مددکار اجتماعی - پزشک و مشاور اجتماع
مددکار اجتماعی - پزشک و مشاور اجتماع

ارل هاینریش مارکس (به آلمانی: Karl Heinrich Marx) (زادهٔ ۵ مه ۱۸۱۸ در تریر، پروس - درگذشتهٔ ۱۴ مارس ۱۸۸۳ در لندن، انگلستان) متفکر انقلابی، فیلسوف، جامعه‌شناس، تاریخدان، اقتصاددان آلمانی و از تأثیرگذارترین اندیشمندان تمام اعصار است.

او به همراه فردریش انگلس، مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) که مشهورترین رسالهٔ تاریخ جنبش سوسیالیستی است را منتشر کرده‌است. مارکس همچنین مؤلّف «سرمایه» مهم‌ترین کتاب این جنبش است. این آثار به‌همراه سایر تألیفات او و انگلس، بنیان و جوهرهٔ اصلی تفکّر مارکسیسم را تشکیل می‌دهد. «تاریخ همهٔ جوامع تا کنون، تاریخ مبارزهٔ طبقاتی بوده است.» از جمله مشهورترین جملات مارکس دربارهٔ تاریخ است که در خط اوّل مانیفست کمونیست خلاصه شده‌است.

زندگی و تأثیرات

کارل مارکس فرزند سوم هاینریش مارکس لوی (Marx Levi)، یک وکیل دادگستری یهودی بود که از خانوادهٔ خاخام‌های معروف شهر محسوب می‌شد. هاینریش «مارکس لوی» به خاطر محدودیت‌هایی که دولت پروس برای حقوق‌دانان یهودی قائل شده بود و به خاطر این که بتواند شغل خود را در دادگستری حفظ کند، به شاخهٔ پروتستان مسیحیت گروید و از آن پس خود را هاینریش مارکس نامید. در سال ۱۸۲۴ فرزندان وی نیز به مسیحیت گرویدند.

کارل مارکس در شهر تریر دورهٔ دبیرستان را به پایان رساند و در دانشگاه شهر بن به تحصیل رشتهٔ حقوق پرداخت. یک سال بعد به برلین عزیمت کرد و در دانشگاه آن شهر در رشته‌های فلسفه و تاریخ به تحصیل ادامه داد. مارکس در سال ۱۸۴۱ با ارائهٔ تز دکترای خود دربارهٔ اختلاف فلسفهٔ طبیعت دموکریتوس و اپیکور تحصیلات دانشگاهی خود را از راه مکاتبه‌ای در دانشگاه ینا به پایان رساند. او به امید آن که بتواند در دانشگاه بن تدریس کند به آن شهر رفت ولی دولت پروس مانع اشتغال وی به‌عنوان استاد دانشگاه شد. مارکس در این زمان به روزنامهٔ نوبنیاد لیبرالهای جبههٔ اوپوزیسیون شهر کلن پیوست و به‌عنوان عضو ارشد کادر تحریریهٔ روزنامه مشغول به کار شد. در این دوره مارکس یک هگلی بود و در برلین به حلقهٔ هگلی‌های چپ (شامل برونو باوئر و دیگران) تعلّق داشت. در طول همین سال‌ها لودویگ فویرباخ نقد خود را از مذهب آغاز نموده و به تبیین دیدگاه ماتریالیستی خود پرداخت. ماتریالیسم فویرباخ در سال ۱۸۴۱ در کتاب جوهر مسیحیت به اوج خود رسید. دیدگاه‌های فویرباخ، به‌خصوص مفهوم بیگانگی مذهبی او، تأثیر زیادی بر سیر تحوّل اندیشهٔ مارکس گذاشت. این تأثیرات را می‌توان به‌وضوح در کتاب «دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی ۱۸۴۴» و به‌صورت پخته‌تری در کتاب سرمایه مشاهده کرد.

بخشی از مجموعه مباحث دربارهمارکسیسم

مارکس مبارزهٔ عملی سیاسی و فلسفی را به‌همراه دوست نزدیکش، فردریک انگلس، آغاز کرد و با او بود که یک سال پیش از انقلابات ۱۸۴۸ «بیانیهٔ کمونیست» را به رشتهٔ تحریر در آورد. مارکس در این سال‌ها با محیط دانشگاهی و ایده‌آلیسم آلمانی و هگلی‌های جوان قطع رابطه کرد و به مسائل جنبش کارگری اروپا پرداخت و از ابتدا در انجمن بین‌الملل اول که در ۱۸۶۴ تأسیس شد، نقش بازی کرد و نهایتاً دبیر این انجمن شد. او اوّلین جلد کتاب مشهورش، سرمایه، را در ۱۸۶۷ منتشر کرد. این کتاب حاوی نظریات او در نقد اقتصاد سیاسی است.

کارل عاشق دختری شد و با پدرش قهر کرد و با معشوقه‌اش به پاریس و سپس لندن رفت. او بیش از ۳۰ سال آخر عمر را در لندن و در تبعید گذراند و همان‌جا درگذشت. عقاید وی که در زمان خودش نیز طرفداران بسیاری یافتند، پس از مرگ توسّط افراد بیشتری تبلیغ می‌شدند. با پیروزی و قدرت‌گیری بلشویکها در روسیه در ۱۹۱۷ طرفداران کمونیسم و مارکسیسم در همه جای دنیا رشد کردند و چند سال پس از جنگ جهانی دوم، یک سوم مردم دنیا حکومت‌های مارکسیست داشتند. رابطهٔ این «مارکسیست»های متعدّد با اندیشهٔ مارکس مورد اختلاف‌نظر است. خود مارکس یک بار در مورد دیدگاه‌های حزبی سوسیال دموکراتیک در فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست، گفت: «خوبست حداقل می‌دانم که من مارکسیست نیستم!»

در یک نظرخواهی از شنوندگان «رادیو ۴» (ایستگاه رادیویی متعلّق به رادیوی بی‌بی‌سی انگلستان در سال ۲۰۰۵)، کارل مارکس به عنوان بزرگترین متفکر هزارهٔ دوم انتخاب شد. پیشتر در آغاز هزارهٔ جدید کاری مشابه توسّط وب‌گاه انگلیسی زبان بی‌بی‌سی انجام گرفته بود که ۲ میلیون نفر از مردم کشورهای گوناگون از سرتاسر جهان در این نظرخواهی شرکت کرده و از میان اندیشمندان هزاره، کارل مارکس مقام نخست را یافت و آلبرت انیشتین و آیزاک نیوتون با فاصله‌ای بسیار از او به‌عنوان نفرات دوم و سوم انتخاب شدند.

برتراند راسل، فیلسوف مشهور انگلیسی بر این عقیده است که مارکس از یک جهت مانند هاجسکین محصول رادیکالهای فلسفی است، و مذهب عقلانی آنها و مخالفتشان را با رمانتیکها ادامه میدهد؛ از جهت دیگر احیا کننده مجدد فلسفه مادی است. مارکس تعبیر تازه‌ای از این فلسفه به دست داده و میان آن و تاریخ بشر رابطه جدیدی برقرار کرده است. باز از جهت دیگر، مارکس آخرین فرد سلسله دستگاه سازان بزرگ و جانشین هگل است؛ و مانند هگل به یک فرمول عقلانی که سیر تکامل نوع بشر را خلاصه می کند اعتقاد دارد. تاکید بر هر کدام از این جهات به قیمت فراموش کردن جهات دیگر منظره مخدوشی از فلسفه مارکس به دست خواهد داد.

زمینه های شخصیتی، فکری و اجتماعی نظریات کارل مارکس:

کارل مارکس دومین فرزند از هشت فرزند خانواده بود. پدرش وکیلی یهودی بود. شهر ترایر محل زندگی ‏مارکس، تحت تسلط دولت پروس قرار داشت که عمدتا توسط خانواده های اشراف مسیحی اداره می شد. ‏پدربزرگهای پدری و مادری مارکس هردو خاخام بودند ولی پدرش به دلیل قوانین ضد یهودی حاکم، کمی ‏قبل از تولد مارکس دست کم به صورت اسمی مسیحی شد. شخصیت ملایم پدر با فرزندش تناقض آشکار ‏داشت. مارکس از لحاظ فکری مستعد، سرسخت، صریح و به شدت مستقل بود مارکس یک سال در ‏دانشگاه بن – که در آن مشروب خواری و دوئل می کرد- فلسفه و حقوق خواند. تا زمانی که به دانشگاه ‏برلین – جایی که با زندگی فرهنگی رو به رشدش خود را وفق داد- نرفته بود، دانشجوی جدّی ای نبود. ‏دانشگاه برلین مرکز تجمع دانشمندان، کارگزاران حکومتی و روشنفکران جدّی ای بود که برخی دارای ایده ‏های بسیار رادیکال بودند. در آن زمان این دانشگاه و بیشتر دانشگاه های آلمان تحت تاثیر شخصیت ‏هگل(فیلسوف نامدار) بودند. هگل یک ایده آلیست بود. متفکری که مسائل فلسفی کهن ماده و ذهن را به ‏این صورت حل کرد که امور ذهنی – مفاهیم و ایده ها- بنیان جهان اند و امور مادی همواره ثانوی و جلوه ‏های جسمانی یک روح جهانی یا ایده مطلق اند. مارکس خود را در حلقه ای از متفکران به نام «هگلی های ‏جوان» قرار داد که نه تنها شاگرد هگل بلکه منتقد او نیز بود. آنها معتقد بودند گرچه هگل در مورد بنیانی ‏دانستن معضله ماده و ذهن بر حق است، ولی راه حل او خلاف حقیقت است. ماده اصل است و ذهن صرفا ‏انعکاس جهانی آن است که اساسا دارای ماهیت مادّی است. رساله دکترای مارکس عمدتا به دو فیلسوف ‏ماتریالیست یونان باستان دیموقریطس و اپیکور اختصاص داشت. تفکر اصالت ماده مارکس پایه دو موضوع ‏محوری تفکر او بود. 1) واقعیتهای اقتصادی رفتار انسان را تعیین می کند. 2) تاریخ انسان عبارتست از نزاع ‏طبقاتی بین ثروتمندان و فقیران یعنی کسانی که ناچارند برای بقاء زندگی خود کار کنند.‏

او در مدت 7 سال از 1843 تا 1850 مهمترین رساله های سیاسی و فلسفی خود را نوشت. مانند «درباره ‏مسئله یهودی»، «مقدمه ای بر نقد فلسفه حقوقی هگل»، «دست نوشته های اقتصادی و فلسفی»، «خانواده ‏مقدس: یا نقد همه نقدها» و ... او در این آثار دیدگاه ماتریالیستی عام خود را درباره ماهیت و سرنوشت ‏انسان تنظیم کرد. او این کار را به تنهایی انجام نداد. او در این دوره با فردریش انگلس پسر یک کارخانه دار ‏آلمانی برخورد و رفاقت مادام العمری را با وی آغاز کرد. وقتی مارکس در انگلیس زندگی می کرد و زندگی ‏غم انگیز کارگران کارخانه ها را می دید، انگلس دیدگاههای اقتصادی و اجتماعی ماتریالیستی بسیار شبیه ‏به مارکس را توسعه می داد. این دو همدیگر را نقد کردند، با هم نوشتند و برای حمایت از احزاب سیاسی ‏جدید به هم پیوستند و در سال 1848 مانیفست کمونیستی را نوشتند. مردم عادی شناخت کمی از آنها ‏داشتند. ولی افکار انقلابی آنها برای صاحبان قدرت پنهان نبود. وقتی برای مشارکت در انقلاب در حال ‏شروع به آلمان آمد، دستگیر شد ولی در دادگاه تبرئه شد. از سال 1849 بقیه عمر را در لندن و در تبعید ‏گذراند. او به رغم داشتن خانواده ای در مرز گرسنگی، به طور خستگی ناپذیری بر مطالعاتش راجع به ‏سیاست و اقتصاد کار می کرد. او در کتاب «سرمایه» (1867) نشان داد که چگونه واقعیات اقتصادی دیدگاه ‏ماتریالیستی او راجع به تاریخ را تایید می کند. او به احزاب سوسیالیست فرانسه و آلمان مشاوره می داد و ‏یکی از رهبران سازماندهی «انجمن بین المللی کارگران» بود. او بعضی روزها مست و یا در رختخواب بود. ‏در حالیکه روزهای دیگر با وجود بچه های شلوغ، تمام شب و روز را کار می کرد. او در سال 1883 دو سال ‏بعد از مرگ همسرش در لندن به خاک سپرده شد. ‏

کتاب‌های ترجمه‌شده به فارسی

مدفن کارل مارکس در گورستان هایگیت

    سرمایه (کاپیتال)، ترجمهٔ ایرج اسکندری، اولین انتشار: ۱۳۵۲، چاپ جدید: ۱۳۸۳، انتشارات فردوس

    سرمایه، نقدی بر اقتصاد سیاسی (جلد یکم)، ترجمهٔ حسن مرتضوی، چاپ اول: ۱۳۸۶، انتشارات آگاه.

    سرمایه، نقد اقتصاد سیاسی (جلد دوم)، ترجمهٔ حسن مرتضوی، چاپ اول: ۱۳۹۳، انتشارات آگاه.

    سرمایه (کاپیتال)، تحلیل نقادانه تولید کاپیتالیستی (جلد یک)، ترجمهٔ جمشید هادیان، انتشار کاغذی: 1386، انتشار نسخه رایگان الکترونیکی: 1387.

    گروندریسه، مبانی نقد اقتصاد سیاسی، ترجمهٔ باقر پرهام و احمد تدین، چاپ اول ۱۳۶۳، انتشارات آگه

    دربارهٔ مسئلهٔ یهود؛ گامی در نقد فلسفهٔ حق هگل، ترجمهٔ دکتر مرتضی محیط، ویراستاران: محسن حکیمی-حسن مرتضوی، چاپ اول: ۱۳۸۱، نشر اختران

    دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی ۱۸۴۴، ترجمهٔ حسن مرتضوی، چاپ اول ۱۳۷۷، انتشارات آگه

    دربارهٔ تکامل مادی تاریخ (دو رساله و ۲۸ نامه)، ترجمهٔ خسرو پارسا، چاپ اخیر: ۱۳۸۰، نشر دیگر.

    صورت‌بندی‌های اقتصادی پیشاسرمایه‌داری، ترجمهٔ خسرو پارسا، چاپ اول: ۱۳۵۳ چاپ اخیر: ۱۳۷۸، نشر دیگر.

    لودویگ فوئرباخ و ایدئولوژی آلمانی، ترجمهٔ پرویز بابایی، چاپ اول: ۱۳۷۹، نشر چشمه

    رسالهٔ دکترای فلسفه (اختلاف بین فلسفهٔ طبیعت دموکریتی و اپیکوری)، ترجمهٔ دکتر محمود عبادیان، حسن قاضی‌مرادی. چاپ اول:۱۳۸۱، نشر اختران

    هیجدهم برومر لوئی بناپارت، ترجمهٔ باقر پرهام، چاپ اوّل: ۱۳۷۷، نشر مرکز

    نبردهای طبقاتی در فرانسه، ترجمهٔ باقر پرهام، چاپ اوّل: ۱۳۷۹، نشر مرکز

    جنگ داخلی در فرانسه ۱۸۷۱، ترجمهٔ باقر پرهام، چاپ اوّل: ۱۳۸۰، نشر مرکز

    پنج مقالهٔ مارکس و انگلس دربارهٔ ایران، ترجمهٔ دکتر داور شیخاوندی، چاپ اوّل: ۱۳۷۹، نشر آتیه

    سانسور و آزادی مطبوعات، ترجمهٔ حسن مرتضوی، چاپ اول: ۱۳۸۴، نشر اختران.

    فقر فلسفه، ترجمهٔ آرتین آراکل، چاپ اوّل: ۱۳۸۳، نشر اهورا.

کتاب‌های نوشته/ترجمه‌شده به‌فارسی دربارهٔ مارکس

    ایشتوان مساروش. نظریهٔ بیگانگی مارکس. ترجمهٔ حسن شمس‌آوری، کاظم فیروزمند. چاپ اوّل. نشر مرکز، ۱۳۸۰. ISBN 964-305-615-5.

    بابک احمدی. واژه‌نامهٔ فلسفی مارکس. چاپ اوّل. نشر مرکز، ۱۳۸۲. ISBN 964-305-727-5.

    تری ایگلتون. مارکس و آزادی. ترجمهٔ علی‌اکبر معصوم‌بیگی. چاپ اوّل. آگه، ۱۳۸۳. ISBN 964-329-100-6.

    جان بلامی فاستر. اکولوژی مارکس، ماتریالیسم و طبیعت. ترجمهٔ علی‌اکبر معصوم‌بیگی. چاپ اوّل. نشر دیگر، ۱۳۸۲. ISBN 964-7188-27-7.

    مرتضی محیط. حسن مرتضوی. کارل مارکس، زندگی و دیدگاه‌های او - بخش اوّل: از ۱۸۱۸ تا «مانیفست». چاپ اوّل. اختران، ۱۳۸۲. ISBN 964-7514-14-X.

    مرتضی محیط. حسن مرتضوی. کارل مارکس، زندگی و دیدگاه‌های او - بخش دوم: از ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۲. چاپ اوّل. اختران، ۱۳۸۴. ISBN 964-7514-95-6.

    میخائیل لیف شیتز. فلسفهٔ هنر از دیدگاه مارکس. ترجمهٔ مجید مددی. چاپ اوّل. آگاه، ۱۳۸۱. ISBN 964-416-217-X.

    آیزایا برلین. کارل مارکس، کار و زندگی او. ترجمهٔ سیف الله گلکار. چاپ اوّل. نشر ثالث، ۱۳۸۶.

    لشک کولاکوفسکی، جریان‌های اصلی در مارکسیسم: برآمدن، گسترش، فروپاشی، ترجمه عباس میلانی، (جلد اول و دوم: نشر اختران، جلد سوم: موسسه انتشارات آگاه).

مارکسیسم

مارکسیسم (به انگلیسی: Marxism) مکتبی سیاسی و اجتماعی است که توسط کارل مارکس، فیلسوف و انقلابی آلمانی در اواخر قرن نوزدهم ساخته شد. فردریش انگلس نیز از شکل‌دهندگان مهم به اندیشه مارکسیسم بوده‌است و مارکسیست‌ها با اصول کلی اندیشه او نیز موافق هستند.

اساس مارکسیسم آن طور که در «مانیفست کمونیست» (نوشته مارکس و انگلس) بیان شده‌است بر این باور استوار است که تاریخ جوامع تاکنون تاریخ مبارزه طبقاتی بوده‌است و در دنیای حاضر دو طبقه، بورژوازی و پرولتاریا وجود دارند که کشاکش این دو تاریخ را رقم خواهد زد.

میان مارکسیست‌های مختلف، برداشت‌های بسیار متفاوتی از مارکسیسم و تحلیل مسائل جهان با آن موجود است اما موضوعی که تقریباً همه در آن توافق دارند: «واژگونی نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب کارگران و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و لغو کار مزدی و ایجاد جامعه‌ای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر و در نتیجه، پایان ازخودبیگانگی انسان» است. (که کمونیست‌ها معتقدند در جهان سرمایه‌داری ناگزیر است)

مارکس و انگلس همانند بقیه سوسیالیست‌ها، تلاش کردند تا به کاپیتالیسم و سیستم‌هایی که در جهت به خدمت گرفتن کارگران پایه ریزی شده بودند خاتمه دهند. در حالی که سوسیالیست‌ها در آغاز راه به دنبال اصلاحات اجتماعی بلند مدت بودند، مارکس و انگلس معتقد بودند که انقلاب اجتناب‌ناپذیر بوده و تنها مسیر ممکن به سوی سوسیالیسم و کمونیزم است.

اساس نظریه

مطابق نظرات مارکسیست‌ها در مورد کمونیسم، مهم‌ترین ویژگی زندگی انسان‌ها در یک جامعه طبقاتی از خود بیگانگی است و کمونیسم به این دلیل که آزادی انسان‌ها را به طور کامل به رسمیت می‌شناسد مکتبی مطلوب است. مارکس مطابق نظر گئورگ ویلهلم فردریش هگل آزادی را فراتر از حذف محدودیت‌ها و عملی با محتوای اخلاقی می‌داند. آنها اعتقاد دارند که کمونیسم به مردم اجازه می‌دهد که هر کاری را که دوست دارند انجام دهند اما در عین حال مردم را در شرایطی قرار می‌دهند که نیاز به خدمت گرفتن همنوعشان را احساس نمی‌کنند. در حالی که هگل اعتقاد دارد که با پرده برداشتن از این نوع زندگی اخلاقی به حیطه افکار انسان‌ها می‌رسیم، مارکس کمونیسم را نشأت گرفته از مادیات و به خصوص رشد ابزارهای تولید می‌داند.

مارکسیسم اعلام می‌کند که تضاد طبقاتی و جنگجویی انقلابی در نهایت به پیروزی پرولتاریا (طبقه کارگر) و تشکیل جامعه‌ای می‌انجامد که در آن مالکیت خصوصی برچیده شده و ابزارهای تولید و اموال به جامعه تعلق دارد. مارکس در مورد زندگی در جامعه کمونیستی سخن زیادی نمی‌گوید و تنها به دادن شمای کلی جامعه کمونیسم اکتفا می‌کند. واضح است که در چنین جامعه‌ای برای پروژه‌های قابل اجرا توسط بشر محدودیت اندکی وجود دارد. جنبش کمونیسم در شعار اصلی خود، مکتبش را جهانی معرفی می‌کند که در آن هر فرد مطابق توانایی‌هایش تولید می‌کند و مطابق نیازهایش دریافت می‌کند. «ایدئولوژی آلمانی» (۱۸۴۵) یکی از اندک نوشته‌های مارکس در مورد آینده کمونیسم است:

«در جامعه کمونیستی، که دایره آزادی هر فرد بیش از همیشه‌است و وی می‌تواند در رشته مورد علاقه به موفقیت دست پیدا کند، جامعه فرایند تولید را کنترل می‌کند و بنابراین فردی مثل من می‌تواند امروز کاری انجام دهدو فردا کار دیگری، صبح شکار کند، بعدازظهر ماهیگیری کند، شب گله را به چرا ببرد، بعد از شام هم به انتقاد بپردازد، همان چیزی که در ذهنش است را اجرا کند بدون آنکه شکارچی، ماهیگیر، چوپان یا نقاد باشد.» "[۱] دیدگاه نهایی مارکس افزودن این دیدگاه به یک نظریه علمی در مورد نحوه حرکت جامعه در یک مسیر قانون – مدار به سمت کمونیسم و با کمی کشمکش، یک نظریه سیاسی، در مورد لزوم استفاده از یک جنبش انقلابی برای رسیدن به هدف است.

در انتهای قرن نوزدهم دو کلمه «سوسیالیسم» و «کمونیسم» در معنای واحدی به کار می‌رفتند. با این وجود، مارکس و انگلس استدلال کردند که کمونیسم در یک فرایند تک مرحله‌ای از دل کاپیتالیسم بیرون نمی‌آید و باید از «فاز اولیه‌ای» عبور کند که در آن مالک اغلب کالاهای تولیدی جامعه‌است اما در عین حال هنوز ردپایی از تضاد طبقاتی دیده می‌شود. «فاز اول» راه را برای رسیدن به «فاز بالاتر» هموار می‌کند که در این فاز تضاد طبقاتی برچیده شده و نیاز به دولت حس نمی‌شود. لنین بارها از اصطلاح «سوسیالیسم» برای اشاره به «مفهوم فاز اول» کمونیسم که توسط مارکس و انگلس ارائه شد استفاده کرد و «کمونیسم» را «فاز بالاتر» کمونیسم مارکس و انگلس می‌دانست. مطالبی که عنوان شد و آنچه لنین گفت راه را برای تشکیل حزب‌های کمونیستی در قرن بیستم هموار کرد. بعدها نویسندگانی چون لوئیس آلتوسر و نیکوس پولانزاس دیدگاه مارکس را اصلاح کردند و در فرایند رشد جوامع، مرکزیتی را برای دولت قائل شدند، با این استدلال که برای رسیدن به کمونیسم کامل، سوسیالیسم می‌بایست یک مرحله گذر طولانی مدت را طی کند.

برخی از هم عصران مارکس، مانند میخائیل باکونین همین تفکرات را مطرح کردند با این تفاوت که در مورد نحوه رسیدن به یک جامعه هماهنگ در غیاب طبقات اجتماعی نظر دیگری داشتند. همواره در جنبش کارگری بین کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها شکافی وجود داشته‌است. آنارشیست‌ها مخالف هر سازمان سلسله مراتبی دولت هستند. در میان آنها کمونیست‌های آنارشیست مانند پیتر کروپوتکین از گذر ناگهانی به جامعه بدون سطوح طبقاتی تحت اقتصاد هدیه‌ای سخن می‌گویند در حالی که اتحادیه گرایان آنارشیست اعتقاد دارند که اتحادیه‌های کارگری برخلاف احزاب کمونیست سازمان‌هایی هستند که در ایجاد تغییرات در جامعه نقش دارند.

فلسفه مارکس

مسئله عمده در موضوع فلسفه مارکسیستی عبارت است از چگونگی پاسخی که به مسئله اساسی فلسفه داده می‌شود. فلسفه مارکسیستی ماتریالیسم دیالکتیک است. فلسفه مارکسیستی از یک سو ماتریالیسم است یعنی هم معتقد است که ماده بر شعور تقدم دارد و هم معتقد است که شعور انسانی می‌تواند جهان را بشناسد و شناخت انسانی از لحاظ محتوی واقعی خود معتبر است. این فلسفه در همه جهات جهان را آن طور که در واقع هست می بیند. فلسفه مارکسیستی از سوی دیگر دیالکتیکی است زیرا که جهان مادی را در حال حرکت و تکامل و تجدد دائمی می نگرد و اسلوب علمی او در شناخت و تغییر طبیعت و جامعه دیالکتیک ماتریالیستی است. فلسفه مارکسیستی علمی است که بر پایه حل صحیح مسئله اساسی فلسفه، عام‌ترین و کلی‌ترین قوانین تکامل جهان مادی و راه‌های شناخت آن و طرق تغییر و تحول آن را مطالعه می‌کند.

مارکسیسم چه بود؟

بیش از یک قرن پس از مرگش، کارل مارکس هنوز یکی بحث‌برانگیز‌ترین چهره‌ها در جهان غرب است. نقد بی‌رحمانه‌اش بر سرمایه‌داری، و متناظر آن وعده‌‌اش که سوسیالیسمی همساز آینده‌‌‌ی اجتناب‌ناپذیر جهان است، الهام‌بخش انقلابی بود در مقیاس‌ جهانی. با انقلاب بولشویکی در روسیه و گسترش کمونیسم در اروپای شرقی به نظر می‌رسید که رویای مارکسیستی در طول نیمه‌ی نخست قرن بیستم ریشه‌هایی استوار دوانده باشد.

حالا اما شاهد اشد اضمحلال آن رؤیاییم. در لهستان، مجارستان، چک‌اسلواکی، آلمان شرقی، رومانی، یوگوسلاوی، بلغارستان، آلبانی و خودِ اتحاد جماهیر شوروری رؤیای مارکسیستی متلاشی شده است. چه چیزی در انگاره‌های مارکسیستی این قوای نیرومند انقلابی را پدیدار کرد؟ و چه چیز می‌تواند مرگ غایی‌َ‌ش را توضیح دهد؟ پاسخ را در برخی خصیصه‌های عام مارکسیسم می‌توان جست: اقتصادیاتش‌، نظریه‌ی اجتماعی‌ش و پنداره‌های کلی‌ش.

نظریه‌ی ارزش کار

نظریه‌ی ارزش کار، چنان که در شاهکار مارکس، «سرمایه» (۱۸۶۷) مشهود است، در اقتصاد مارکسیستی از ارکان اصلی است. دعوی بنیادین نظریه ساده است: ارزش واقعی یک کالای مصرفی را می‌توان با میزان متوسط ساعت کاری که برای تولید آن کالا نیاز است، اندازه گرفت.

برای مثال اگر تولید یک جفت کفش، به طور معمول دو برابر تولید یک شلوار وقت ببرد، آن‌ وقت کفش باید ارزشی معادل دوبرابر شلوار داشته باشد. در دراز مدت قیمت جاری کفش، دو برابرِ آنِ شلوار خواهد بود، قطع نظر از این‌که به‌راستی ارزش نهاده‌های مادی استفاده‌شده در آن‌ها چقدر باشد.

نظریه‌ی ارزش کار به وضوح نادرست است. اما در میان اقتصاددانان کلاسیک قرن نوزدهم نظریه‌ای بود رایج. برای مثال آدام اسمیت در دفاع کلاسیک‌ش از سرمایه‌داری، «ثروت ملل» (۱۷۷۶)، یا یک‌جور تئوری ارزش کار نظربازی می‌کند، و بعد دیوید ریکاردو از راه می‌رسد که این نظریه‌ را در اثرش، «اصول اقتصاد سیاسی» (۱۸۱۷)—متنی که اقتصاددانان بازار آزاد نسل اندر نسل به مطالعه‌‌ش مشغول بوده‌اند—اسلوب و قاعده می‌بخشد.

پس نظریه‌ی ارزش کار مختص به مارکسیسم نبود. باری اما مارکس به‌راستی تلاش کرد که این نظریه‌ را علیه حامیان سرمایه‌داری واگرداند. نظریه‌ را به سمتی سوق داد که اغلب اقتصاددانان کلاسیک در قدم گذاشتن به سوی‌ش تردید کردند. مارکس استدلال کرد که نظریه‌ی ارزش کار بنا است ارزش همه‌ی محصولات را توضیح بدهد و این شامل آن محصولات هم هست که کارگران در ازای دست‌مزدی به سرمایه‌داران می‌فروشند. و این محصول را مارکس «نیروی کار» خواند.

نیروی کار توان کارگر است برای تولید کالا و عرضه‌ی خدمات. مارکس، متاثر از اصول اقتصاد کلاسیک، توضیح داد که ارزش نیروی کار می‌بایست وابسته باشد به مقدار ساعت کاری که به طور متوسط جامعه صرف می‌کند تا کارگری را در راستای توان‌بخشی برای کار کردن، تغذیه کند و لباس بپوشاند و سرپناه بدهد. به بیان دیگر، دست‌مزدی که کارگر در بلندمدت دریافت می‌کند به ساعت کاری بستگی دارد که تولید یک نفر آماده‌ی کار نیاز خواهد داشت. تصور کنید که پنج ساعت کار نیاز است تا روزانه کارگری را تغذیه کرده و لباس داده و سرپناه ببخشد، طوری که کارگر صبح فردا برای کار آماده باشد. اگر هر ساعت از این کار لازم یک دلار ارزش داشته باشد، دست‌مزد درست کار، روزی پنج دلار خواهد بود.

در این‌جا است که مارکس به ظاهر سوالی ویران‌کننده می‌پرسد: اگر همه‌ی کالا‌ها و خدمات در جامعه‌ی سرمایه‌داری مستعدند به قیمت (یا دست‌مزدی) فروخته شوند که انعکاس‌دهنده‌ی ارزش واقعی‌شان باشد (ارزش اندازه گرفته‌شده با ساعت کار)، چگونه است که سرمایه‌داران از سود بهره‌مند می‌شوند؟ چگونه سرمایه‌داران موفق می‌شوند از فاصله‌ی میان قیمت کل فروش کالا و هزینه‌ی سرجمع، چیز مازادی بیرون بکشند؟

مارکس پاسخ می‌دهد که سرمایه‌داران به عنوان صاحبان جهاز تولید، از موقعیتی ویژه و قدرتمند بهره می‌برند و در نتیجه‌ی آن کارگران را ظالمانه استثمار می‌کنند. اگر چه سرمایه‌دار دست‌مزد درست روزانه را به کارگر می‌پردزاد، لیکن به طریقی—مارکس این‌جا بی‌نهایت مبهم حرف زده است—کارگر را مجبور می‌کند مقدار ساعتی بیش از آن‌چه برای تولید نیروی کارش نیاز است، کار کند. اگر سرمایه‌دار روزانه به هر کارگر پنج دلار دست‌مزد بدهد، می‌تواند از کارگران بخواهد که هر کدام دوازده ساعت در روز کار بکنند—و این پدیده‌ای است که در روزگار مارکس کم رخ نمی‌داد. بدین ترتیب، اگر هر ساعت کار یک دلار ارزش داشته باشد، کارگر کالا‌هایی به ارزش دوازده دلار برای سرمایه‌دار تولید می‌کند اما تنها پنج دلار دست‌مزد می‌گیرد. لب مطلب: سرمایه‌دار «ارزش افزوده» را از کارگر قبض می‌کند و از منفعت پولی بهره‌مند می‌شود.

اگر چه سعی مارکس بر این بود که نظریه‌ی ارزش کار را چنان تا سرحدات‌ش پیش‌ ببرد که به عاملی علیه سرمایه‌دار بدل شود، اما بدین ترتیب سهواً ضعف‌های منطق نظری و فرض‌های بنیادین نظریه را به نمایش گذاشت. حق به جانب مارکس است، آن‌جا که می‌گوید اقتصاددانان کلاسیک نتوانسته‌اند توضیح مکفی برای سود سرمایه‌دار ارائه بدهند. اما خود مارکس هم در این راه شکست خورد. این چنین بود که جامعه‌ی عالمان اقتصادی در سال‌های پایانی قرن نوزدهم به رد نظریه‌ی ارزش کار رسید. اقتصاددانان جریان اصلی حالا باور دارند که سود سرمایه‌دار از استثمار کارگر حاصل نمی‌شود. در عوض معتقدند سود ایشان از چشم‌پوشیدن بر مصرف امروز، خطر کردن و سامان‌بخشی تولید به دست می‌آید.

از خود بیگانگی

به هر روی، مارکسیسم تنها نظریه‌ی ارزش کار نیست. مارکس علم اقتصاد و فلسفه را در هم بافت تا نظریه‌ی جامعی بسازد در باب تاریخ بشر و تغییر اجتماعی. برای مثال می‌توان از مفهوم از خود بیگانگی‌اش یاد کرد که نخستین بار در اثرش «دست‌نوشته‌های اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴» به تفصیل آمده است و نقش مهمی در نقدش بر سرمایه‌داری ایفا می‌کند.

مارکس بر این باور بود که مردم به تبع ماهیت‌شان، موجوداتی آزاد و خلاق‌ند که توان بالقوه‌ی تغییر بنیادین جهان را دارا هستند. اما در مشاهدات‌ش به این نتیجه رسید که دنیای معاصر، دنیایی که به لحاظ فن‌آوری تکامل یافته است، به ظاهر به تمامی به فرمان ما نیست. مارکس بازار آزاد را برای مثال به «آنارشیک» بودن و زیر فرمان نبودن محکوم می‌کرد. مدعی بود شیوه‌‌‌ی که در اقتصاد بازار روابط ما به واسطه‌ی خرید و فروش خودانگیخته‌ی مایملک خصوصی، و به امر قوانین عرضه و تقاضا هماهنگ می‌شود، مانع از آن می‌شود که بتوانیم مهار سرنوشت‌‌های فردی و جمعی‌مان خود را به دست داشته باشیم.

مارکس سرمایه‌داری را محکوم می‌کرد که نظامی است از خود‌بیگانه‌گر برای توده‌ها. استدلال‌ش در این راه چنین بود:

به رغم آن‌که کارگران کالاهای بازار را تولید می‌کنند، همه چیز به فرمان نیروی‌های بازار است، نه به فرمان کارگران. مردم مجبور اند برای سرمایه‌دارنی کار کنند که بر جهاز تولید اختیار تام دارند و قدرت در محل کار در ید ایشان است. مارکس می‌گفت کار یک‌نواخت و مایه‌ی خفت کارگر می‌شود چنان که بیشتر شایسته‌ی ماشین‌ها است تا انسان‌هایی آزاد و خلاق. در نهایت مردم خود به اشیاء بدل می‌شوند، مکانیسم‌هایی روبات‌گونه که ارتباط‌شان را با طبیعت انسانی از کف داده‌اند، که تصمیمات‌شان را بر اساس ملاحظات سردِ سود و زیان اتخاذ می‌کنند، که ارزش و نیاز انسانی در نظر‌شان بی‌اهمیت جلوه می‌کند. مارکس این‌چنین نتیجه گرفت که سرمایه‌داری مانعی است بر سر راه‌ استقرار جامعه‌‌ای انسانی به دست خود ما انسان‌ها.

مفهوم از خود بیگانی مارکس بر فرضی حیاتی اما به واقع متزلزل تکیه داده است. فرض می‌گیرد که مردم می‌توانند با موفقیت، جامعه‌ای پیشرفته و بازار‌محور را منسوخ کرده و به‌ جایش جامعه‌ای دموکراتیک بنشانند که به توافق جمعی برنامه‌ریزی شده باشد. مارکس مدعی است از خود بیگانگی ما نه فقط از آن رو است که بسیارانی از میان‌مان به محنت مشاغلی ملال‌آور—یا حتی خفت‌بار—داخل‌ند، نه فقط به سبب آن است که رقابت در بازار باعث شده سود را عزیزتر از نیاز انسانی بپنداریم، بلکه همچنین از آن‌جا نشات می‌گیرد که هنوز جامعه‌ای کاملا برنامه‌ریزی‌شده و به فرمان خود بنیان نگذاشته‌ایم، هنوز به جامعه‌ای عاری از رقابت و سود و زیان و پول و مالکیت خصوصی و غیره و ذلک دست‌نیافته‌ایم، جامعه‌ای که در پیش‌بینی مارکس ظهورش حین گذار جهان از خلال تاریخ اجتناب‌ناپذیر است.

اما بزرگ‌ترین مشکل نظریه‌ی از خود بیگانگی مارکس از این قرار است: حتی امروزه و با آخرین پیش‌رفت‌های فن‌آوری محاسباتی و ارتباطی،‌ هنوز نمی‌توانیم جامعه‌ای با برنامه‌ریزی جامع همگانی مستقر کنیم که بتواند نقطه‌ِ پایانی بر کمیابی منابع بگذارد. مارکس برای سخن گفتن از «از خود بیگانی» تحت شرایط سرمایه‌داری، می‌بایست فرض کرده باشد که موفقیت در برنامه‌ریزی جامعه‌ امری ممکن است. اگر برنامه‌ریزی‌‌های سوسیالیستی در عمل به کار نیایند، مفهوم از خود بیگانگی مارکس از هم می‌پاشد. از خود بیگانگی از این لحاظ تنها وقتی مفهومی معنا‌دار است که راه چاره‌ی بدیلی در دست باشد، چاره‌ای که خود تولیدِ از خود بیگانگی نکند.

سوسیالیسم علمی

مارکس که ضدآرمان‌شهر‌گرایی ثابت قدم بود، ادعا می‌کند نقدش بر سرمایه‌داری بر پایه‌ی آخرین پیشر‌فت‌های علمی بنا شده است. او آراء خودش را سوسیالیسم علمی خواند تا بدین وسیله رویکردش را از آنِ دیگر سوسیالیست‌ها (برای مثال آنری دو سن‌سیمون و شارل فوریه) متمایز کند چه این‌ها بیشتر به نظر به رؤیا پرداختن در باب آینده‌ای آرمانی قانع می‌بودند بی‌که درک درستی از چگونگی کارکرد واقعی جامعه‌ی موجودشان داشته باشند.

سوسیالیسم علمی مارکس اقتصادیات و فلسفه‌ی او را (شامل نظریه‌ی ارزش کار و مفهوم از خود بیگانگی) در هم می‌آمیزد تا شرح دهد چگونه در طول تاریخ نزاعی ژرف میان دارا و ندار به حال شکل‌گیری بوده است. به طور خاص مارکس ادعا می‌کند که شکستی در کاپیتالیسم افتاده و به جنگی میان دو طبقه مبدل شده است: بورژوازی (طبقه‌ی سرمایه‌داری که صاحب جهاز تولید است) و پرولتاریا (طبقه‌ِ کارگر که دست‌خوش اراده‌ی سرمایه‌داران است). مارکس مد‌عی بود که به کشف قوانین تاریخ نائل آمده است، قوانینی که تناقضات سرمایه‌داری را افشا کرده و اضطرار نزاع طبقاتی را از پرده بیرون می‌آورد.

مارکس پیش‌بینی کرد که رقابت میان سرمایه‌داران به چنان سبعیتی خواهد رسید که لاجرم اغلب ایشان ورشکسته خواهند شد و تنها چند انحصارگرا باقی‌می‌مانند و همه‌ی امر تولید را به مهار خود خواهند داشت. در نظر مارکس این یکی از تناقضات سرمایه‌داری بود: رقابت، به عوض پدید‌آوردن محصولات خوش‌کیفیت‌تر و ارزان‌تر برای مصرف‌کنندگان، در دراززمانی به انحصاری خواهد انجامید که کارگر و مصرف‌کننده را به یک‌سان استثمار می‌کند. چه اتفاقی برای سرمایه‌داران سابق می‌افتد؟ به زمره‌ی پرولتاریا سقوط می‌کنند و منابع کار را افزایش می‌دهند، سقوط دست‌مزد‌ها را باعث می‌شوند و به اصطلاح مارکس، ارتش ذخیره‌ای خواهند بود برای سپاه بیکاران. همچنین در اندیشه‌ی مارکس ماهیت آنارشیک و برنامه‌ریزی‌نشده‌ی اقتصاد پیچیده‌ی بازار، آن وقت که عرضه و تقاضا تطابق‌شان را از دست بدهند، در معرض بحران‌های اقتصادی خواهد بود، در فعالیت‌های بازرگانی نوسان‌های گسترده پدید خواهد آورد و نهایتاً به رکود‌های سخت اقتصادی خواهد انجامید.

در استدلال مارکس هر چقدر که اقتصاد سرمایه‌داری پیشرفت کند، این تناقضات و تعارض‌ها چشم‌گیرتر می‌شود. هر اندازه سرمایه‌داری ثروت بیشتری پدید بیاورد، بیشتر بذر نابودی خود را خواهد کاشت. در نهایت، پرولتاریا به مرحله‌ای می‌رسد که درمی‌یابد به یاری قدرت جمعی‌ش می‌تواند چند سرمایه‌دار باقی‌مانده و به تبع ایشان تمامی نظام سرمایه‌داری را براندازد.

مارکس فکر می‌کرد تمامیت نظام سرمایه‌داری، با مالکیت خصوصی‌‌ش، پول‌ش، دادوستد بازاری‌اش، حساب‌داری سود و زیان‌ش، بازار کارش و غیره و غیره، می‌بایست منسوخ شده، با نظام اقتصادیِ تماماً-برنامه‌ریزی‌شده و خود‌گردان جانشین شود که نقطه‌ِی پایانی مطلق و کامل خواهد بود بر استثمار و از خود بیگانگی. مارکس استدلال می‌کرد که انقلاب سوسیالیستی اجتناب‌ناپذیر است.

یک ارزیابی

شکی نیست که مارکس اندیشمندی برجسته بود که توانست در سراسر جهان بسیارانی را به حمایت از خویش برانگیزاند. اما پیش‌بینی‌هایش از آزمون زمان سربلند بیرون نیامدند. اگر چه بازار‌های سرمایه‌داری در طول صد و پنجاه سال گذشته تغییر کرده‌اند، اما هرگز رقابت به ایجاد انحصار منجر نشده است. دستمزد‌های حقیقی بالا رفته‌اند و از نرخ سود کاسته نشده است. ارتش ذخیره‌ی بیکاران هم شکل نگرفته. راست است که با رکود و رونق‌های دوره‌ای در کشمکش هستیم، اما هر چه بیشتر و بیشتر اقتصاددانان بدین باور می‌رسند که کساد‌‌ها و رکود‌های چشم‌گیر احتمالاً بیشتر نتیجه‌ی سهوی مداخله‌ی دولت‌اند (مداخله از خلال سیاست‌های پولی‌ای که بانک‌های مرکزی اتخاذ می‌کنند و سیاست‌های مالیاتی و مالی که دولت‌ها پیش می‌گیرند) تا این‌که خصیصه‌ی ذاتی بازار‌ها باشند.

انقلاب‌های سوسیالیستی البته که در سراسر جهان اتفاق افتاده‌اند، اما هرگز محل وقوع‌شان آن‌جا که آراء مارکس پیش‌‌بینی می‌کرد (یعنی پیشرفته‌ترین کشور‌های سرمایه‌داری) نبوده است. بر عکس، قیام‌های سوسیالیستی در کشور‌هایی فقیر یا به اصطلاح ملل جهان سوم رخ داده است. امروزه مشکل‌‌زاترین موضوع برای مارکسیسم، سقوط مداوم سوسیالیسم است. انقلاب‌های امروزِ کشور‌های سوسیالیستی علیه سوسیالیسم و له بازار آزاد اتفاق می‌افتند. در عمل سوسیالیسم در ایجاد جامعه‌ی خودگردان، ناخودبیگانه و تماماً‌برنامه‌ریزی‌‌شده‌ش شکست خورده. سوسیالیسم، آن‌چنان که در قرن بیستم در جهان واقع شد، نتوانست توده‌ها را رهایی بخشد. در اغلب موارد صرفاً به اشکال تازه‌ای از تمرکز قدرت، سلطه‌گری و سوءاستفاده از قدرت انجامید.

آراء مارکس در باب ارزش، فلسفه‌ش در باب ماهیت بشر و ادعایش‌ مبنی بر کشف قوانین تاریخ، چون در کنار هم قرار بگیرند منظری غامض اما بشکوه از نظمی برای جهانی نو ارائه می‌دهند. اگر سه‌ربع نخست قرن بیستم به زمین تمرین این نظرگاه مبدل شد، ربع آخر قرن ماهیت آرمان‌‌شهر‌گرایانه و به‌عمل‌نامدنی‌ا‌ش را نمایان کرد.

متن بالا ترجمه‌ی مدخل مارکسیسم به قلم دیوید پریچیتکو از دانش‌نامه‌ی مختصر علم اقتصاد است. پریچیتکو در میان اقتصاددانان غربی تخصصی منحصر به فرد دارد، که محصول مطالعه‌ی جدی او بر روی مدل‌های سوسیالیستی «راه‌ سوم» است که عموماً مارکسیست‌های اروپای شرقی ارائه کردند—سوسیالیسم غیرمتمرکز با خودگردانی دموکراتیک کارگران.

اگر بعد از خواندن این مدخل، جستجوی مارکسیسمی ورای تجربه‌ی شوروی را تعقیب می‌کنید، احتمالاً بررسی انتقادی «راه سوم» را در کتاب «بازارها، برنامه‌ریزی، و دموکراسی؛ رساله‌هایی بعد از سقوط کمونیسم» به قلم پریچیتکو جذاب و آگاهی‌بخش خواهید یافت.

از دیگر پروژه‌های فکری که این اقتصادان شورشی مکتب اتریش و شاگرد دان لاووی مصرانه از پی استادش تعقیب کرده تلاشی بوده برای هم‌جوشی بین علم اقتصاد با هرمنوتیک گادامر و ریکور.

مارکس و مارکسیست ها چه می گویند ؟

مارکسیسم یک نظریه اجتماعی ، یک جهان بینی ، یک ایدائوژی ، یک مکتب فلسفی است .

مارکسیست ها مجموع جهانیان را به 2 گروه تقسیم می کنند و می گویند یا استثمارگر هستند یا استثمارشده ، می گویند تاریخ چیزی جز محصول مبارزه طبقاتی بین انسانهای استثمارگر و استثمارشده نیست ، یعنی عده ای منافع اقتصادی شان ایجاب می کند که در همان مرحله بمانند و مخالف پیشرفت ابزار تولیدند (گروه حاکم استثمارگر ) و یک عده خواهان رشد و ترقی ابزار تولید و خلاصی از این وضع هستند ( گروه استثمارشده ) که این دوباره هم درگیر و مبارزه ای به وجود می آید که منجر به یک نظام جدید (جامعه جدید ) می شود که در آن جامعه جدید علاوه بر ابزار تولید و منافع اقتصادی، آداب و رسوم و فرهنگ و مذهب و افکار و اندیشه در یک کلام همه چیز نسبت به جامعه قبلی تغییر می کند و بعد ازمدتی دوباره این نظام جدید با مبارزه و درگیری که در خودش عامل ایجاد آن است میدهد به نظام دیگری تبدیل می شود.

مارکسیسم آموزش رهایی طبقه ی کارگر از دست سرمایه داری است.(مالکیت خصوصی و سرمایه داری عامل بدبختی مردم و کارگران است و باید با یک انقلاب از بین برود ).

مارکس خودش مارکسیسم نبوده یعنی اینکه مارکسیسم بعدها بوسیله ی طرفداران او طرح ریزی شده است که معتقدند افکار و نظریات مارکس یک راه و روشی را برای نجات کارگران درست کرده است .البته مارکسیسم هر چند با اندیشه ی مارکس پیوند دارد ولی با آن یکسان نیست و از جمله دلایل آن می تواند:

1- فکر و اندیشه ی مارکس دارای یک شکل منظم نبوده است زیرا وقتی با واقعیت روبرو می شده است مشاهده می کند که مطلبی را که بیان داشته دارای اشکالاتی است و در راستای حل آن یکسری تغییر جهت هایی در اندیشه هایش روی می دهد .

2- افکار و نوشته هایش خصوصیت نا تمام داشته یعنی مارکس خود در زمان حیاتش اقدام به نوشتن نظامند افکار و اندیشه هایش انجام نداده است مثلا جلد اول ودوم کاپیتال(سرمایه) را انگلس از روی یادداشت های او جمع آوری و منتشر کرده است .

3- به دلیل از بین نرفتن سرمایه داری و شکل نگرفتن اجتماع و نظام سوسیالیستی و سپس کمونیستی منطبق بر روالی که او پیش بینی کرده بود .

4- کنار آمدن طبقه ی کارگر با طبقه ی سرمایه دار و دعدم وقوع انقلاب کارگری در سطح اروپا

پیامد عدم تحقق پیش بینی های مارکس منجر به این شد که در طول زمان درمورد اندیشه مارکس دیدگاه های مختلفی مطرح شود و مارکسیسم به سه شاخه ی اصلی تقسیم می شود که هر کدام از این سه شاخه به شاخه های گوناگونی تقسیم می شوند.

1- مارکسیسم اومانیسم(عقل گرا) که خود به دو شاخه ی مارکسیسم فلسفی و مکتب فرانکفورت تقسیم می شود.

2- مارکسیسم کلاسیک(ارتدکس) که خود به دو شاخه ی مارکسیسم سوسیال دموکرات و مارکسیسم لنینیسم تقسیم می شود.

3- مارکسیسم ساختار گرا.

امروزه در دنیا مراکزی وجود دارد بنام مراکز مارکس شناسی.{درانگلستان نه مرکز - درآمریکا هشت مرکز – در فرانسه شانزده مرکز- در ایتالیا هفت و در ژاپن چهار مرکز ) و جالب اینجاست که در روسیه و کشورهای وابسته به شوروی اثری از چنین مراکزی دیده نمی شود.

خلاصه ای از زندگی کارل مارکس:

مارکس در سال 1818 درآلمان متولد شد و پدر ومادرش یهودی بودند . پدرش در همان سال تولد مارکس به دین مسیح گروید و با این وجود مارکس نه تنها به یهودیت بلکه به دین های دیگر هم اعتقاد پیدا نمی کند و دارای اندیشه ماتریالیستی در زمینه جهان خلقت بود .

به ادبیات و موسیقی و شعر علاقه داشته و از طبقه ی مرفه جامعه بوده است . پدرش وکیل دادگستری بود. در هجده سالگی مارکس جوان را به دانشکده حقوق فرستاد تا نام نویسی کند اما او این کار را نپذیرفت ( گویا که تحصیلات دانشگاهی ندارد ). در هجده سالگی پنهانی با دختری بنام ژنی نامزد می کند و در سن بیست وپنج سالگی با او ازدواج می کند و به پاریس می رود و در آنجا با انگلس که فرزند یک تاجر ثروتمند آلمانی بود آشنا می شود و عقاید اقتصادی خود را ازتجربیاتی که انگلس داشت می گیرد. در پاریس انقلاب های 1848 را ازنزدیک دنبال می کند. اما پس از شکست و سرکوب انقلاب ها درسال 1849 به لندن می رود و تا آخر عمر در آنجا می ماند. سالهای بین 1850 تا 1860 دوران فقر شدید مارکس بود . او در این ایام به دلیل اشتغال زیاد به امر مطالعه و تحقیق پیرامون موضوع کارگران و سرمایه داران قادر به اشتغال تمام وقت و گاها پاره وقت نبوده است و این امر باعث می شود که چند فرزندش به دلیل فقر و بیماری از دست بدهد . ( تمام سعی او این بود که راهی برای نجات کارگران از فقر و بد بختی پیدا کند و شعارش این بود که کار گران دنیا متحد شوید ) .وی سرانجام در سال 1883به علت مرض سرطان از دنیا رفت .

بازشناسی افکار و اندیشه های ی کارل مارکس:

کارل مارکس در افکار و اندیشه هایش از چندین متفکر قبل از خود تاثیر پذیرفته و از نظرات آنها در بیان دیدگاه های خود استفاده نموده است به عبارت دیگر می توان گفت که وی با جمع نمودن و در کنار هم قرار دادن و نظام دادن به اندیشه های متفکرین قبل از خود به برخی سوالات پاسخ علمی - تاریخی داده است .از جمله ی موثر ترین اندیشمندان می توان به

1- هگل 2- پرودون 3- فوئر باخ 4- کانت نام برد .

با نگاهی بر منطق ارسطویی ، ارسطو معتقدر است که هرگز هیج دو چیز متضاد با هم ، در کنار جمع نمی شوند.مثلا:هروقت شب است دیگر روز نیست و برعکس.

هگل در تشریح این مطلب با تفاوت نهادن بر مبحث تضاد و متناقص ، قانونی با عنوان دیالکتیک ارائه داد . این قانون می گوید که هر شیئی یا ماده ای که به وجود می آید ، پس از جندی از اثر وجود آن ضد خودش را می سازد ( یعنی دو چیز متضاد در مقطعی در کنار هم ) و بعد از مدتی این دو به دلیل ماهیت متضاد با هم تعارض پیدا می کنند و منجر به یک چیز جدیدی می شود و این فرایند را به صورت ( تز- آنتی تز- سنتز) معرفی می نماید و معتقد است این فرآیند اساس حرکت بوده و جنبه تکاملی وپیشرفت دارد و جبری است.

پرودون اندیشه ی ماتریالیسم را مطرح می کند . ( برای پدیده های طبیعت علت مادی جست وجو می کند یعنی اینکه هیچ روح یا خدایی برای حرکت تاریخ و جهان وجود ندارد ) .

« فوئرباخ » می گوید مبنای تاریخ اقتصاد است (منافع اقتصادی باعث مبارزه ی طبقاتی می شود و تاریخ رابه حرکت در می آورد).

کانت آزادی خواهی را مطرح می کند و می گوید هر کس باید آزادی خود را محدود به آزادی دیگران ببیند.

کارل مارکس افکار و روحیه انقلابی داشته است و هرچیزی را که با انقلاب سازگاری داشته مورد پذیرش قرار داده و هر چیزی که با انقلاب تضاد داشته اعم از اینکه خوب یا بد بوده رد می کرد . به همین دلیل ازهگل دیالکتیک را می پذیرد چون انقلاب را موجه می سازد مثلا با ایجاد طبقه سرمایه داری ( تز ) در روند تاریخ باعث ایجاد طبقه کارگر شده ( آنتی تز) و پس از چندی تضاد بین این دو ( کا حاصل استثمار کارگر توسط سرمایه دار بوده ) باعث انقلاب و وقوع جامعه سوسیالیستی ( سنتز ) می شود .

اگر ماتریالیسم را از پرودن می پذیرد به این دلیل است که کسانی که به دین یا خدا اعتقاد دارند توانایی خود را نشناخته و مردمی نادان و فرومایه و توجیه گر شرایط بد اجتماعی و اقتصادی خود هستند ( مثلا آن را دست تقدیر می دانند و حرکتی در جهت رفع آن نمی کنند .) به همین جهت چون آگاهی ندارند خاصیت انقلابی هم ندارند و نمی توانند انقلاب کنند ( از دین مسیحیت به دلیل اینکه مردم را به صبردر برابر سختی ها وبدبختی ها دعوت میکند انتقاد می کند ).

در مورد پیدایش انسان طرفدار سرسخت نظریه ی تکامل داروین است.

اگر نظریه اقتصاد فوئر باخ را می پذیرد می خواهد بگوید که به خاطر منافع اقتصادی است که گروهی گروه دیگر را استثمارمی کند و طبقات اجتماعی درون جامعه ایجاد می شودند و حتی همه جنگ ها را ناشی از منافع اقتصادی می داند .

او معتقد است که باید مالکیت خصوصی و نظام طبقاتی را از بین ببریم تا ظلم و جنگ نیر از بین برود .

اگر آزادی خواهی کانت را می پذیرد آن را برای جامه کمونیستی می خواهد.(جامه ی بدون دولت و نظارت حکومت - جامعه ی کمونیستی مدینه فاضله اندیشه ی او است ).

شیوه تولید :

شیوه تولید یعنی مجموع نیروی تولید + روابط تولید.

نیروی تولید یعنی ابزار تولید(دست و بازو و سنگ و فلز و چرخ در عصر کشاورزی تا دستگاه صنعتی و ... در عصر ضنعتی شدن ) و کارگر (انسانی که روی آن ابزار با تجربه ای که دارد کار می کند خواه دهقان باشد که روی زمین کار کند یا کارگر باشد که با ماشین آلات صنعتی کار کند ).

روابط تولید یعنی نحوه مالکیت فرد بر ابزار تولید ، که می تواند خصوصی یا اجتماعی باشد. ( رابطه سرمایه دار و کارگر )

وقتی که نیروی تولید به حد معینی از رشد رسید با روابط تولید تضاد ایجاد می شود و در نتیجه تضاد داخلی باعث حرکت ( اعتراض سپس انقلاب )می شود و جامعه قبلی تبدیل به یک جامعه ی جدید با ویژگی های متفاوت از قبل می شود.

مارکس جامعه ی بشری را به پنج دوره تقسیم میکند:

1- کمون اولیه(جامعه ی اشتراکی):

ابتدا مالکیت بر ابزار تولید ، عمومی بوده و هیچ کسی مالک چیزی نبوده است و هر چه بوده برای همه بوده اعم از سنگ و چوب و میوه و .... ولی بعد از مدتی با رشد ابزار تولید ( از سنگ تبدیل به آهن ) و پیدایش نیزه و تیر و کمان و ...عده ای از افراد مالک این ابزارها می شوند و در نتیجه مالکیت اعمومی ( اجتماعی ) تبدیل به مالکیت خصوصی می شود و این امکان فراهم می شود که هر کدام تک تک و جداگانه به شکار روند. در نتیجه می توانستند چندین برابر احتیاجات مورد نیاز خود را تامین کنند. پس از آن مدتی بعد افرادی پیدا می شوند که از لحاظ فکری و جسمی قوی تر بوده وعده ی دیگری از افراد را به کار واداشته و استثمار می کنند.و جامعه ی یک دست تبدیل به جامعه برده داری می شود.

2- جامعه ی برده داری:

صاحب برده میتواند او را مانند یک حیوان بخرد یا بفروشد.

در این دوره با توجه به اهلی کردن حیوانات گله داری و دامداری بوجود آمد. بعد از مدتی به دلیل کمبود علوفه برای حیوانات و حبوبات برای خود مجبور می شوند شیوه قدیم را ترک گفته و به دنبال ابزارتولید جدیدی برای تامین نیازهای خود باشند. در نتیجه با رشد ابزار تولید مانند خیش و داس و گاوآهن و.... کار بر روی زمین میسسر می شود و منجر به پیدایش نظام فئودالی( ارباب - رعیت ) می شود.

3- جامعه ی فئودالی:

در این دوره ارباب و رعیت بوجود آمد(دهقان روی زمین کار می کرد).

بعد از مدتی عده ای از افراد کیسه ای را به پشت خود یا اسب خود می انداختند و به دنبال آنچه که ندارند و مبادله با آنچه که زیاد دارند به این طرف و آنطرف می رفتند و به این تر تیب پیله وری و تجارت اختراع شد(پول هم همین موقع اختراع شد). در نتیجه وسایل و ابزارهایی برای راحتی مبادله مانند چرخ و گاری و... اختراع شد و مراکزی بوجود آمد که تجارت و مبادله در آنجا صورت می گرفت که کم کم با وسعتی که پیدا کردند تبدیل به شهر شدند و تشکیلات شهری روز به روز برای زندگی راحت و جمع آوری ثروت و اعمال قدرت مناسب تر می شد تا آنجا که علاوه بر بازرگانان و صنعتگران – صاحبان اراضی و املاک هم رو به سوی شهرها می آوردند و از طرف دیگر با توسعه ی وسائل کشاورزی مانند تراکتور و.... دیگر احتیاجی نبود که مثلا 10 نفر روی یک زمین کار کنند یک نفر بهتر و سریعتر از آنان می توانست کاری را انجام دهد. در نتیجه عده ای بی کار شدند وهجوم به سوی شهرها بردند وپیشه وری(آهنگری) را آغاز کردند درنتیجه جامعه تبدیل به سرمایه داری(بورژوازی)شد.

4- جامعه ی سرمایه داری:

با وقوع انقلاب صنعتی که به پیدایش ماشین بخار و نخ ریسی انجامید باعث رونق شهر و توسعه و تسلط صنایع ماشینی و کارخانجات بزرگ شد - در برابر به جای کارگاه های کوچک با تعداد کمی کارگر- تعداد زیادی کارگراستخدام می کرد ومزد می پرداخت وصنعت بیش از گذشته احتیاج به کارگر داشت. چون کالاها را بهتر و ارزانتر از قدیم می ساختند - پیشه وران را از بین بردند و باعث شدند که میلیون ها کارگر کارخانه های بزرگ گردهم آیند .

مارکس دراینجا بحثی را با عنوان « ارزش اضافی » مطرح می کند و به توضیح آن می پردازد :

1- کارفرما مدت کار را افزایش می دهد بدون افزایش حقوق . مثلا: کارگر به جای 8 ساعت 10 یا12 ساعت کار می کند واین سود کار اضافی را کارفرما - با عدم پرداخت دستمزد حقیقی یا عدم افزایش دستمزد - از آن خود می کند .

2- سرمایه دار کالایی را که کارگر روی آن کارکرده در بازار گرانتر و یا چند برابر قیمتی کهبرای آن خرج کرده- می فروشد که . مارکس آن را حق غضب شده کارگر می داند وباعث افزایش سرمایه ی کارفرما ( سرمایه دار ) می شود و در نتیجه این فشار و بی عدالتی- کارگران را از خود بیگانه و شئی گونه می کند.

با رشد ابزار تولید ( صنعتی شدن ) یک نفر می توانست کار 10 نفر را بهتر و بیشترانجام دهد پس تولید زیاد می شود و در نتیجه عده بیکار و بی پول می شوند و مصرف کم می شود و در نتیجه قیمت ها کاهش پیدا می کند وسرمایه داران کوچک خود به خود از بین می روند ( ورشکسته می شوند ) و تنها سرمایه داران بزرگ می مانند که ناچارند بازارهای خارجی را برای کالاهایشان دردست بگیرند که مرحله ی امپریالیسم ( آخرین مرحله ی سرمایه داران) است .با پر شدن بازارهای خارجی نظام سرمایه داری دچار تزلزل می شود . این اتفاق همراه با خود آگاهی رسیدن کارگران نسبت به وضع جامعه و آنچه بین آنان و سرمایه داران بوده است منجر به اعتراض و انقلاب کارگران می شود و نظام سرمایه داری سقوط پیدا می کند . مارکس این آگاهی کارگران صنعتی ( پرولتاریا ) و انقلاب را جبری ( یعنی در فرایند تاریخ اجتناب ناپذیر و حتمی می دانست ولی معتقد بود که انقلاب را باید با تحریکات و اقدامات سیاسی تقویت و رهبری کرد تا سریعتر به وقوع بپیوندد).

پیش بینی های مارکس:

1-در کشورهایی که به نهایت صنعتی رسیده اند این انقلاب یکباره و در یک زمان نزدیک اتفاق خواهد افتاد مانند: انگلستان ، آلمان ، فرانسه و آمریکا.

2-در این مرحله کارگران با انقلابی که علیه سرمایه داری انجام داده اند دولتی مقتدر روی کار می آید تا از این انقلاب ودستاوردهای آن در مقابل دشمنان خارجی و داخلی محافظت کند.طبقه ی سرمایه داری از بین می رود ومالکیت خصوصی ابزار تولید به دست دولت موقت سوسیالیستی میرسد (کارخانه ها ، مزارع ، زمین و جنگل و...).

3-ازبین بردن پول و بانک که وسیله ای برای استثمار است.

4-بعد از انقلاب صنعتی کردن شدید جامعه به رهبری دولت سوسیالیستی وبه کمک کارگران برای وفور نعمت اتفاق می افتد که از ویژگی های یک جامعه ی سوسیالیستی است.

بعد از جامعه ی سوسیالیستی نوبت به مرحله ی جامعه ی کمو نیستی میرسد که در آن اتفاقات زیر رخ میدهد:

1-تحلیل قوای دولت(مردم در این مرحله به چنان رشد و آگاهی رسیده اند که بدون نیاز به خشونت قواعد زندگی را رعایت کنند) اصول عشق و فداکاری برقرار خواهد شد.

2-لغو تخصص که موجب تقسیم کار و بردگی می شود.

3-بین المللی شدن کامل و عالم گیرشدن کمونیسم(جهانی شدن آن ).با جذب کارگران و اتحاد آنها بر علیه سرمایه داران.

وبه دنبال آن یکسری عوامل فرعی نیز تغییر می کند از جمله:

1- محو خانواده که اولین هسته ی مالکیت است وعاملی برای انتقال ارث از پدر به فرزند می باشد

2- با از بین رفتن خانواده زن را هم که در خانواده اسیر و برده مرد است ، از اسارت رهایی و با کار کردن در کارخانه ها با مردها برابر می شود [ ؟!!!!!!! ] و مراقبت از فرزندان به عهده ی جامعه میباشد ( مهد کودک ها و...).

2- تحلیل خود به خودی دین و رهایی از آن پس از سرکوب آن در دوران سوسیالیسم ، عموم مردم از حالت ازخود بی گانگی بیرون می آیند و به قدرت و توانایی خود درجامعه پی می برند و در نتیجه همه آزاد و برابر و در رفاه زندگی می کنند.

اما آنچه که در واقعیت اتفاق افتاد:

شعار کمونیست ها:ازهر کس به اندازه امکاناتش و به هر کس به اندازه ی نیازش.با این شعار توانستند توده ی مردم را فریب دهند ودولت موقتی را که بعد از تزار در روسیه روی کار امده بود را کنار بزنند . در واقع این انقلاب در کشوری رخ داد که بر خلاف پیش بینی مارکس صنعتی نبود بلکه کشوری در شرایط نیمه فئودالی قرار داشت بود وهمچنین چین نیز دارای همین ویژگی ( دهقانی ) بود .

1- این انقلابات در کشورهایی رخ داد که دوران فئودالی را پشت سر می گذاشتند.

2- درجامعه ی سوسیالیستی درست است که طبقه از بین رفت ولی طبقه ی جدیدی بوجود آمدبنام طبقه ی پرولتریا که نماینده آن حزب کمونیست بود که وحشیانه ترین سرکوب ودیکتاتوری را انجام میداد.

3- اختلاف کارگر ساده وماهر از بین نرفت چون این عین بی عدالتی است.

4- مالکیت خصوصی از بین رفت ولی در دست قدرتی برتر ازسرمایه دار قرار گرفت یعنی در دست دولت.

5- ابتدا پول از بین رفت و واحد روزشمار کار بنام ترود بوجود آمد ولی چون بسیار ابتدایی وساده بود وجوابگوی جامعه نبود دوباره پول روی کار آمد وبانک هم برای انتشار اسکناس روی کار آمد ودر نتیجه ی آن برقراری آزادی بازرگانی بوجود آمد.

6- دولت نه تنها از بین نرفت بلکه بر عکس کشورهای سرمایه داری روز به روز قوی تر شد.

7- در مورد خانواده با افزایش بچه های رها شده و فساد و فحشا و اینکه بیش از نیمی از ازدواج ها منجر به طلاق شد به همین علت در سال 1949 محدودیت هایی را برای طلاق وضع کردند و مردم را تشویق به تشکیل خانواده کرده و آن را مایه افتخار دانستند.

8- در زمینه وحدت جهانی با سیاست های غلط رهبران کشورهای کمونیستی تابع شوروی یکی پس از دیگری مستقل شدند مانند: یوگوسلاوی –مجارستان- چین و.... .

9- مورد آخر اینکه مردم و کارگران نه تنها آگاهی به دست نیاوردند و از خود بیگانگی بیرون نیامدند بلکه بر اثر اطاعت مطلق و بی چون و چرا از دستورات حزب کمونیست در وضعی بدتر از دوران قبل و حتی کلیسا قرار گرفتند چون که حزب هر گونه تجسس و فکر را ممنوع می کرد.( قلعه ی حیوانات نمونه ای اعتراض آمیز به این وضعیت لینی با وضعیت تداعی شده در اندیشه مارکسیست هاست).

زمینه های شخصیتی، فکری و اجتماعی نظریات کارل مارکس:

کارل مارکس دومین فرزند از هشت فرزند خانواده بود. پدرش وکیلی یهودی بود. شهر ترایر محل زندگی ‏مارکس، تحت تسلط دولت پروس قرار داشت که عمدتا توسط خانواده های اشراف مسیحی اداره می شد. ‏پدربزرگهای پدری و مادری مارکس هردو خاخام بودند ولی پدرش به دلیل قوانین ضد یهودی حاکم، کمی ‏قبل از تولد مارکس دست کم به صورت اسمی مسیحی شد. شخصیت ملایم پدر با فرزندش تناقض آشکار ‏داشت. مارکس از لحاظ فکری مستعد، سرسخت، صریح و به شدت مستقل بود مارکس یک سال در ‏دانشگاه بن – که در آن مشروب خواری و دوئل می کرد- فلسفه و حقوق خواند. تا زمانی که به دانشگاه ‏برلین – جایی که با زندگی فرهنگی رو به رشدش خود را وفق داد- نرفته بود، دانشجوی جدّی ای نبود. ‏دانشگاه برلین مرکز تجمع دانشمندان، کارگزاران حکومتی و روشنفکران جدّی ای بود که برخی دارای ایده ‏های بسیار رادیکال بودند. در آن زمان این دانشگاه و بیشتر دانشگاه های آلمان تحت تاثیر شخصیت ‏هگل(فیلسوف نامدار) بودند. هگل یک ایده آلیست بود. متفکری که مسائل فلسفی کهن ماده و ذهن را به ‏این صورت حل کرد که امور ذهنی – مفاهیم و ایده ها- بنیان جهان اند و امور مادی همواره ثانوی و جلوه ‏های جسمانی یک روح جهانی یا ایده مطلق اند. مارکس خود را در حلقه ای از متفکران به نام «هگلی های ‏جوان» قرار داد که نه تنها شاگرد هگل بلکه منتقد او نیز بود. آنها معتقد بودند گرچه هگل در مورد بنیانی ‏دانستن معضله ماده و ذهن بر حق است، ولی راه حل او خلاف حقیقت است. ماده اصل است و ذهن صرفا ‏انعکاس جهانی آن است که اساسا دارای ماهیت مادّی است. رساله دکترای مارکس عمدتا به دو فیلسوف ‏ماتریالیست یونان باستان دیموقریطس و اپیکور اختصاص داشت. تفکر اصالت ماده مارکس پایه دو موضوع ‏محوری تفکر او بود. 1) واقعیتهای اقتصادی رفتار انسان را تعیین می کند. 2) تاریخ انسان عبارتست از نزاع ‏طبقاتی بین ثروتمندان و فقیران یعنی کسانی که ناچارند برای بقاء زندگی خود کار کنند.‏

او در مدت 7 سال از 1843 تا 1850 مهمترین رساله های سیاسی و فلسفی خود را نوشت. مانند «درباره ‏مسئله یهودی»، «مقدمه ای بر نقد فلسفه حقوقی هگل»، «دست نوشته های اقتصادی و فلسفی»، «خانواده ‏مقدس: یا نقد همه نقدها» و ... او در این آثار دیدگاه ماتریالیستی عام خود را درباره ماهیت و سرنوشت ‏انسان تنظیم کرد. او این کار را به تنهایی انجام نداد. او در این دوره با فردریش انگلس پسر یک کارخانه دار ‏آلمانی برخورد و رفاقت مادام العمری را با وی آغاز کرد. وقتی مارکس در انگلیس زندگی می کرد و زندگی ‏غم انگیز کارگران کارخانه ها را می دید، انگلس دیدگاههای اقتصادی و اجتماعی ماتریالیستی بسیار شبیه ‏به مارکس را توسعه می داد. این دو همدیگر را نقد کردند، با هم نوشتند و برای حمایت از احزاب سیاسی ‏جدید به هم پیوستند و در سال 1848 مانیفست کمونیستی را نوشتند. مردم عادی شناخت کمی از آنها ‏داشتند. ولی افکار انقلابی آنها برای صاحبان قدرت پنهان نبود. وقتی برای مشارکت در انقلاب در حال ‏شروع به آلمان آمد، دستگیر شد ولی در دادگاه تبرئه شد. از سال 1849 بقیه عمر را در لندن و در تبعید ‏گذراند. او به رغم داشتن خانواده ای در مرز گرسنگی، به طور خستگی ناپذیری بر مطالعاتش راجع به ‏سیاست و اقتصاد کار می کرد. او در کتاب «سرمایه» (1867) نشان داد که چگونه واقعیات اقتصادی دیدگاه ‏ماتریالیستی او راجع به تاریخ را تایید می کند. او به احزاب سوسیالیست فرانسه و آلمان مشاوره می داد و ‏یکی از رهبران سازماندهی «انجمن بین المللی کارگران» بود. او بعضی روزها مست و یا در رختخواب بود. ‏در حالیکه روزهای دیگر با وجود بچه های شلوغ، تمام شب و روز را کار می کرد. او در سال 1883 دو سال ‏بعد از مرگ همسرش در لندن به خاک سپرده شد. ‏

نظریات مارکس:

    نظریه نزاع طبقاتی:

پیام مانیفست کمونیستی مارکس و انگلس این است که انسانها از آغاز پیدایش بر زمین به وسیله نیازهای ‏اولیه بقاء برانگیخته شده اند. در نخستین شکل جامعه(جامعه کمونیستی اولیه از نظر مارکس) همه وسایل ‏رفاه، ملک مشترک همه افراد جامعه بوده است. وقتی مفهوم ملک شخصی شناخته شد، چرخش مهمی ‏خصوصا در مرحله تاریخی روی داد. هرکس آنچه را تولید کرده، ملک خود میداند. در اینجا معامله و فروش ‏انجام می شود. برخی به دلیل استعداد، تعدّی یا خوش شانسی املاک شخصی بیشتری کسب کردند و در ‏موقعیت ممتازی قرار گرفتند. مالکان ابزار و زمین، ارباب شدند و بقیه بعنوان وابستگان، دستیاران یا حتی ‏بردگان باید از آنها تبعیت کنند(جدایی طبقات به خاطر ثروت و قدرت) در مرحله مدرن توسعه نیز سرمایه ‏داری شیوه تولید جدیدی به وجود آورد و تضادهای طبقاتی بسی شدید تر شد. بورژوازی(طبقه مرفه ‏متوسط بالای جامعه) شکل گرفت. درحالیکه کارگران یا پرولتاریا تقریبا بی چیز ماندند. کارگران نهایتا تنها ‏امید را در انقلاب می بینند. کمونیزم در چنین جهانی وظایف مضاعفی دارد. اول آموزش این واقعیت به ‏مردم و دوم دعوت از کارگران برای انقلاب. انقلابی که پس از آن عصر صلح و آزادی واقعی به نظم اجتماعی ‏انسان برگردد. مرحله میانی غیر قابل اجتناب، دیکتاتوری پرولتاریا است. در مرحله نهایی طبقه و اموال ‏خصوصی دیگر وجود نخواهد داشت.‏

    ماتریالیسم، از خود بیگانگی و دیالکتیک تاریخ:‏

چگونه مارکس به این مفهوم رسید که تاریخ انسان به سمت آینده خوشی پیش می رود، در حالیکه از میان نزاعهای سخت و خشن عبور میکند؟ برای پاسخ باید از هگل یاد کنیم که «روح مطلق»(خدای دینداران) را واقعیت غایی می داند. روح مطلق همواره سعی میکند خود را در اشکال و رویدادهای مادّی متجلی کند. ولی صورت مادی برای روح مطلق ناکافی است. از این رو هرگاه حادثه ای(تز) در جهان مادی رخ دهد، روح، یک حادثه برابر نهادی(آنتی تز) را ایجاد می کند که سعی می کند آن را تصحیح کند. تنش میان این دو به وسیله حادثه سنتز که عناصر هردو را به هم می آمیزد، حل می شود تا تز دیگری برای سلسله دیگری از مخالفت و حلّ مجدد به وجود آید.(مثل معماری که در کار جدید تلاشهای پیشین خود را اصلاح می کند) از نظر هگل همه رخدادهای جهان در قالب همین سلسله تناوب یا دیالکتیک(داد و ستد) روح در طبیعت و تاریخ انجام می شود. مارکس گرچه ایده آلیسم هگل را رد کرد، اما مفهوم از خودبیگانگی و ایده حرکت تاریخ به وسیله فرآیند وسیع تضاد را رد نکرد. بلکه آنها را در کانون نظریه خود قرار داد. از نظر مارکس، انسانهای کارگر هستند که به دلیل اینکه چیزی که به خودشان تعلق دارد را به دیگران – از جمله ایده ها-  نسبت می دهند، از خودبیگانگی را به وجود می آورند و این منبع راستین ناراحتی انسان است. احترامی که در واقع متعلق به انسان است، در دین همیشه پیشکش خدا می شود. از نظر مارکس دلیل احترام به خدا از خودبیگانگی درونی است یعنی احساس جدایی از مشخصه انسانی خودمان آنگونه که باید باشد.

    استثمار کارگر، سرمایه داری و ارزش اضافی:‏‏

مارکس در کتاب سرمایه می گوید «ارزش چیزی که می سازم یا می خواهم بخرم، بوسیله کاری که صرف ‏آن شده، ایجاد می شود» از نظر مارکس سرمایه داری بیشتر به دنبال سود است تا مبادله برابر ارزش. در ‏سرمایه داری مقدار کار انسانی موجود در محصولات، دست کم گرفته می شود. ماشین آلات مدرن به ‏کارگران این امکان را می دهد که در مدت کمی کار بسیاری را انجام دهند. در حالیکه عملاً مدت زیادی ‏کار کرده اند اما شدت فقیرند. زیرا ارزش اضافی محصولات – تفاضل دستمزد اندک کارگران از ارزش ‏محصولات- نسیب سرمایه داران می شود. این وضعیت ناعادلانه صرفا به طمع شخصی مربوط نیست. بلکه ‏رقابت وحشیانه بازار سرمایه داری ، سرمایه دار را تحریک می کند. از نظر مارکس آتش تضاد اجتماعی ‏باعث می شود تا کارگران به سبب خشمشان و پشتیبانی تاریخ از آنان وادار به طرح ریزی شوند و در مقابل ‏نظام سرمایه داری عمل کنند و در زمان مناسب شورش کنند.‏

    پایه و روبنا:‏‏

مارکس تاکید میکند که واقعیات اقتصادی پایه ای است که تقسیم کار، نزاع طبقاتی و از خود بیگانگی را ‏ایجاد میکند. سایر حوزه های فعالیت انسان روبنا هستند. آنها از عواطف و نیروهای پنهان نزاع طبقاتی ‏ناشی می شوند. نهادهای حیات فرهنگی نقش اصلی شان جلوگیری از انتشار مهار شده تنشهای عمیق ‏ناشی از برخورد میان صاحبان قدرت و فاقدان قدرت است. مراجع ذی صلاح غیر دولتی بدون اعمال زور و ‏از راه اعتقادات کار را می کنند. رهبران اخلاقی از طریق موعظه به کنترل فقرا کمک کرده اند و فضیلتهایی ‏که تبلیغ می کنند، ایده های طبقه حاکم است. در جامعه سرمایه داری، سرمایه دار به یک گروه بزرگ ‏کارگران جابه جا شونده نیاز دارد. یعنی کسانی که پیوند اندکی با فراسوی خانواده خود داشته و ادّعایی ‏برای امتیاز یا منزلت اجتماعی نداشته باشند. در چنین جامعه ای ارزشهای اخلاقی همان آزادی فردی و ‏برابری اجتماعی خواهد بود. فلاسفه و متکلمان این ارزشها را به عنوان حقایق ابدی تبلیغ می کنند. ‏هنرمندان نیز به ایده های پذیرفته شده عصرشان متکی اند. ‏

بورژواها شورش علیه یک حکومت را طرح ریزی می کنند و با فروکش کردن آشوب، این طبقه متحد می ‏شوند تا از آرمانهای انقلابی توده فقیر جلوگیری کنند. از نظر مارکس تلاشهای هنرمندان، سیاستمداران و ‏متکلمان، ایدئولوژی را می سازد که از نظر خودشان از میل به حقیقت یا عشق به زیبایی ناشی می شود. ‏ولی در واقع جلوه منفعت طبقاتی و توجیه گر وضعیت موجود است. در واقع متفکران همیشه نوکر ‏حاکمانند.‏

نقدهای مارکس بر دین:‏‏

از نظر مارکس دین توهم محض است و پیامدهای مسلماً بدی به دنبال دارد. از نظر مارکس هدف دین تامین بهانه هایی برای حفظ امور جامعه به گونه ای است که ستمگران دوست دارند. شکلی که دین به خود می گیرد، به شدت وابسته به شکل حیات اجتماعی است که توسط نیروهای مادی حاکم بر آن تعیین می شود. او احتمالا از ضعف پدرش دربرابر مسیحیت و روحیه سرسخت مسیحی دولت پروس خشمگین بود. او دلیل تنفرش از خدایان را این می داند که «خودآگاهی انسان را به صورت عالی ترین امر الوهیت به رسمیت نمی شناسند». متکلمان مسیحی همه خصوصیات شخصی ایده آل انسانی را مطرح می کنند و آنها را از صاحبان اصلی انسانی شان می گیرند و به آسمان نسبت می دهند. لذا کلام مسیحی و فلسفه هگل به خاطر اینکه آگاهی ما را بیگانه می کنند، مجرم اند.

دین، ایده آلهای اخلاقی را از ما بیگانه می کند و سرمایه داری کار مولّد ما را از ما بیگانه می کند(و قابل فروش می سازد) مارکس می گوید «پریشانی دینی هم جلوه ای از پریشانی واقعی (اقتصادی) است و هم اعتراض برضد پریشانی واقعی. از بین بردن دین به عنوان خرسندی خیالی مردم برای نیل به خرسندی واقعی ضرورت دارد» افیون ماده مخدری است که درد را تسکین میدهد و در عین حال توهم ایجاد می کند  دین از نظر مارکس با توهم جهان فوق طبیعی که در آن غصه ها از بین می رود، همین کار را می کند و دردها را تسکین می دهد. دین نگاه انسانها را از بی عدالتیهای مادی می گیرد و به سمت خدا می دوزد. از نظر مارکس «اصول اجتماعی مسیحیت، بزدلی، حقارت نفس، پستی، تسلیم و افسردگی را تبلیغ می کنند... چیزی که این اصول برای طبقه ستمدیده دارد، این است که آنها آرزو می کنند که طبقه حاکم خیّر و بخشنده باشند»  از نظر مارکس، لازم نیست علیه دین مبارزه ای جنون آور راه بیاندازیم. زیرا آنقدر مهم نیست. دین علامت مرض است و نه خود مرض.

……………………………………………….

ما را در شبکه های مجازی پیگیری کنید

 Web log: https://www.eloquent.persianblog.ir

 Web site: WWW.SHIVA.ORQ.IR

 Facebook: https://www.facebook.com/shivayie

 Telegram Book & Video: https://telegram.me/social-works 

 Telegram Voice: https://telegram.me/socialworks 

 Instagram: https://instagram.com/shivamoradi_socialworks

  Email: shiva.moradi@gmail.com

چهارشنبه ۱۳٩٥/٩/۳ | ٩:٠٦ ‎ب.ظ | دڪــتـــر شیـــــــــوا مرادے | نظرات ()

درباره وبلاگ

دڪــتـــر شیــــــــوا مرادے، مددکار اجتماعے و جامعه شناس Email▶ shiva.moradi@gmail.com Instagram▶ @shivamoradi_socialworks Channel Book & video▶ @social_works Channel Voice▶ @socialworks Facebook▶ facebook.com/shivayie
منو وبلاگ
موضوعات وب
 
طراح قالب
امکانات وب