند ، چرا سفیدها خودشان را برتر می دانند ، چرا باید تغییراتی را برای بهبود اوضاع مردم و جامعه ایجاد کرد و از این قبیل ...

ویژگیهای دیگر ایدئولوژی را به قرار زیر می توان خلاصه نمود :
  • با توجه به این مسئله که ایدئولوژی سیستمی از ایده ها و قضاوتهاست ، با منافع شخصی و جمعی افراد در رابطه قرار می گیردیعنی منافع کسانی که می خواهند از پایگاه و موقعیت خود محافظت و نگاهداری کنند و یا کسانی که می خواهند موقعیت خود را بهتر سازند و بدین ترتیب ایدئولوژی برحسب منافعی که برای افراد در بردارد ، موقعیت های موجود را تائید می نماید و یا مورد انتقاد قرار می دهد .
  • چون ایدئولوژی با منافع در ارتباط است . بنابراین با حالاتی روانی نیزکه اغلب فراگیر است ولی به چشم نمی خورد مرتبط می گردد این حالات روانی را می توان به دودسته تقسیم کرد : اول آنکه ممکن است این حالات حالاتی اضطراب آمیز و نگران کننده باشند که معمولاً در اثر ناامنی و تردید ناشی از تغییرات احتمالی بوجود می آید . حالات اضطراب ممکن است شدید باشد و بصورت نوعی ترس شدید و دلهره در آیند . حالات یاد شده فوق معمولاً ایدئولوژی از نوع محافظه کارانه یا ارتجاعی را ایجاد می کند . حالات روانی می تواند بصورت تهاجمی و خشن ظاهر شبود که ثمرة دوره ای طولانی از محرومیت فردی و جمعی باشد . این حالات تهاجمی بر خلاف حالات اضطرابی باعث بوجود آمدن ایدئولوژی از نوع انقلابی یا اصلاح طلب می گردد .
  • ایدئولوژی با ارائه کنش جمعی از یکطرف باعث بوجود آمدن نوعی تامین و اطمینان در حالات اضطرابی خفیف می نماید و از طرف دیگر باعث فرونشاندن خشم و احساسات در حالات تهاجمی می شود و بدین ترتیب سعی در ارضای این حالات دارد .
  • ایدئولوژی بوجودآورندة پدیده ای جمعی به نام ( ما ) است ، بدین ترتیب که مردم را به گردهم آئی دریک مجمع می خواند ، یعنی جائیکه افراد می توانند همدیگر را شناخته و دارای روحیه و احساسی قوی شوند . در اینجا ( ما ) می تواند یک طبقة اجتماعی ، یک حزب سیاسی ، یک ملت و یا یک نهضت اجتماعی و یا پدیدة دیگری از این قبیل باشد . ( ما ) در ایدئولوژی غالباً آنچنان ساده و مشخص شده است که افراد می توانند با آن و یا آنچه ارائه می دهد وحدت یابند و حالات اضطرابی و یا تهاجمی درونی را تحمل نمایند .
  • ایدئولوژی مکان پیدائی ارزشهای جدید می گردد ، بدین ترتیب که این ارزشهای نوین که غالباً منتشر ولی در وضعیتی پنهان و خفته بسر می برند ، بالاخره در قالب یک طرح ایدئولوژی قابل توجیه ظاهر می شوند . گاهی نیز آنچه را که تحت عنوان ارزشهای نوظهور یا جدید می نامیم در واقع همان ارزشهای قدیمی یا ارزشهای موجود هستند که ایدئولوژی در قالب جدیدی به تعریف مجدد آن می پردازد و یا اینکه به آن ارزشها مفهومی خاص می دهد که قبلاً هم بصورت ضمنی وجود داشته است .
براساس چهار ملاک می توان انواعی از ایدئولوژی را مشخص نمود . این چهار ملاک عبارتند از :
  • گروهی که ایدئولوژی به آن گروه تعلق دارد .
  • رابطه بین ایدئولوژی و قدرت
  • نحوة عمل ایدئولوژی ها
  • محتوای ایدئولوژی ها
ایدئولوژی ممکن است به یک طبقة اجتماعی ، یک گروه اجتماعی ، یک شغل ( ایدئولوژی سندیکائی کارگری و ... ) گردد .
ایدئولوژی ممکن است تمایلات و احساسات یک جامعه کلی را بیان نماید مثل ناسیونالیسم
ایدئولوژی ممکن است مربوط به جامعه بین المللی و یا فوق ملی گردد مثل کمونیسم یا سوسیالیسم .

در ارتباط با قدرت ایدئولوژی را می توان به سه دسته تقسیم نمود :
  • ایدئولوژی طبقه مسلط
  • ایدئولوژی گروهی که معارض قدرت مسلط و قصد دارد که قدرت را از آن خود سازد ( حزب سیاسی اقلیت یا حزب سیاسی مخالف )
  • ایدئولوژی گروههای فشار که سعی دارند قدرت حاکم را تحت تاثیر خود قرار دهند ، بدون آنکه آنرا متصرف شوند .
بر اساس نحوة عمل ، ایدئولوژی را می توان به دو نوع زیر تقسیم بندی نمود :
  • اصلاح طلب که با توسل به اقدامات و برنامه های آرامی وضعیت موجود را تغییر دهد .
  • انقلابی که با توسل به اقدامات شدید از قبیل انقلاب ، شورش و انهدام ساختار قدیم ، وضعیت موجود را دگرگون نماید
از لحاظ محتوا ایدئولوژی را می توان به انواع زیر تقسیم نمود :
  • ارتجاعی نامیده می شود اگر راه حل هائی را که ارائه می دهد مستلزم برگشت به گذشته باشد ، به عبارت دیگر مستلزم سیر قهقرائی جامعه باشد .
  • ایدئولوژی اگر تنها کوشش در نگهداشتن وضع موجود کند محافظه کارانه نامیده می شود .
  • ترقی خواه یا لیبرال نامیده می شود اگر به نفع تغییرات ضروری به ترک بعضی از سنت ها دست زند .
  • رادیکال گویند اگر هدفش قطع رابطه کامل با وضعیت موجود باشد .
علاوه بر تقسیم بندی های فوق می توان باز هم به انواع دیگری از ایدئولوژی اشاره نمود :
ایدئولوژی چپ ( یا چپ گرا ) که معمولاً تمایلات مارکسیستی ، سوسیالیستی و یا گاهی فقط دموکراتیک را در بر می گیرد .
ایدئولوژی راست ( راست گرا) که تمایلات سنت گرائی شدید ، محافظه کاری یا ارتجاع شدید را شامل می شود . در اصطلاح چپ و راست با وجودی که اغلب مهم است ، تقسیم بندیهای دیگری را نیز در بطن خود دارند مثل چپ افراطی ، چپ میانه رو ، میانه دست راستی و ... که تا راست افراطی ادامه می یابد .

کنش اجتماعی

کنش متقابل اجتماعی را, می‌توان به دودسته تقسیم نمود :
کنش های متقابل اجتماعی پیوسته و گسسته : کنش های متقابل اجتماعی پیوسته شامل افعالی می‌گردد که جهت یگانه‌ای را در گروه تعقیب می‌نمایند مثل دوستی , همفکری , تعاون , همیاری , یکدلی و انواع سازگاریهایی که موجبات ارتباط و نزدیکی بیشتر افراد گروه را فراهم می‌آورد
اما کنش های متقابل گسسته شامل افعالی می‌شود که جهت های متفاوت و مخالفی را در گروه باعث گردیده و موجبات دوری و اشتقاق و نفرق اعضاء گروه را فراهم می‌آورد. رقابت , سبقت جوئی , ستیزه و کنش هایی از این قبیل را می‌توان در ردیف کنشهای متقابل گسسته محسوب نمود.
در حقیقت نتایج حاصله از این دو دسته کنشهای متقابل, که خود مبتنی بر روابط متقابل اجتماعی هستند, پویایی گروهی را موجب می‌گردند .

رفتار اجتماعی

انسان درون اجتماع زندگی می‌کند و لاجرم رفتارهایی که از او سر می‌زند، بخشی از آنها در ارتباط با تعاملات اجتماعی است و یا به نحوی از طرف عوامل اجتماعی تحت تاثیر قرار می‌گیرد. بطوری که رفتار یک فرد در تنهایی متفاوت از رفتاری خواهد بود که در مجمع از خود نشان می‌دهد. رفتار اجتماعی یعنی هر رفتار که متضمن کنش متقابل دو یا چند انسان باشد.
انسان به عنوان یک موجود اجتماعی از همان بدو تولد گرایشات اجتماعی از خود نشان می‌دهد. نیاز به کسب حمایت و امنیت انحراف مراقبین شاید اولین نشانه‌های نیازمندی فرد به عوامل بیرونی است. لبخند اجتماعی را که در حدود ماههای اول زندگی در نوزاد دیده می‌شود، به عنوان اولین ارتباطات او با محیط اجتماعی خویش می‌دانند. این لبخند در تمامی نوزادان دیده می‌شود که به نظر می‌رسد، کارکرد عمده آن جلب توجه اطرافیان و برقراری یک نوع ارتباط ساده با اجتماع است.
شروع زودرس چنین رفتارهایی حاکی از اهمیت روابط و رفتارهای اجتماعی برای فرد است. هر چند اینگونه رفتارها مختص انسان نبوده و در اغلب حیوانات نیز دیده می‌شود. نیاز به دوست داشته شدن ، نیاز به حمایت ، نیاز به کسب امنیت و نیاز به پیوند جویی از نیازهای اساسی انسان هستند که مازلو آنها را در سلسله مراتب نیازهای خود قرار داده است و به اهمیت آنها در خود شکوفایی فرد تاکید کرده است. روشن است در یک سوی این نیازها فرد و در سوی دیگر آن اجتماع قرار دارد. ارضاء این نیازها در ارتباط فرد با جامعه میسر خواهد بود.

رشد رفتار اجتماعی

ظهور و بروز رفتار اجتماعی شاید به همان ماههای اولیه زندگی نوزاد بر می‌گردد. زمانی که نوزاد لبخند اجتماعی‌اش را ظاهر می‌سازد و به این طریق هر چند به شیوه‌ای ساده رابطه خود را با افراد خود برقرار می‌کند. تعامل نوزاد با محیط تداوم پیدا می‌کند. هر چند در آغاز افرادی که به عنوان اجتماع برای نوزاد شناخته می‌شوند، خیلی محدود بوده و اغلب شامل پدر و مادر و نزدیکان او می‌شود. اما بتدریج این روابط گسترده‌تر شده و به افراد بیشتری عمومیت پیدا می‌کند. بطوری که در سنین خاصی کم ‌کم توجه فرد عمدتا معطوف به افرادی به غیر از افراد نزدیک خانواده او می‌شود.
در حدود 4 - 5 سالگی کودک توجه خاصی به همسالان خود پیدا می‌کند و علاقمند ارتباط بیشتری با آنهاست و شاید مدتهای زیاد علاقمند باشد وقت خود را با آنها بگذاراند. این روند نیز بتدریج گسترده‌تر می‌شود و در سالهای اولیه دبستان با علاقمندی بیشتری به برقراری روابط اجتماعی ظهور پیدا می‌کند. رفتارهای اجتماعی در این دوران عمدتا از طریق بازی با همسالان نمود پیدا می کند. کودک با برقراری تعاملات جدید با گروههای جدید همسالان رفتارهای جدید را می‌آموزد و در موارد زیادی آنها در رفتارهای اجتماعی خود منعکس می‌سازد.
در سن نوجوانی گرایش فرد به گروههای اجتماعی بیشتر و بیشتر می‌شود، بطوری که این دوران با این ویژگی اساسی مشخص می‌شود که فرد علاقه شدیدی به برقراری روابط اجتماعی از خود نشان می‌دهد. به عضویت گروههای مختلف در می‌آید و در تعامل با این گروهها رفتارهای اجتماعی خود را شکل می‌دهند. در سنین بعدی رفتارهای اجتماعی پخته‌تر شده‌اند. فرد با انتخاب شغل ، ادامه تحصیل و انتخاب همسر رفتارهای گسترده‌تر اجتماعی پیدا می‌کند. نقش اجتماعی در این دوران مشخص شده‌اند و فرد رفتاهای خود را بر اساس نقش خود در اجتماع و هویتی که بدست آورده تنظیم می‌کند.

انواع رفتار اجتماعی

رفتار اجتماعی را می‌توان به دو نوع بسیار گسترده‌تر تقسیم بندی کرد: رفتار جامعه پسند و رفتار جامعه ستیز. رفتار جامعه پسند آن دسته از رفتارهایی را شامل می‌شود که مورد قبول جامعه بوده ، با قوانین و هنجارهای جامعه مطابقت دارد. این نوع از رفتارها سازنده و در جهت پیشبرد اهداف یک گروه یا اجتماع هستند. مثل نوع‌دوستی ، از سوی دیگر رفتار جامعه ستیز رفتارهایی منفی هستند که با قوانین و معیارهای جامعه مطابقت ندارند. مورد قبول افراد جامعه نیستند و اغلب پیامدهای منفی اجتماعی را برای فردی که مرتکب این رفتارها می‌شوند به همراه دارند.
این دسته از رفتارها مخرب بوده و مانع پیشبرد اهداف گروه یا اجتماع هستند که فرد در آن قرار دارد. تعیین اینکه کدام رفتار پسند و کدام جامعه ستیز محسوب می‌شود، بر حسب منابع متعددی صورت می‌گیرد. دو منبع معتبر برای این بررسی قوانین رسمی در جامعه است و دیگر هنجارهای عرضی و فرهنگی آن جامعه. هر کدام از این منابع می‌توانند منبع تعیین کننده برای جامعه پسند یا جامعه ستیز بودن یک رفتار اجتماعی باشند. هر چند در اکثر موارد بین این و منبع هماهنگی وجود دارد، ولی در مواردی نیز ناهمخوانیهایی بین آنها دیده می‌شود.

تفاوتهای فرهنگی در رفتارهای اجتماعی

هر چند اکثر رفتارهای اجتماعی در تمامی جوامع و فرهنگها معنی‌دار هستند و به آنها به عنوان رفتارهای جامعه پسند یا جامعه ستیز توجه خاصی مبذول می‌شود، اما برخی رفتارهای اجتماعی در برخی فرهنگها اهمیت شایان توجهی پیدا می‌کنند. انواعی از رفتارهایی مثل ازدواج ، روابط والد - فرزندی ، دوستی ، عضویت در گروهها ، رفتار اجتماعی با همسایگان ، نوع دوستی ، همرنگی و ... ، در جوامع متفاوت درجات متفاوتی از توجه را شامل خود می‌سازند. در جوامع روستایی رفتار ارتباطی با همسایگان به عنوان یک رفتار اجتماعی اهمیت خاصی می‌یابد، در حالیکه در شهرهای بزرگ و صنعتی چنین روابطی چندان مورد توجه نیست.

نهادهای اجتماعی

نهاد اجتماعی ترجمه کلمه فرنگی intitution است که در مواردی به موسسه یا سازمان اجتماعی نیز ترجمه شده است .نهاد اجتماعی را در یک معنی به "الگوی رفتار منظم و بادوام و پیچیده که بوسیله آن کنترل اجتماعی صورت می‌گیرد "اطلاق گردیده است.
"دورکیم" تعریفی که از جامعه شناسی نموده آن را علم به نهادهای اجتماعی می‌داند مقصود ولی از نهاد اجتماعی مجموعه‌ای از اصول و مقررات است که در جامعه بنیان یافته و بر رفتار فرد ناظر است بطوریکه سرپیچی از آنها مشکل و گاهی غیر مقدور است و در این مورد نهاد را به همه عقاید و شیوه‌های رفتاری اطلاق نموده است که اجتماع نهاد یا تاسسیس کرده است.
مارسل موس جامعه شناس فرانسوی که شاگرد دورکیم است در تعریف نهاد می‌گوید: "نهاد اعمال و افکاری اجتماعی اند که فرد در بدو تولد آنها را در مقابل خود ساخته و پرداخته می‌یابد و انتقال این اعمال و افکار غالباً از راه آموزش صورت می‌گیرد "و بالاخره مالینوفسکی مردم شناسی انگلیسی لهستانی الاصل نهاد اجتماعی را "اجزاء واقعی فرهنگ می‌داندکه دارای حساس ملاحظه‌ای با دوام , عمومیت و استقلال است ".
اگبرن و نیم کف نیز نهاد اجتماعی را به "مجموعه‌ای از پوشش های اجتماعی اطلاق نموده اند که ناظر بر هدف یا هدفها و کارکردهای معینی بوده و کل یگانه‌ای را بوجود می‌آورد"
بطور کلی با در نظر گرفتن ویژگیهای نهاد اجتماعی , می‌توان آنها را "مجموعه‌ای از الگوهای رفتار و اعمال و افکاری تلقی نمود که دارای هدف , کارکرد و ضرورت و عمومیت و دوام بوده , خود را کم و بیش به فرد تحمیل نموده و فرد پس از تولد آنها را ساخته و پرداخته در مقابل خود می‌بیند "مثال مشخص این تعریف خانواده است که تداوم جامعه انسانی بدان بستگی داشته و تمام جوامع اعم از ابتدائی یا پیشرفته پای بند اصول و مقررات آن بوده و در حفظ و باقی آن می‌کوشند. افراد بدنیا می‌آیند و از بین می‌روند و در حالیکه نهادهای نخستین اجتماعی مانند خانواده و دولت پابرجا بوده و در طول نسل های متمادی هدفهای آشکاری را تعقیب می‌کنند. نهادهای نخستین اجتماعی از استمرار و دوام در طول تاریخ برخوردارند, چرا که به تدریج و آرام تغییر نموده و در مقابل جریانهای مخالف مقاوم اند.

انواع نهاداجتماعی

نهادهای اجتماعی بر اثر نیازهای جامعه بوجود می‌آیند. در حال اگر نیازمندی های جامعه را به دو بخش ,اصلی و فرعی تقسیم کنیم می‌توانیم نهادهای اجتماعی را هم به دو گونه بدانیم: نهادهای اصلی یا نخستین ,نهادهای دومین یا ثانوی.
نهادهای نخستین نهادهایی هستند که برای رفع نیازهای حیاتی افراد و بقای جامعه ضرورت دارند .از اینرو نهادهای نخستین یا اصلی عمومی و جهانی بودی یعنی در هر عصر و زمانی و در هر جامعه‌ای وجود دارند. نهادهای اساسی مانند نهاد خانواده, آموزش و پرورش و دولت آنچنان برای یک فرهنگ اساسی هستند که بدون آنها نمی‌توان اساساً زندگی اجتماعی را تصور کرد. مردم شناسان هرگز نتوانسته‌اند جامعه اولیه ‌ای اعم از معاصر یا تاریخی را پیدا کنند که در آن نهادهای اساسی وجود نداشته اند . نهادهای اجتماعی اعم از نهادهای نخستین و ثانوی در سه خصوصیت زیر با هم مشترکند بقرار زیر :
  • هدف
  • کارکرد
  • ضرورت
اما نهادهای نخستین دارای ویژگیهای دیگری نیز هستند که آنها را از نهادهای ثانویی متمایز می‌کند: اول آنکه آن نهادهای نخستین همگانی بوده و در تمام جوامع انسانی عمومیت دراند . دوم آنکه ضرورت این نهادها در جامعه حیاتی و اساسی است سوم آنکه نهادهای نخستین قدیم بوده یعنی شکل گیری آنها مترادف با بوجود آمدن جامعه بشری است . چهارمین ویژگی این دسته از نهادها آنست که قبل از وجود آمدن فرد و هم بعد از وی وجود دارند و به عبارت دیگر فرد در بدو تولد آنها در مقابل خود می‌یابد. بالاخره پنجمین ویژگیهای آنها در اینست که به کندی تغیر می‌پذیرند ولی از بین نمی‌روند زیرا لازمه حیات اجتماعی می‌باشند. بدین ترتیب ملاحظه می‌گردد که نهادهای نخستین نظم بخش حیات اجتماعی بوده و عناصر مهم و اساسی فرهنگ جامعه بشری محسوب می‌گردند و بهمین دلیل این نهادها را نهادهای اصلی نیز می‌گویند.
نهادهای ثانوی الزاماً ویژگیهای نهادهای نخستین را ندارند زیرا اولاً در تمام جوامع بشری عمومیت نداشته و نیز در تمام مقاطع تاریخ بشری وجود ندارد مثل حزب یا سندیکا . ضرورت نهادهای ثانوی ممکن است در مقاطع زمانی خاص در تاریخ جامعه مشخصی محسوس گردد و از طرف دیگر ثبات و دوام چنین نهادهایی نیز نسبی است و بالاخره آنکه ویژگیهای چهارم و پنجم نهادهای نخستین را نیز الزاماً دارا نیستند. بنابراین چنانچه بخواهیم تعریفی نیز از نهادهای ثانوی بدست دهیم می‌توان نهادهای اجتماعی ثانوی را مجموعه‌ای از الگوهای رفتار و اعمال و افکار و مقررات تلقیم نمود که دارای هدف ,کارکرد و ضرورت باشند.
بنابراین نهادهای ثانوی شامل سازمانهای ورزشی , تفریحی ,تجاری , فرهنگی و بطور کلی موسساتی می‌گرد که بنابر نیاز و توافق اعضاء جامعه ایجاد می‌گردند . تا زمانیکه کارکرد آنها مورد نیاز جامعه باشد دوام می‌آورند و وقتی که این نیاز بر طرف گردید بتدریج و یا سریعا متلاشی می‌شوند. این قبیل نهادها را جامعه شناسان از لحاظ معنی به نهادهای عام در مفهوم "هرچه مورد نیاز جامعه است " نیز نامیده‌اند که شامل تمام موسسات و سازمانها و مقررات اجتماعی می‌گردد که بر اساس نیاز جامعه و برای تأمین حوایج جسمانی و حیاتی و نفسانی افراد بوجود می‌آیند و تا زمانیکه جامعه بآنها نیاز دارد تداوم دارند و زمانیکه نیازی نباشد منحل می‌گردد. این نهادها بر خلاف نهادهای اصلی و اساسی قابل انحلال بوده و عمومیت و ضرورت جهانی نیز نداشته بلکه وجود آنها بسته به نیاز جامعه است و به همین علت این نهادها در جوامع پیچیده فراوان تر یافت می‌شوند. بعبارت دیگر به تناسب گسترش ور شد جوامع و پیچیدگی ساخت اقتصادی , اجتماعی وفرهنگی تعداد نهادهای ثانوی نیز افزایش می‌یابد.
بنابراین در توجیه نهادهای ثانوی می‌توان گفت که این نهادها به نیازهای درجه دوم انسان پاسخ می‌گویند و ضرورت همگانی و جهانی دارند بلکه وجود آنها بسته به نیاز جوامع است بدین معنی که اگر جامعه نیازمند برخی از آنها باشد در آن جامعه بوجود خواهند آمد (از قبیل بانک ,سندیکا, حزب وغیره....).در جوامع ساده و ابتدائی موسسات اجتماعی کمتری دیده می‌شود زیرا در چنین جوامعی یک نهاد به تنهایی دارای کارکردهای متعددی است . مثلاً درگذشته خانواده علاوه بر امر تولید (خوراک , پوشاک و....) حفاظت و تعلیم و تربیت کودکان و نیز حمایت جوانان را حتی پس از ازدواج بعهده داشت, نهادهای هنری یا تفریحی نیز بصورت مستقل وجود نداشتند و جزئی از نهاد خانواده محسوب شدند.

ساختار نهادهای اجتماعی

"ساخت "یا "ساختار" یا "ساختمان" ترجمه کلمه STRUCTUREاست و در مباحث اجتماعی فراوان بکار برده می‌شود و غالباً نیز تعابیر متفاوت و مفاهیم متعددی از آن مستفاد می‌گردد گاهی ساخت را تعادل موقت بین اجزاء تشکیل دهنده یک کل دانسته و گاهی نیز ساخت اجتماعی را مجموعه گروهها و نهادهای عمده‌ای می‌دانند که سازنده جوامع می‌باشند, در توجیه این مفهوم می‌توان گفت که هر کل اجتماعی عناصر و اجزائی دارد که آنرا تشکیل می‌دهند و روابطی نیز این عناصر و اجزاء را بهم پیوند داده و نوعی تعادل و هماهنگی بین آنها بوجود می‌آورد و بطوریکه آن کل اجتماعی مدتها بتواند موجودیت خود را حفظ کند.
اصطلاح تعادل موقف یا نسبتآً پایدار را نیز بدین علت در تعریف ساخت بکار می‌برند که هر کل اجتماعی بتدریج دچار تغییراتی شده و یا در آن دگرگونی سریع بوجود می‌آید مثلاً خانواده گسترده پدر سالاری در نتیجه تغیر نوع معیشت و گسترش شهرنشینی و صنعت به تدریج کارکردهای خود را از دست می‌دهد و تبدیل به خانواده از نوع هسته‌ای یا زن و شوهر می‌گردد که ساختی کاملاً متفاوت با ساخت پیشین دارد.
ساخت اجتماعی را می‌توان چنین تعریف کرد: وضعیت ناشی از تعادل و همآهنگی نسبتاً پایدار بین اجزاء و عناصر تشکیل دهنده یک کل اجتماعی را ساخت آن کل گویند.

تفاوت موسسه و نهاد

گاهی نیز اصطلاح نهاد را با موسسه مترادف دانسته‌اند و بهمین دلیل در غالب مواد کاربرد این دو اصطلاح بجای یکدیگر نوعی سردرگمی و ابهام ایجاد کرده است ولی با مختصر تعمقی این ابهام را می‌توان زدود و براحتی می‌توان این دو را از هم تفکیک نمود بدین معنی که اگر محتوای موسسات را از قالب و مکانیکه این محتوی در آن صورت می‌پذیرد جدا سازیم , مقصود حاصل می‌شود.
مثلاً سندیکای کارگری یک موسسه است در حالیکه آئین و رویه‌هایی که طی آن کارگران موفق به گرفتن امتیازات می‌گردند محتوی این موسسه و در نتیجه نهاد تلقی می‌شود. بعبارت دیگر مقررات و رویه‌هایی که برای ارضای هدفهای موجود در یک موسسه یا تنظیم روابط افراد یک موسسه وجود دارد و نهاد محسوب می‌شود و به همین سیاق خانواده یک موسسه است ولی ازدواج روابط متقابل بین والدین و فرزندان , کارکردهای آموزشی ,تربیتی (و در مورد خانواده روستائی , کارکرد تولیدی) آن نهاد است , ونیز آموزشگاه یک موسسه است ولی نظام تعلیم و تربیت , مقررات موجود آموزشی, امتحان و جریانهایی از این قبیل که ناظر بر هدف و هدفهای معنی بوده و دارای کارکرد مشخصی می‌باشند, مجموعاً نهاد تعلیم و تربیت نامیده می‌شوند.
همچنین حزب یک موسسه است ولی اعمال و رفتار تبلیغاتی و مبارزات گروهی سیاسی و کارکردهایی از این قبیل نهاد است و یا موقعی که از بیمارستان سخن به میان می‌آوریم, اگر مجموع خدمات پزشکی و تدارکات خصوصی عمومی که برای ارضاء یک نیاز اجتماعی معینی انجام می‌گیرد و به تیمار و مواظبت بیماران مربوط می‌شود را در نظر آوریم در اینصورت سر و کار ما با یک نهاد اجتماعی است و اگر چنانچه مجموعه‌ای از پزشکان , پرستاران , بهیاران و سایر خدمه اداری و فنی بیمارستان و کل تشکیلات آنرا در نظر گیریم , در اینصورت سروکار ما با یک موسسه است .آئین ها , مقررات , شیوه‌های عمل و رفتار و بطور کلی محتوای یک موسسه رامی‌توانیم نهاد گوییم.
نکته قابل ذکر در ارتباط با نهادهای اجتماعی آنست که نهادهای اجتماعی توسط گروههای مختلف اجتماعی بکار گرفته می‌شوند بعبارت دیگر این شیوه‌های عمل خواه از سوی موسسات وضع شده باشد یا بصورت غیر رسمی بر اثر انباشت تجربیات اجتماع گسترش یافته باشد نمی‌توانند از افرادی که این نهادها را بکار می‌برند جدا باشد از این رو تحقیق در واقعیت های اجتماعی غالباً شامل نهادها و گروههای انسانی هر دو می‌گردد.

تفاوت نهاد و مراسم

تفاوت بین رسم اجتماعی و نهاد تنها در میزان عمومیت و شناخت عمومی نهاد در جامعه است بعبارت دیگر نهاد دقیق تر در جامعه شناخته شده است بعنوان مثال ازدواج را نهاد می‌نامیم اما شیوه‌های همسر گزینی بهتر است که مراسم نامیده شود. نهادها دارای نشان هایی از شناخت عمومی هستند در حالیکه مراسم دارای چنین کلیت و عمومیتی نیستند. از طرف دیگر اصطلاح نهاد در روابط اجتماعی بیشتر تاکید بر عامل غیر شخصی دارد مثلاً وقتی از مراسم اجتماعی سخن بمیان می‌آید, غالباً به طرق پذیرفته شده‌ای که مردم کارهایشان را بر طبق آن (با برخوردهای شخصی) انجام می‌دهند, توجه می‌شود, در حالیکه در بحث از نهادهای اجتماعی بیشتر یک سیستم کنترل که در ماوراء روابط شخصی قرار دارد متبادر به ذهن می‌گردد.
این سیستم کنترل , گذشته و حال و حال وآینده را بهم پیونده می‌دهد و افراد را از سوئی به نیاکانشان و از سوی دیگر به نسل های آتی متصل می‌سازد و بهمین دلیل افراد در جامعه غالباً تغییرات مربوط به رسم گزینی یا لباس پوشیدن یا گذران اوقات فراغت را جدی نمی‌گیرند در حالیکه برعکس تغییرات احتمالی در "مالکیت "و "ازدواج" ,روابط تولید و سوداگری آزاد و پدیده‌هایی نظیر اینها و افراد را دچار اضطراب و نگرانی می‌نماید.

کارکردهای اجتماعی آداب و رسوم را می‌توان بشرح زیر بیان نمود:
  • آداب و رسوم بسیاری از رفتار فردی را تعیین و مشخص می‌کند, آداب و رسوم در هر جامعه با فشار مداوم نامحسوس خود بروی افراد , محدودیت‌ها و اجبارهایی را برای رفتار اجتماعی در جامعه بوجود می‌آورد.
  • آداب و رسوم هویت فرد در گروه را تعیین می‌کند, بدین معنی که اگر آداب و رسوم از یک سو بمنظور همنوائی فرد با جامعه یا با گروه بر او فشار وارد می‌کند, فرد از سوی دیگر با دنباله روی از این آداب و رسوم هویت خود را در جامعه می‌یابد. از این رو فرد آن دسته از قیودات اجتماعی را که مشخصاً لازمه زندگی اجتماعی است حفظ می‌کند.
  • آداب و رسوم موجب تداوم انسجام اجتماعی است . هر واحد اجتماعی از گروهها تا طبقات و از خانواده تا یک ملت دارای آداب و رسوم خاص خود می‌باشند. کارکرد آداب و رسوم در هر یک از این گروها حفظ همبستگی و انسجام گروهی است . کارکرد آداب و رسوم در جوامع روستایی در مقایسه با جوامع شهری بیشتر و پر اهمیت تر است و بیشتر سبب یگانگی گروهی می‌گردد. و در مقابل در شهر ها به علت تنوع آداب و رسوم ونیز نفوذ شیوه فرهنگی از جوامع دیگر افراد در انتخاب آنها دچار سردرگمی و آشفتگی می‌شوند.

روشهای تحقیق و پژوهش در جامعه شناسی

بطور کلی در مطالعات اجتماعی از دو روش استفاده می‌شود که اصطلاحا یکی را ژرفانگر یا ژرفائی و دیگری راپهنانگر یا پهنایی می‌نامند.
روش ژرفائی خاص مطالعات مردم شناسی است و روش پهنائی یا پهنانگر را در مطالعات جامعه شناسی بکار می‌برند.هر یک از این دو روش دارای تکنیک ها یا فنونی خاص هستند . روشهای مذکور را می‌توان به دو دسته تقسیم نمود:

  • روش میدانی :منظور از مطالعات میدانی تحقیقاتی است که موضوع مورد مطالعه در اختیار محقق قرار داشته باشد و یا به عبارت دیگر محقق را بدان دسترسی باشد بعنوان مثال وقتی محقق هدفش مطالعه در زندگی کشاورزان ساکن یک روستا و یا قشری از جامعه و یا گروهی از کارگران یک موسسه تولیدی و یا مردم عشایری باشد مطالعه, از نوع مطالعه میدانی است و اطلاق اصطلاح میدانی به مفهوم ارتباط مستقیم و رویاروی محقق با پدیده های مورد مطالعه است .
  • روش کتابخانه ای :منظور از مطالعات کتابخانه‌ای مطالعاتی است که موضوعات مورد مطالعه در اختیار و دسترس محقق قرار نداشته و غالباً مربوط به گذشته‌ای دور یا نزدیک می‌گردد. به همین دلیل غالباً اصطلاح مطالعات کتابخانه‌ای را مترادف با مطالعات تاریخی بکار می‌برند.

بعنوان مثال تحقیق در زمینه طبقات اجتماعی یا سلسله مراتب اجتماعی عصر صفویه و یا تحقیق در باره سهم اقشار مختلف اجتماعی در انقلاب مشروطیت ایران را در ردیف مطالعات کتابخانه‌ای محسوب می‌نمائیم . در این روش منابع اصلی مورد استفاده , کتب و مدارک منثور و منظومی است که از آن دوره‌ها بجای مانده است .
حقیق جامعه شناسی اعم از میدانی یا کتابخانه‌ای از مراحلی می گذرد که عبارتند از:

تنها تفاوتی که در تحقیقات میدانی و کتابخانه‌ای در ارتباط با مراحل فوق وجود دارد مربوط به تکنیک های جمع آوری اطلاعات می‌شود .

ایستایی و پویایی اجتماعی

  • شایسته است که در جامعه‌شناسی میان ایستایی و پویایی پدیده‌های اجتماعی تمایز قایل شویم. این تمایز میان دو دسته واقعیت نیست بلکه در اینجا ما دو جنبه از یک نظریه را از یکدیگر متمایز می‌سازیم. این تمایز به مفهوم دو گانه پیشرفت و نظم راجع است. مفهوم نظم دربرگیرنده هماهنگی پایدار میان شرایط وجود اجتماعی است و مفهوم پیشرفت تحول اجتماعی را در نظر دارد که پیوسته به یکدیگر وابسته‌اند. در نظم اجتماعی تعادل روابط متقابل عناصر موجود در درون کل نظام مورد بررسی قرار می‌گیرد. هنگامی که کنت به اجزای ترکیب کنندة‌ یک نظام اجتماعی می‌پردازد خانواده را واحد اجتماعی در نظر می‌گیرد نه افراد را.. واحد اجتماعی راستین همان خانواده است که از ترکیب خانواده‌ها، قبایل و از اجتماع قبایل ملت ساخته می‌شود. در چارچوب خانواده است که گرایش‌های خودخواهانه به سود مقاصد اجتماعی سرکوب و مهار می‌شوند.
  • خانواده پایه‌ای ترین واحد اجتماعی و پیش نمونه همبستگی‌های اجتماعی دیگر است. عناصر راستین ارگانیسم جمعی اساساً خانواده‌ها اند و طبقات و کاست‌ها بافت اصلی آن و سرانجام شهرها و شهرستان‌ها اندام‌های واقعی این ارگانیسم کلی را می‌سازند.
  • یک ارگانیسم زیست شناختی در محدودة یک چارچوب مادی کار می کند حال آنکه یک هیئت اجتماعی را نه با وسایل مادی بلکه با پیوندهای روحی می‌توان فراهم آورد. از همین روی کنت اهمیت ویژه‌ای برای زبان و از آن بالاتر برای دین قایل بود. زبان ظرفی است که اندیشه‌های نسل‌های قبل و فرهنگ نیاکانی در آن است و زبان می‌تواند ما را به آن پیوند دهد بدون زبان امکان همبستگی وجود ندارد. اما زبان تنها یک میانجی رفتار است و نه راهنمای مثبت. جامعه علاوه بر زبان به یک اعتقاد مذهبی مشترک نیز دارد. دین همان شیرازه نیرومندی است که افراد جامعه را با یک کیش و نظام عقیدتی مشترک به هم پیوند می‌دهد. دین سنگ بنای سامان اجتماعی است و برای مشروع ساختن فرمانهای حکومت اجتناب‌ناپذیر. هر حکومتی برای تقدیس و تنظیم رابطة‌ فرماندهی و فرمانبری به یک دین نیاز دارد.
  • گذشته از زبان و دین عامل سوم پیوند دهندة انسانها تقسیم کار است. که ارگانیسم اجتماعی را این همه پیچیده‌ ساخته است. تقسیم کار علاوه بر تحول استعدادها،از طریق ایجاد حس وابستگی در افراد جامعه همبستگی انسانی را افزونتر می سازد با این همه او از آن چه که جنبه‌های منفی تقسیم‌ کار صنعتی نوین می‌نامید نگران بود.
  • اتحاد این قدرتهای مادی و معنوی باعث تحقق فکر جامعة کلی بشری و احساس وابستگی همگانی شود. او به نهادهای زبان دین و تقسیم کاربه دید کارکردی برای جامعه نگاه می‌کرد.
  • به نظر کنت بررسی ایستایی اجتماعی باید با بررسی پویایی اجتماعی (تکامل بشری) ارتباطی گریز ناپذیر داشته باشد. تحلیل های کارکردی و تکاملی نه تنها ناقض همدیگر نیستند بلکه در واقع یکی دیگری را تکمیل می‌کند.

زندگی اجتماعی انسان ویژگیهایی دارد که آن را به کلی ازرندگی جمعی حیوانات متمایز و مشخص می کند:

1- زندگی اجتماعی حیوانات، حالت و شکل کم وبیش پایدار و ثابتی را نشان می دهد و
تغییرات اَن ـدر صورت وجودـ اندک و نامحسوس است،به عبارت دیگر زندگی اجتماعی حیوانات خالی از ابتکار و خلاقیت است ونسلی بعد از نسل دیگر ،به همان صورت ثابت و پایدار که نزد پدران ملاحظه شده است تکرار می شود0

2- زندگی اجتماعی حیوان ،تابع محیط خارج و خصوصیات اَن است وجامعه حیوانات کمتر می تواند بر حسب نیازهادر محیط خود تغییری ایجادکند0انسان در عین حال که از محیط خود متاثر می شود،در همه حال سعی میکند بر اساس نیازهای خود در محیط تغییر و دگرگونی ایجاد کند0

3-ازوجوه تمایز حیات انسان ، قدرت جمع کردن و تراکم اطلاعات در طول تاریخ است، به این معنی که جامعه بشری در هر زمان ومکانی سعی میکند اَنچه از نسلهای گذشته به ارث برده است حفظ و نگهداری کند وحتی در طول حیات نسل زنده اَن را کاملتر ساخته، تجربیات تازه خود را براَن بیفزایدواَن را به نسلهای بعد بسپارد.

ارزش

تعریف ارزشهای اجتماعی

  • واژه ارزش در زبان فارسی اسم مصدر ارزیدن و دارای معانی زیر است:قدر،مرتبه،استحقاق،لیاقت،شایستگی،زیبندگی،برازندگی،قابلیت.در زبان انگلیسی معادل valeur به معنی رتبه ،ارز قدر،گرامی داشتن،اهمیت دادن و در زبان فرانسه برابر valeur به معنی قیمت،قدر مقدار و ارز است.
  • در اصطلاح جامعه شناسی ارزش اجتماعی (social norms )عبارت از چیزی است که موضوع پذیرش همگان است.ارزش اجتماعی واقعیتها و اموری را تشکیل می دهد که مطلوبیت دارند و مورد خواست و آرزوی اکثریت افراد جامعه است.ارزش اجتماعی یکی از مفاهیم اساسی جامعه شناسی است و جامعه شناسان درباره آن نظریه های گوناگونی عنوان کرده اند.
  • آگ برن(ogbrn) و نیم کف(nim koff) می گویند:ارزش اجتماعی واقعه یا امری است که مورد اعتنای جامعه قرار دارد.ارزش اجتماعی ،انگیزه گرایشهای اجتماعی می شود و گرایشهای اجتماعی تمایلاتی کلی هستند که در فرد بوجود می آیند و ادراکات،عواطف و افعال او را در جهت های معینی به جریان می اندازند.

این گرایش بر حسب شخصیت افراد متفاوت است و بصورت شخصیت های قدرت گرا،دانش گرا،احترام گرا و غیره تجلی می کند.

  • ژان کازنو(jean cazneuve )می نویسد:عقاید ،هنجارها،شناسائی ها،فنون و اشیاء مادی که افکار و گرایشها در پیرامون آن شکل گرفته و به تجربه رسیده اند،ارزشهای اجتماعی یک گروه را تشکیل می دهند.
  • ارزش اجتماعی به عنوان پدیده برتر در فرد و به عنوان چیزی بدیهی و مطلق که عالی تر کردن آن ممکن ولی انکار کردن آن ناممکن است به افراد تحمیل می شود.

ارزش اجتماعی شامل همه چیزهایی است مطلوب یا نامطلوب که مورد علاقه انسان است ،هر امری مادی یا معنوی که در جامعه دارای قدر و قیمت باشد و نیازهای مادی و معنوی انسان را برآورده کند،یا هر چیز گرانبها و سودمندی ،از جمله ارزشهای اجتماعی است.وقتی به کودک یاد می دهیم به بزرگتر از خود احترام بگذارد و به او سلام کند ،حرف پدر و مادر را گوش کند و به آنها احترام و اطاعت کند،در واقع ارزشهای اجتماعی را در ذهن او جای می دهیم.

  • ماگ دوگال(m.daugal) و لاسول(d.lasswell) معتقدند که افراد برای رسیدن به هدف یعنی ارزشهای اجتماعی از وسایل موجود بهره می گیرند .لیکن شکل و زمان ارضاء خواستها تنها در چهارچوب فرهنگ و سازمان اجتماعی و شرایط و محدودیتهایی که در جامعه وجود دارد صورت می گیرد.انسان برای دستیابی به ارزش اجتماعی از منابع موجود استفاده می کند و این استفاده در جهت و از طریق نهادهای اجتماعی انجام می پذیرد.
  • ارزشهای اجتماعی ممکن است متکی بر اصول و پدیده هایی باشد که مصالح و مفاسد اجتماعی را در بر داشته باشد .به همین جهت قابل تبیین است و می توان از طریق تحقیق واستدلال علل پیدایی آنها را توجیه کرد و نشان داد که چگونه پاره ای از ارزشهای اجتماعی جدید با ارزشهای قدیمی مغایرت پیدا می کند و تضاد دارد و با توجیه علل این تضادها و شناخت مسایل ناشی از آنها زمینه اجتماعی مساعدی جهت پذیرش ارزشهای جدیدی به وجود آورد.

نظارت اجتماعی

به نظر دورکیم، انسانها موجوداتی با آرزوهای نا محدودند. آنان بر خلاف جانوران دیگر با برآورده شدن نیازهای زیستی شان سیری نمی پذیرند. از این سیری ناپذیری طبیعی نوع بشر چنین بر می آید که آرزوهای انسان را تنها می توان با نظارت های خارجی، یعنی با نظارت اجتماعی مهار کرد. جامعه بر آرزوهای بشری محدودیت هایی را تحمیل می کند. در جوامع خوب تنظیم شده، نظارت های اجتماعی بر گرایش های فردی یک رشته محدودیت هایی می نهند، چندان که « هر فردی در محدوده خودش کم و بیش تشخیص می دهد که تا چه حدی می تواند به بلند پروازی هایش میدان دهد.. بدین سان، هدف و سرانجامی بر سوداهای فرد نهاده می شود».

بی هنجاری

  • هر گاه شیرازه تنظیم های اجتماعی از هم گسیخته گردند، نفوذ نظارت کننده جامعه بر گرایش های فردی، دیگر کارایی اش را از دست خواهد داد و افراد جامعه به حال خودشان واگذار خواهند شد. دورکیم چنین وضعیتی را بی هنجاری می خواند. این اصطلاح به وضع بی ضابطگی نسبی در کل جامعه یا در برخی از گروه های ترکیب کننده آن راجع است. در این موقعیت، آرزوهای فردی دیگر با هنجارهای مشترک تنظیم نمی شوند و در نتیجه، افراد بدون راهنمای اخلاقی می مانند و هر کسی تنها هدف های شخصی اش را دنبال می کند.
  • بی هنجاری یا بی ضابطگی کامل از نظر تجربی امکان پذیر نیست، اما جوامع گوناگون را می توان بر حسب بیشی یا کمی درجات تنظیم های هنجار بخش شان از یکدیگر مشخص کرد. وانگهی، در چهارچوب هر جامعه خاصی، گروه هایی با درجات متفاوت بی هنجاری می توانند وجود داشته باشند.
  • دگرگونی اجتماعی می تواند در کل جامعه یا بخش هایی از آن، بی هنجاری ایجاد کند. برای مثال، بحران های اقتصادی ممکن است بر لایه های هرم اجتماعی تأثیر بیشتری داشته باشند تا لایه های پایین تر. هر گاه کسادی اقتصادی به یک نوع تحریک نزولی ناگهانی بیانجامد، افراد تحت تأثیر این قضیه تنظیم زندگی شان به هم می خورد- از دست دادن ایقان اخلاقی و چشمداشت های مرسومی که گروه آن ها دیگر برآورده شان نمی سازد. به همین سان، افزایش سریع تنعم می تواند به تحرک عمودی و شتابان برخی از مردم بیانجامد و در نتیجه، آن ها را از آن اتکاء اجتماعی ای که در سبک زندگی جدیدشان نیازمندند، محروم سازد. هرگونه تحرک سریع در ساختار اجتماعی که به از هم پاشیدگی شبکه هایی بیانجامد، احتمال وقوع بی هنجاری را قوت می بخشد.
  • دورکیم استدلال می کرد که فراوانی اقتصادی که امیال بشری را بر می انگیزاند، با خود خطر وقوع بی هنجاری را نیز به همراه می آورد. زیرا این فراوانی « ما را می فریبد تا باور کنیم که تنها به خودمان وابسته ایم». حال آنکه « فقر ما را در برابر خودکشی محافظت می کند، زیرا به خودی خود یک عامل بازدارنده است». از آنجا که تحقق امیال انسان بستگی به منابعی دارد که در دسترس او قرار دارند، بینوایان که منابع محدودتری در اختیار دارند، کمتر دچار بی هنجاری می شوند.

نظریه رفتار انحرافی

دورکیم با تبیین آمادگی های گوناگون در برابر ناهنجاری بر حسب فراگرد اجتماعی-یعنی بر حسب رابطه میان افراد و نه بر وفق گرایش های زیست شناختی آنها-در واقع نظریه جامعه شناختی رفتار انحرانی را مطرح ساخته بود، هر چند که خود نتوانسته بود دلالت های عام این بصیرت مهم را نشان دهد. به گفته رابرت.کی.مرتون که نخستین بار دلالت های فراگیر اندیشه دورکیم را در این زمینه کشف کرده و با روشی منظم آنها را بسط داده بود، « ساختارهای اجتماعی فشار معینی را بر برخی افراد جامعه اعمال می کنند تا آنها را به رفتار ناسازشکارانه وا دارند».

خود کشی و ناهنجاری

  • برنامه تحقیقی دورکیم و جان کلام آثار او، به سرچشمه های سامان و بی سامانی اجتماعی و نیروهایی راجعند که تنظیم یا عدم تنظیم هیئت اجتماعی را موجب می شوند. اثر دورکیم درباره خودکشی که بحث و تحلیل بی هنجاری یک از بخش های آن است، باید از این زاویه مورد مطالعه قرار گیرد. دورکیم پس از کشف این واقعیت که علت برخی از انواع خود کشی را می توان در بی هنجاری یافت ،خودکشی ناشی از بی هنجاری را به عنوان شاخص درجه معمولاً غیر قابل اندازه گیری یکپارچگی اجتماعی بکار برد. بر خلاف آنچه که ظاهراً استنباط می شود، این نوع استدلال دوری، بلکه کاربرد وسیعتر روش تحلیل دورکیم بود.
  • او چنین استدلال می کرد: جامعه ای نیست که خودکشی در آن رخ ندهد و بسیاری از جوامع در دراز مدت، نرخ خودکشی یکسانی دارند. این امر خود نشان می دهد که خودکشی را باید یک رخداد « بهنجار» و عادی بشمار آورد. اما افزایش ناگهانی میزان خودکشی در برخی از گروه های جامعه و یا کل جامعه. یک رخداد « نابهنجار» و نشان دهنده اختلالهای نو پدید در جامعه است.از این روی نرخ بالا و نابهنجار خودکشی را در گروه ها و قشرهای اجتماعی خاص یا در کل جامعه، می توان به عنوان شاخص نیروهایی دانست که در یک ساختار اجتماعی در جهت عدم یکپارچگی عمل می کنند.

انواع خودکشی

  • دورکیم انواع خودکشی ها را بر حسب رابطه خودکشی کننده با جامعه اش، متمایز ساخته بود. هر گاه انسان « از جامعه اش بر کنار افتد» و به امیال شخصی اش واگذار شود و پیوندهایی که پیش از این او را به همگنانش وابسته می ساختند سست گردند، او برای خودکشی خود خواهانه یا فردگرایانه آمادگی می یابد. اگر تنظیم های هنجار بخش رفتار فردی سستی گیرند و از همین روی نتوانند تمایلات انسان ها را مهار و راهنمایی کنند، آنها برای خودکشی نابهنجار آمادگی پیدا می کنند؛ به بیان دیگر، اگر بازدارنده های ملازم با یکپارچگی ساختاری که در عملکرد همبستگی ارگانیک نمودارند از عملکرد بازایستند، انسان ها مستعد خودکشی خودخواهانه می شوند. هر گاه وجدان جمعی سستی گیرد، انسان ها در معرض خودکشی نابهنجار قرار می گیرد.
  • دورکیم علاوه بر انواع خودکشی های خودخواهانه و نابهنجار، خودکشی های نوعدوستانه و قضا وقدری را نیز تشخیص داده بود. دورکیم در مورد خودکشی قضا و قدری به اشاره کوتاهی بسنده می کند، اما نوشته های او درباره خودکشی نوعدوستانه، در درک رهیافت کلی دورکیم بسیار اهمیت دارند. خودکشی نوعدوستانه به مواردی راجع است که خودکشی بر اثر شدت عمل مکانیسم تنظیم رفتار افراد صورت می گیرد و نه ضعف آن. دورکیم با تحلیل این نوع خودکشی، در واقع می خواهد بگوید که رابطه نرخ خودکشی با تنظیم اجتماعی یک رابطه یک بعدی نیست. نرخ بالای خودکشی هم می تواند به فردیت افراطی و هم به تنظیم اجتماعی افراطی ارتباط داشته باشد. در حالت تنظیم افراطی، درخواست های جامعه چندان نیرومندند که نرخ خودکشی با درجه یکپارچگی اجتماعی رابطه ای مستقیم پیدا می کند و نه معکوس.

رویکرد دورکیم به فرد

  • بحث دورکیم درباره خودکشی نوعدوستانه، برخی از پیچیدگی های رهیافت او را روشن می سازد. دورکیم را غالباً به داشتن یک فلسفه ضد فردگرا متهم می کنند، فلسفه ای که بیشتر در صدد مهار کردن محرک فردی و لگام زدن به توانایی های افراد در جهت پیشبرد مقاصد جامعه است. هر چند که نمی توان وجود چنین گرایش هایی را در کار دورکیم انکار کرد، اما همین پرداختن او به خودکشی نوعدوستانه خود نشان می دهد که او می کوشید تا میان داعیه های جامعه و افراد تعادلی را برقرار نماید، نه این که تلاش های فردی را سرکوب کند. او با آن که به خطرهای فرو پاشیدگی سامان اجتماعی به خوبی آگاه بود، اما این نکته را نیز تشخیص داده بود که اعمال نظارت تام بر کنشگران اجتماعی می تواند به همان اندازه بی هنجاری و عدم تنظیم اجتماعی به جامعه آسیب رساند. دورکیم در سراسر زندگی اش می کوشید تا میان داعیه های اجتماعی و فردی تعادلی را برقرار نماید.
  • دورکیم از آنجا علیه گرایش ذره اندیشانه بیشتر فیلسوفان عصر روشن اندیشی واکنش نشان داده بود و جامعه شناسی اش را بر پایه دلبستگی به ابقای سامان اجتماعی استوار ساخته بود، براستی که یکی از اندیشمندان وابسته به سنت محافظه کاری به شمار می آید. همچنان که رابرت نیسبت به گونه قانع کننده ای ثابت کرده است، اصطلاح های کلیدی ای چون انسجام، همبستگی، یکپارچگی، اقتدار، شعایر و تنظیم نشان می دهند که جامعه شناسی دورکیم بر پایه یک رشته قضایای ضد ذره اندیشانه استوار است. از این جهت، او مانند پیشینیان سنت پرست بود ،هر چند که او را چندان هم نمی توان در زمره اندیشمندان اجتماعی سنت پرست به شمار آورد. دورکیم از نظر سیاسی یک لیبرال و یک مدافع راستین حقوق فرد در برابر دولت بود. او همچنین در مورد خطرهای افراط در تنظیم رفتار افراد نیز هشدار داده بود، هر چند که لبه تیز تیغ حمله اش بیشتر متوجه کسانی بود که می گفت که بی هنجاری به همان اندازه که برای کل سامان اجتماعی آسیب زا است، برای فرد نیز زیان بار است.

دورکیم ، مکتب فایده گرایی و اسپنسر

دورکیم می خواست نشان دهد که رهیافت اسپنسری به قلمرو اجتماعی که بنابر آن، بعد اجتماعی در نهایت از امیال افراد برای افزودن شادمانی شان بر می خیزد، چه در پیشگاه شواهد عینی و چه در برابر خرد، تاب ایستادگی ندارد. او در واکنش علیه اسپنسر و فایده گرایان، بر این عقیده بود که جامعه را نمی توان محصول تمایل افراد به بده و بستان با همدیگر در جهت کسب بیشترین شادمانی دانست. به عقیده او، نظریه یاد شده این واقعیت را در نظر نمی گیرد که مردم بدون ضابطه داد و ستد و بده و بستان نمی کنند. بلکه در این زمینه از یک الگوی هنجار بخش پیروی می نمایند؛ زیرا انسان ها پیش از قرارداد بستن و عملی کردن آن، باید در مورد معنای قرارداد توافق داشته باشند. این توافق جمعی پیش از بستن قرارداد که همان عنصر غیر قراردادی قرارداد است، چهارچوب نظارت هنجار بخش را می سازد. بدون تنظیم اجتماعی و نوعی نظام تصویب مثبت یا منفی، هیچگونه داد و ستد و مبادله ای نمی تواند رخ دهد.

جامعه نوین و دین از نظر دورکیم

هر چند دورکیم تأکید می کرد که در جوامع نوین بر اثر همبافتگی و وابستگی متقال نقش های متمایز، تا اندازه ای یکپارچگی به دست می آید، اما با این همه، او به این نتیجه رسیده بود که این گونه جوامع را نمی توان بدون حصول یکپارچگی از طریق یک نظام عقاید مشترک اداره کرد. در تشکل های اجتماعی پیشین که مبتنی بر همبستگی مکانیکی بودند، عقاید مشترک از هنجارهای تحقق آن ها در عمل اشتراکی، به روشنی تمیز داده نمی شدند، اما در مورد همبستگی ارگانیک باید گفت که هنجارهای جزیی از عقاید کلی به نسبت مستقل شده اند و به اقتضاهای شرایط نقش های متمایز شکل می گیرند؛ اما حتی در اینجا هم نظام فراگیر عقاید مشترک باید همچنان وجود داشته باشد. بنابراین ملاحظات، دورکیم در آخرین دوره زندگی پژوهشی اش، به بررسی پدیده های مذهبی به عنوان عناصر اصلی نظام عقاید مشترک، روی آورد.

………………………………………….

ما را در شبکه های مجازی پیگیری کنید

Web log: https://www.eloquent.persianblog.ir

Web site: WWW.SHIVA.ORQ.IR

Facebook: https://www.facebook.com/shivayie

Telegram Channel ID: https://telegram.me/social-works 

Instagram: https://instagram.com/shivamoradi_socialworks

 Email: shiva.moradi@gmail.com

یکشنبه ۱۳٩٥/٥/۱٠ | ٥:٠٩ ‎ق.ظ | شیـــــــــوا مرادے | نظرات ()

درباره وبلاگ

شیــــــــوا مرادے، مددکار اجتماعے و جامعه شناس Telegram Me▶ socialworks_info Email▶ shiva.moradi@gmail.com Instagram▶ @shivamoradi_socialworks Channel Telegram▶ @social_works Facebook▶ facebook.com/shivayie
منو وبلاگ
موضوعات وب
 
طراح قالب
امکانات وب