ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزّالی

1-    1 کلیات زندگی غزالی(زندگی نامه مختصر)

نام کامل وی حجة الاسلام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزّالی طوسی فرزند محمد متولد (450 ه.ق = 1058م) در توس از اعمال خراسان دیده به جهان گشود. فیلسوف، متکلم و فقیه ایرانی و یکی از بزرگ‌ترین مردان تصوف سدهٔ پنجم هجری است. نام کامل وی: ابی حامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی ، ملقب به حجة الاسلام زین الدین الطوسی، است. او در غرب بیشتر با نامهای Al-Ghazali و Algazel شناخته می‌شود.

پدرش مردی از صالحان زمان خود بود که از رشتن پشم، گذران زندگی می‌کرد. آنچه میرشت در دکانی در بازار پشم فروشان می‌فروخت و بدین سبب او را غزالی می‌گفتند. "غزال" (با فتح غین و تشدید ز) بر پیشه وری اطلاق می شده که نخِ پشم می فروخته، پیشه وری که پشم خام تهیه می کرده و پس از حلاجی با دستمزدی اندک به زنان پشم ریس می سپرده تا به نخ تبدیل شود و برای فروش آماده گردد. این پیشه هنوز در مشهد به نامهای حلاج، نداف، نخ فروش رایج است. این معنی را خود امام غزالی در کتاب احیاء علوم الدین یادآور شده است. (الغزالی، ابی حامد، محمد بن محمد الطوسی. (احیاء علوم الدین) جلد یکم، دار المعرفة للطباعة والنشر، ص83)

پدر محمد غزالی اهل ورع و تقوی بود و غالباً در مجالس فقیهان حضور می‌یافت. دو پسر داشت: محمد و احمد. این دو هنوز خردسال بودند که او از جهان رخت بربست. طبق وصیت وی، پسرانش را به یکی از دوستانش که ابوحامد احمد بن محمد الراذکانی نام داشت و صوفی مسلک بود سپردند.

2 -1 آغار یتیمی (احتمالاً 457 ه.ق = 1065 م)؛ پس از یتیم شدن این دو کودک، وصی درستکار تربیت آنان را برعهده می گیرد تا هنگامی که میراث اندک پدرشان تمام میشود و خود صوفی از اداره زندگی آنان فرو می ماند. آنگاه با اخلاص به آن دو پیشنهاد میکند تا برای گذران زندگی و ادامه تحصیل در زمره طلاب جیره خوار مدرسه ای از مدارس دینی شهریه بدهِ روزگار خود درآیند؛ و آنان از راه ناچاری پیشنهاد وی را می پذیرند. این سخن ابوحامد محمد غزالی که "برای غیرِ خدای عمل آموختم، ولی علم جز خدای را نپذیرفت" می تواند مؤید این حقیقت باشد.(دکتر:القبانی، الشیخ محمد، رشید، (مکاشفة القلوب، المقرب الی حضرة علام الغیوب) دار احیار العلوم: ص 185)

آن مرد نیز به وصیت عمل کرد تا آنگاه که میراث پدر به پایان رسید. روزی به آنها گفت: «هر چه از پدر برای شما مانده در وجه شما بکار بردم. من مردی فقیر هستم و از دارایی بی نصیب، اکنون باید برای تحصیل فقه به مدرسه‌ای بروید تا با آنچه به عنوان ماهیانه می‌گیرید، نانی بدست آورید که مرا سخت کیسه تهی است». محمد و برادرش احمد ناگزیر به یکی از مدارس طلاب در نیشابور رفتند و به تحصیل ادامه دادند. ابوحامد محمد غزالی بی اندازه باهوش و تند ذهن بود. علوم دینی و ادبی را نزد احمد الراذکانی فراگرفت و سپس مدتی در یکی از مدارس طوس به تحصیل پرداخت. آنگاه به گرگان نزد ابونصر اسماعیل رفت. بعد از مدتی دوباره به زادگاه خود، طوس برگشت و مدت سه سال در طوس به مطالعه و تکرار دروس پرداخت. الغزالی، ابی حامد، محمد بن محمد الطوسی.(احیاء علوم الدین جلد یکم، دار المعرفة للطباعة والنشر، ص 126)

3 – 1 راه یافتن به مدرسه (463 ه.ق = 1070 م)؛ این تاریخ نیز تقریبی است، یعنی ممکن است یکی دو سال پیش از این، در شمار طلاب جیره خوار مدرسه جای گرفته باشد. زیرا خودش در نامه ای که به پادشاه سلجوقی می نویسد از این راز چنین پرده بر می گیرد:

«بدان که این داعی پنجاه و سه سال عمر بگذاشت، چهل سال در دریای علوم دین غواصی کرد تا به جایی رسید که سخن وی از اندازه فهم بیشتر اهل روزگار درگذشت».

اگر این گفته غزالی را که "چهل سال در دریای علوم دین غواصی کردم" بپذیریم، تاریخ راه یافتن او به جرگه علمای دین به روزگار سیزده سالگی وی مسلم میشود. یعنی درین هنگام مقدمات کار دانش اندوزی را فراگرفته بوده است. پس از آنکه در مدرسه دینی از حداقل نیازمندیهای زندگی برخوردار شد، با خاطر آسوده و امید فراوان، دل به کتاب سپرد و گوش به سخن استاد فرا داد تا هنگامی که برای آموختن علم فقه آمادگی پیدا کرد و توانست در ردیف شاگردان خوب نخستین استادش، احمد بن محمد رادکانی، جای گیرد. نخستین دوره طلبگی غزالی را در طوس – براساس برخی قراین – می توان حدود پنج سال حدس زد؛ یعنی هنگامی که وی از شهر طوس رهسپار جرجان شد تا از محضر دومین استادش، ابوالقاسم اسماعیلی جرجانی، بهره ور شود، احتمالاً نوجوانی هیجده یا نوزده ساله بود.( 1.  الأنصاری، محمد، ابن منظور، (لسان العرب) ، جلد هیجدهم، دار احیار التراث العربی للنشر: بیرت، ، ص 173)

غزالی در سال ۴۷۰ هجری قمری به نیشابور رفت و در آنجا با امام الحرمین ابی المعالی الجوینی آشنا شد و تا وفاتش که در سال ۴۷۸ هجری قمری بود، ملازمش بود. تحصیلات غزالی تنها فقه نبود، او در علم اختلاف مذاهب، جدل، منطق و فلسفه هم دانش اندوخت تا آنجا که بر همه اقران خود تفوق یافت. در میان چند تن شاگردان ابوالمعالی جوینی که همگی از علماء و فضلای آن دوره بودند بر همه تقدم یافت و امام الحرمین بداشتن چنین شاگردی بخود می بالید.

بعد از وفات استادش الجوینی، اما محمد غزالی به قصد دیدار خواجه نظام‌الملک طوسی، وزیر سلطان ملکشاه سلجوقی پسر آلب ارسلان از نیشابور بیرون آمد. وی وزیر، نظام الملک را در لشکرگاهش ملاقات نمود. نظام الملک را از غزالی که هم شهریش نیز بود خوش آمد، اکرامش کرد و بر دیگرانش مقدم داشت و غزالی مدت شش ماه در کنف حمایت او زیست. سپس او را به تدریس در نظامیه بغداد و توجه به امور آن مأمور کرد. غزالی در سال ۴۸۳ هجری وارد بغداد شد و با موفقیت زیاد به کار پرداخت و سخت مورد توجه و اقبال دانش پژوهان گردید. حلقه درس او هر روز گسترش بیشتر یافت و فتواهای شرعی او مشهورتر شد. تا آنجا که صیت اشتهارش دور و نزدیک را بگرفت. محمد غزالی در بغداد در ضمن تدریس به تفکر و تألیف در فقه و کلام و رد بر فرقه‌های گوناگون چون باطنیه، اسماعیلیه و فلاسفه نیز مشغول بود. در این مرحله از نخستین مرحله‌های حیاتش بود که در معتقدات دینی و همه معارف حسی و عقلی خود به شک افتاد. ولی این شک بیش از دوماه بطول نینجامید و پس از آن به تحقیق در فرقه‌های گوناگون پرداخت و در علم کلام استادی یافت و در آن علم صاحب تألیف و تصنیف شد. آنگاه به تحصیل فلسفه همت گماشت، ولی بدون آنکه از استادی استعانت جوید، خود به مطالعه کتابها فلسفی پرداخت. غزالی وقت‌های فراغت از تصنیف و تدریس علوم شرعی را به مطالعه کتابهای فلسفی اختصاص داده بود و این کار سه سال مدت گرفت. چون از فلسفه فراغت یافت به مطالعه کتابهای تعلیمیه و اطلاع از دقایق مذهب ایشان اشتغال جست. در این مرحله از عمر بود که به تألیف مقاصد الفلاسفه و تهافت الفلاسفه و المستهظرین که همان کتاب «فضایح الباطنیه و فضائل المستظهریه» باشد و برخی کتابهای فقهی و کلامی دیگر توفیق یافت.(دکتر: سروش، عبدالکریم. «قصه ارباب معرفت». انتشارات صراط، ص 24)

4 – 1 نخستین سفر (احتمالاً 468 ه.ق = 1075 م)؛ امام ابی حامد محمد الغزالی در سال ۴۸۸ هجری از خراسان راهی شام شد و در آنجا نزدیک به دو سال بماند، که هیچ کار جز عزلت و خلوت و ریاضت و مجاهدت نداشت. مدتی در مسجد دمشق اعتکاف نمود. سپس از شام به بیت المقدس رفت و هر روز به مسجد قبه الصخره می‌رفت و خویش را در آنجا محبوس می‌داشت و گاه به آب و جارو کردن مسجد و خدمتگذاری زائران می‌پرداخت. تا اینکه داعیه حج در او پدید آمد و به حجاز رفت.بر سر راه حجاز در الخلیل، چنانکه خود در زندگینامهٔ خودنوشتش «المنقذ من الضلال» آورده‌است، بر سر تربت ابراهیم خلیل با خدا عهد کرد که دو کار را دیگر هرگز نکند، از پادشاهان صله نگیرد و وارد مجادلات کلامی با دیگر متکلمان نگردد. سپس شوق دیدار و درخواستهای کودکان به وطن کشیدش و با آنکه نمی‌خواست بدانجا بازگردد عزم توس (طوس) کرد. ولی در طوس نیز خلوت گزید و تا دل را تصفیه کند به ذکر پرداخت. حادثه‌های زمان و مهم‌های عیال و ضررهای معاش از مقصد بازش می‌داشت و آرامش خاطر او رابرهم می‌زد. این حال ده سال بطول انجامید، و غزالی در این مدت مشهورترین کتابهای خود و به ویژه احیاء علوم الدین را تألیف کرد.(دکتر عبدالحسین زرین کوب، «فرارازمدرسه»درباره زندگی واندیشه امام محمد غزالی،ص 63)

بی تردید نخستین سفر دانشجویی غزالی سفری است که وی از طوس به جرجان رفته است، اما این سفر در چه سالی انجام شده و غزالی در آغاز این سفر چندساله بوده است، در مآخذ موجود روشن نیست. اگر فرض کنیم در هیجده یا نوزده سالگی راهی این سفر شده، و احتمالا مدت رفت و برگشت و دوران اقامتش در جرجان حدود دوسال بوده است، این حدس با حکایتی که امام اسعد میهنه ای از غزالی روایت میکند تا حدی هم آهنگ میشود. امام اسعد می گوید:

از ابوحامد محمد غزالی شنیدم که می گفت: «در راه بازگشت از جرجان دچار عیاران راهزن شدیم. عیاران هرچه را که باخود داشتیم گرفتند. من برای پس گرفتن تعلیقه (جزوه، یادداشت درسی) های خود در پی عیاران رفتم و اصرار ورزیدم. سردسته عیاران چون اصرار مرا دید گفت: "برگرد، وگرنه کشته خواهی شد" وی را گفتم:" ترا به آن کسی که از وی امید امینی داری سوگند می دهم که تنها همان انبان تعلیقه را به من باز پس دهید؟ زیرا آنها چیزی نیست که شمارا به کار آید" عیار پرسید که" تعلیقه های تو چیست؟" گفتم: "درآن انبان یادداشتها و دست نوشته هایی است که برای شنیدن و نوشتن و دانستنش رنج سفر و دشواریها برخویشتن هموار کرده ام." سردسته عیاران خنده ای کرد و گفت: "چگونه به دانستن آنها ادعا می کنی، در حالی که چون از تو گرفته شد دانایی خود را از دست دادی و بی دانش شدی؟" آنگاه به یارانش اشارتی کرد و انبان مرا پس دادند.»( سعید شیخ، «غزالی: ما بعد الطبیعه» مترجم محسن جهانگیری، تاریخ فلسفه داراسلام، به کوشش میان محمد شریف و گردآوری نصرالله پور جوادی، ص 305)

غزالی گوید: «این عیّار، ملامتگری بود که خداوند وی را به سخن آورد تا با سخنی پندآموز مرا در کار دانش اندوزی راهنما شود. چون به طوس رسیدم سه سال به تأمل پرداختم و با خویشتن خلوت کردم تا همه تعلیقه ها را به خاطر سپردم، و چنان شدم که اگر بار دیگر دچار راهزنان گردم از دانش اندوخته ی خود بینصیب نمانم.»

5 – 1 سفر به نیشاپور (473 ه.ق = 1080 م)؛ از این سخن غزالی که «چون به طوس رسیدم، سه سال به تأمل پرداختم...» می توان نتیجه گرفت که غزالی پس از بیست و سه سالگی از طوس رهسپار نیشاپور شده تا از محضر عالم بلند آوازه، امام الحرمین ابوالمعالی جوینی، بهره ور شود. غزالی در محضر این استاد نامدار چنان کوشید و درخشید که پس از یکی دو سال در شمار بهترین شاگردان وی جای گرفت، و امام الحرمین چنان شیفته این شاگرد درس خوان و هوشیار گردید که در هر محفلی به داشتن شاگردی چون او به خود می بالید.

این دوره از دانش اندوزی غزالی که سبب شد در جمع فقیهان نیشاپور مشهور و انگشت نما شود، بیش از پنج سال نپایید، یعنی چون چراغ زندگی امام الحرمین به سال 478 هجری خاموش شد، غزالی در حدی از دانش دینی روزگار خود رسیده بود که دیگر نیازی به استاد نداشت، یا آنکه استادی که برایش قابل استفاده بوده باشد پیدا نکرد. بنابراین به نگارش و پژوهش پرداخت تا شایسته مسند استادی شود.( حنا الفاخوری و خلیل الجر تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، مترجم عبدالمحمد آیتی،  ص 203)

6 – 1 آشنایی با خواجه نظام الملک طوسی (478 ه.ق = 1085 م)؛ در این سال غزالی به لشکرگاه ملکشاه سلجوقی، که در نزدیکی نیشاپور واقع بود، راه یافت و به خدمت همولایتی سیاستمدار خود خواجه نظام الملک طوسی پیوست. در محضر این وزیر شافعی مذهب و ادب دوست و گوهرشناس، بارها فقیهان و دوانشوران به مناظره پرداخت، و در هر مورد برمخالفانِ عقیده و اندیشه خویش پیروز گشت. دیری نپایید که خواجه نظام الملک با اشتیاق به حمایتش برخواست و در بزرگداشت وی کوشید تا آنجا که اورا «زین الدین» و «شرف الائمه» لقب داد و به استادی نظامیه بغداد برگزید.

7 – 1 آغاز استادی در نظامیه ی بغداد (484 ه.ق = 1091 م)؛ غزالی در سال چهارصد و هشتاد و چهار از طوس رهسپار بغداد شد، مردم این شهر مقدمش را بگرمی پذیرا شدند. خیلی زود زبانزد خاص و عام گردید. در محافل علمی از نبوغ سرشار و دانش بسیارش داستانها گفتند و کاروانیانی که از بغداد رهسپار شرق و غرب می شدند برای مردم شهرهای سرِ راه از نبوغ و هوشیاری وی حکایتها روایت می کردند تا آنکه حشمت و شوکتش به پایه ای رسید که حتی در امیران و پادشاهان و وزیران معاصر خود اثر گذاشت.

در سال 478 هجری، غزالی یکی از بزرگانی بود که با عنوان حجةالاسلام و استاد برگزیده نظامیه بغداد، در مراسم نصب المستظهر بالله – بیست و هشتمین خلیفه عباسی- بر مسند خلافت، شرکت جست و با وی بیعت کرد. خودش در نامه ای که به سال 504 هجری در پاسخ نظام الدین احمد نوشته است، ضمن ابراز ندامت از زندگی جنجالی و اشرافی گذشته ی خویش، چنین می نگارد: «در بغداد از مناظره کردن چاره نباشد، و از سلام دارالخلافه امتناع نتوان کرد.»( «کیمیای سعادت» به اهتمام حسین خدیوجم، ص 48)

8 – 1 مردم گریزی (488 ه.ق = 1094 م)؛ پس از آنکه در بغداد به اوج شوکت و شهرت رسید، و در میان خاص و عام مقامی برتر از همه پیدا کرد، دریافت که از این راه نمی توان به آسایش و آرامش روحی رسید. پس از تردید بسیار سرانجام دنباله روِ صوفیان وارسته ی بی نام و نشان شد. به بهانه زیارت کعبه از بغداد بیرون رفت، چندی به گمنامی به جهانگری پرداخت و سالها در حجاز و شام و فلسطین با خویشتنِ خویش به خلوت نشست تا داروی درد درونی خود را پیدا کند. به تاریخ این گوشه نشینی نیز در پاسخ غزالی به نامه نظام الدین احمد چنین اشارت رفته است:

«چون بر سر تربت خلیل – علیه السلام – رسیدم، در سنه تسع و ثمانین و اربعمائه (489 ه.ق)، و امروز قریب پانزده سال است، سه نذر کردم: یکی آنکه از هیچ سلطانی هیچ مالی قبول نکنم، دیگر آنکه به سلام هیچ سلطانی نروم، سوم آنکه مناظره نکنم. اگر دراین نذر نقض آورم، دل و وقت شوریده گردد ... »

9 – 1 بازگشت به میان مردم (499 ه.ق = 1105 م)؛ از این راز هم خودش چنین پرده برگرفته است:

«اتفاق افتاد که در شهور سنه تسع و تسعین و اربع مائه (499 هجری) نویسنده ی این حرفها، غزالی، را تکلیف کردند- پس ازآنکه دوازده سال عزلت گرفته بود، و زاویه ای را ملازمت کرده- که به نیشاپور باید شد، و به افاضت علم و نشر شریعت مشغول باید گشت که فترت و وهن به کار علم راه یافته است. پس دلهای عزیزان از ارباب قلوب و اهل بصیرت به مساعدت این حرکت برخاست و در خواب و یقظت تنبیهات رفت که این حرکت مبدأ خیرات است و سبب احیای علم و شریعت. پس چون اجابت کرده آمد و کار تدریس را رونق پدید شد و طلبه علم از اطراف جهان حرکت کردن گرفتند، حسّاد به حسد برخاستند...»

این حسودان که غزالی به آنها اشاره کرده است، روحانیون حنفی مذهب بوده اند که در دستگاه سنجر شوکت و قدرتی یافته بودند. پس برای حفظ مقام و منصب خویش با برخی از فقیهان مالکی مذهب، از مردم طرابلس غرب، همداستان شدند تا بزرگمردی چون غزالی را با تهمت و نیرنگ از میدان بدر کنند، یا برای پیشبرد مقاصد خود از قدرت شافعی مذهبان بکاهند. غزالی در حضور سلطان سنجر که به لشکرگاه اش حاضر گشته بود، چنین دفاع می کند :

«و اما حاجت خاص آن است که من دوازده سال در زاویه ای نشستم و از خلق اعراض کردم. پس فخرالملک- رحمة الله علیه- مرا الزام کرد که به نیشاپور باید شد. گفتم: "این روزگار سخن من احتمال نکند که هرکه درین وقت کلمة الحق بگوید در و دیوار به معادات او برخیزد." گفت: "[سنجر] ملکی است عادل، و من به نصرت تو برخیزم." امروز کار به جایی رسیده که سخنهایی می شنوم که اگر در خواب دیدمی گفتمی اضغاث احلام است. اما آنچه به علوم عقلی تعلق دارد، اگر کسی را برآن اعتراض است عجب نیست، که در سخن من غریب و مشکل که فهم هرکس بدان نرسد، بسیار است. لکن من یکی ام، آنچه در شرح هرچه گفته باشم، با هرکه در جهان است درست می کنم و از عهده بیرون می آیم؛ این سهل است. اما آنچه حکایت کرده اند که من در امام ابوحنیفه- رحمة الله علیه- طعن کرده ام، احتمال نتوانم کرد...»

ابی حامد الغزالی در سال ۴۹۹ هجری قمری از عزلت بیرون آمد و قصد نیشابور کرد. در نظامیه این شهر به تدریس مشغول شد. علت بازگشت او به نیشابور و تدریس در نظامیه، با آنکه در بغداد از تدریس اعراض کرده بود و از این ماجرا ده سال میگذشت، فرمان پادشاه بود، زیرا این اصرار به قدری شدید شده بود که اگر استنکاف می‌ورزید، بیم جان خویش داشت. اما پادشاهی که غزالی را فرا خوانده بود، محمد برادر برکیارق سلجوقی بود که در سال ۴۹۸ هجری به پادشاهی رسیده بود و شاید از عوامل بازگشت به نظامیه نیشابور، فخرالملک وزیر، پسر نظام الملک طوسی بود که در بغداد غزالی را به تدریس وا داشته بود.

10 – 1 در کنار مردم دیار خود (503 ه.ق = 1109 م)؛ پس از آنکه وسوسه نامردمان در دل سلطان سنجر اثر گذاشت، این پادشاه کس فرستاد و حجةالاسلام را، که در زادگاه خود طابران طوس به تعلیم و عبادت سرگرم بود به لشکرگاه خویش، تروغ- نزدیک مشهد امروز- فرا خواند. غزالی چون دریافت که در کف شیر نر خونخواره ای قرار گرفته و از رفتن چاره نیست، بهانه آورد و با نامه ای استادانه خشم سلطان سنجر را فرونشانید.پس از درگذشت شمس الاسلام کیا امام هراسی طبری، فقیه شافعی و استاد نظامیه بغداد که او نیز از شاگردان برگزیده امام الحرمین و همدرس غزالی بوده است، به اشارت خلیفه عباسی و سلطان سنجر، وزیر عراق ضیاء الملک احمد فرزند نظام الملک به وزیر خراسان صدرالدین محمد فرزند فخرالملک نامه ای نوشت که غزالی را با نوازش و دلجویی به بغداد بازگرداند تا شاگردان مدرسه نظامیه از نابسامانی نجات یابند. ولی غزالی وارسته و دست از همه چیز شسته، تسلیم نشد و اعراض کرد.(م. شریف، تاریخ فلسفه در اسلام، ج2 صص57 -58)

11 – 1 پیوستن به جاودانگان (505 ه.ق = 1111 م)؛ توقف غزالی در نیشابور بیش از دو سال به طول نینجامید، که بار دیگر تدریس را ترک گفت و در طوس عزلت گزید. در خانهٔ خود را به روی آشنا و بیگانه فروبست و با اینکه سلطان سنجر او را به تدریس خواند، غزالی از رفتن سرباز زد و عذر خواست و همچنان در خانهٔ خود منزوی ماند، تا اینکه بعد از دو سال بدرود حیات گفت.( دکتر: زرین کوب، عبدالحسین. «فرار از مدرسه»درباره زندگی و اندیشه امام محمد غزالی، ص 83)

حجة الاسلام امام ابی حامد محمد الغزالی در روز دوشنبه ۳ دی ۴۹۰ شمسی، ۱۴ جمادی الاخر سال ۵۰۵ هجرة قمری، و در سن ۵۵ سالگی در شهر توس (طوس) بدرود زندگی گفت و در طابران طوس به خاک سپرده شد.(دکتر الشیخ محمد رشید القبانی، (مکاشفة القلوب، المقرب الی حضرة علام الغیوب) دار احیار العلوم: بیرت، ص 45)

مرتضی زبیدی نویسنده بزرگترین شرح بر احیاء علوم الدین پایان زندگی غزالی را، در مقدمه خویش بر شرح احیاء با نقل از گفته های دیگران، نیک نگاشته است که ترجمه بخش اول آن چنین است:

«گفته اند که اوقات خود را پیوسته به تلاوت قرآن و همنشینی با صاحبدلان و گزاردن نماز مشغول می داشت تا جمادی الآخر سال پانصد و پنج فرا رسید. احمد غزالی، برادر حجةالاسلام، گفته است: «روز دوشنبه به هنگام صبح، برادرم وضو ساخت و نماز گزارد و گفت "کفن مرا بیاورید" آوردند. گرفت و بوسید و بر دیده نهاد و گفت: "سمعاً و طاعةً للدخولِ عَلی الـمَلِک" آنگاه پای خویش را در جهت قبله دراز کرد و پیش از برآمدن خورشید راهی بهشت گردید.»

دورۀ غزالی که از قرن پنجم تا اوایل قرن ششم هجری است، دارای ویژگیهای زیر است:

1)     این دوره مصادف با واج شکوفایی و تعالی علوم اسلامی بوده است. در این مقطع تعداد قابل توجهی دانشمند در حوزه های گوناگون وجود داشتند.

2)     اختلافات دینی و فرقه ای شدت یافت

3)     رواج همه جانبۀ بعضی از فرقه های مذهبی

4)     اوج ارتباط و پیوند میان دین و فلسفه

5)     رشد تصوف

6)     تأسیس مدارس نظامیه

7)     جنگهای صلیبی که از سال 490 هجری شروع شد و مصادف با زمانی بود که غزالی دورۀ انزوای خود را در قدس می گذراند

8)     بروز اختلاف بین قطعات و اقشار اجتماعی.(تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام از آغاز تا دوره معاصر؛ تقی آزاد ارمکی: ص248) 

غزالی به مسائل سیاسی و اجتماعی جامعۀ خویش آگاهی کافی داشت. این مطلب در آثار باقیمانده از وی قابل رؤیت است. وی در نامه ای که در پاسخ درخواست سلطان سنجر در سال 498 هجری قمری و برای تدریس در نظامیۀ بغداد نوشته، آورده است: «آمدیم به عرض حاجت و حاجت دو است، عام و خاص، حاجت عام آن است که تباه کرد و دار و درخت خشک شده است. بر ایشان رحمت کن تا خدای تعالی بر تو رحمت کند. گردن مسلمانان از بار بلا و محنت گرسنگی شکست. چه باش اگر گردن ستوران تو از طریق زر فرو شکند؟ و اما حاجت خاص آن است که دوازده سال در زوایه نشستم و از خلق اعراض کردم. پس فخرالملک رحمه الله مرا الزام کرد که تو را به نیشابور باید شد. گفتم که این روزگار سخن مرا احتمال نکند، که هر که در این وقت کلمت حق گوید در و دیوار به مجادلت او برخیزد». (همان، صفحۀ 199)

شیوة اندیشۀ غزالی را با دکارت و دیگر فلاسفۀ جدید غرب می توان مقایسه کرد. او در کتاب المنفذ من الضلال مراحل رشد فکری خود را بازگو می کند و می گوید که در آغاز به فهم مبانی علوم یقینی پرداختم. سپس متوجه شدم که حتی در محسوسات نیز می توان شک کرد و پس از ویرانی مبانی محسوسات، بنیان ضروریات و اولیات نیز سست گردید. پس از این، حدود دو ماه در حالت سوفسطایی باقی ماندم که به یاری خداوند به حال صحت درآمدم و معتقد به ضروریات عقلی گردیدم. این معالجه به سبب استدلال و برهان صرت نگرفت، بلکه به لحاظ ایمان به نور الهی انجام پذیرفت. (تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام از آغاز تا دوره معاصر؛ تقی آزاد ارمکی: ص249)  

بعد از آنکه از درد سفسطه آسوده شدم، با سرمایة ضروریات اولیه وارد تحقیق گشتم چون اقسام جویندگان حقیقت را در چهار طایفه 1) متکلمان؛ 2) باطینه؛ 3) فلاسفه؛ 4) صوفیه؛ یافتم به تحقیق در آنها پرداختم. پس از بررسی هر کدام حقیقت را در صوفیه یافتم. حدود6 ماه در این حال بودم و در بستر بیماری بسر می بردم. تنها راه نجات  را دوری از دنیا و حتی درس و بحث یافتم از این رو به بهانۀ مکه به شام شدم. دو سال بعد به بیت المقدس، سپس به حجاز رفتم و پس از آن به طوس بازگشتم. (تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام از آغاز تا دوره معاصر؛ تقی آزاد ارمکی: ص250) 

 

13 – 1 اندیشۀ سیاسی غزالی طوس

گرایش و اندیشۀ سیاسی غزالی را در کتاب نصیحه الملوک می توان یافت. غزالی به انگیزۀ تألیف کتاب شاره کرده است، غزالی پس از بازگشت از انزوای ده سالۀ خویش به طوس باز می گردد و فعالیت علمی خود را به دور از جنجال و هیاهو آغاز می کند. شهرت وی موجب حسادت مخالفان او می شود. سعایت و بدگویی پیش سلطان سنجر می برند. سلطان سنجر، غزالی را جهت ادای توضیح به دربار خویش می طلبد، ولی غزالی به لحاظ اینکه در انزوا با خود عهد کرده است که برای سلام گفتن به دربار سلاطین نرود و از آنان کمک مالی نیز نستاند، از رفتن خودداری می کند. اصرار و پافشاری سلطان سنجر و وساطت وزیر او غزالی را وادار میکند تا نزد سلطان رود. غزالی در گفتگو با سنجر اصول و موازینی برای کشورداری و گسترش عدل و جلوگیری از ظلم و جفایی که بر مردم جامعه روا می شد، ارائه می دهد. سلطان سنجر از او درخواست می کند که مطالب را تنظیم نماید، تا حاکم از آنها به عنوان دستورالعمل استفاده کند و غزالی نصیحه الملوک را به نگارش در می آورد. این کتاب مشتمل بر چندین باب و فصل است. (تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام از آغاز تا دوره معاصر؛ تقی آزاد ارمکی: ص250)  

باب اول) در سیرت حاکم؛ باب دوم) در سیرت وزیران؛ باب سوم) در سیرت دبیران؛ باب چهارم) در بلندی همت حاکم؛ باب پنجم) در حکمتهای دانایان؛ باب ششم) در صفت خردمندان؛ باب هفتم) در یاد کردن زنان و نیک و بد اندیشان؛ باب هشتم) در طبیعت. (تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام از آغاز تا دوره معاصر؛ تقی آزاد ارمکی: ص251)  

بنیانهای اساسی نظریۀ سیاسی غزالی بر چندین اصل عمده استوار است. این اصول عبارتند از:
1) رابطۀ بین دین و سیاست: این رابطه از طریق ارتباط حاکم و عالم دین صورت می پذیرد: «و والی بدان سلامت یابد که همیشه با علمای دینداری بود تا راه عدل به وی می آموزند و خطر این کار وی تازه می دارند». (غزالی، 1351، صفحۀ 13)

2) برقراری عدالت هدف نظام سیاسی- اجتماعی است: «بدان یا ملک، که هر چه در دل باشد، از دانش و اعتقاد بیخ ایمان است و هر چه بر هفت اندام رود، از عدل و اطاعت، شناخت ایمان است و چون شاخ پژمرده باشد، دلیل آن بود که بیخ ضعیف بود». (همان، صفحۀ 8)

غزالی به دلیل رواج ظلم و ستم در جامعه و گسترش نابرابری اجتماعی و اعتقاد بر این اصل که اسلام مدافع محرومان است، ریشه های ظلم را بر می شمارد و نظریة عدالت اجتماعی خود را طرح می کند.

برای روشن شدن دیدگاه غزالی در این زمینه، اصول دهگانة او را نقل می کنیم:

1)     حاکم باید نسبت به منزلت و قدر حکومت و ولایت شناخت داشته باشد

2)     به دیدار علما و پرسیدن پند و نصیحت از آنان علاقه مند باشد

3)     حاکم نباید به این قناعت بکند که خودش ظلم نمی کند، بلکه باید اعوان و انصار را نیز کنترل کند

4)     از تکبر و غرور دوری جوید

5)     در روابط متعادل باشد گ

6)     توکل، عبادت، خلوت در شب و انجام فرایض ترک نکند

7)     از شهوات خوردن نیکو، جامعۀ نیکو دوری جوید و قناعت پیشه کند

8)     پشتکار داشته باشد و کارها را پیگیری کند

9)     ناخشنود شد و عمل حاکم مطابث با شرع بود، ناراحت نباشد. (همان، صفحۀ 25-24)

3) آگاهیهای ضروری برای حاکم: چون دو نوع شناخت‌(شناخت دنیا و شناخت آخرت) وجود دارد، برای حاکم ضروری است که از هر دو نوع آگاهی داشته باشد و زندگی اخروی را که ابدی است، بر زندگی دنیا که ایجاد وابستگی می کند، برگزیند.

4) لوازمات حکومت: این لوازم عبارتند از: دبیری و وجود وزیران خردمند و عادل.

5) نظرگاه جدید نسبت به طبقۀ اصلی جامعه «رعیت»، غزالی در فلسفۀ سیاسی اش برای طبقۀ مظلوم، حق و حقوقی معین قائل شده است و بنیان جامعه را بر دوش آنها استوار می بیند. او همچنین معتقد است که حکومت برای حیات این افراد ایجاد می شود.

6) طرح نور و روشن از زنان: غزالی طبیعت زنان را بررسی می کند و مطابق با آن و وظایف و نقش آنها را در جامعه مشخص می کند. (تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام از آغاز تا دوره معاصر؛ تقی آزاد ارمکی: ص252)  

 

14 – 1 فلسفه غزالی

غزالی فیلسوف به معنی مصطلح آن نبود زیرا او با فلاسفه مبارزه‌ی آشتی‌ناپذیری را آغاز کرده بود. او در همه‌ی حالات در آثار خود هیچ منبعی جز قرآن و حدیث نمی‌شناخت. غزالی قرآن وحدیث را در پرتو حکمت افلاطونیان جدید تحلیل می‌کند او به این سرچشمه‌ی فیاض ازمطالعه «کتاب الربوبیه» دست یافت. فلسفه یونان را از ترجمه‌های آثار فلسفی یونان آموخته همچنین غزالی تاحد زیادی به تورات و انجیل و رسائل بولس ‌قدیس نظر داشته، چنانکه از رسائل اخیر الذکر مکرر در مکرر به عین عبارت نقل کرده است. و نیز پاره ‌ایاز آثار آباءکنیسه‌ی مسیحی شرقی توجه داشته و از طریق آنها به خصوص اوعطیفوس قدیس متأثر شده است. غزالی در همه‌ کتابهایش از دایره‌ی سنت قدم به بیرون ننهاده است و هدفش « احیاء دین حقیقی اسلام و روشن ساختن راه نفس است برای وصول به خدا». (کرن‌ هاردینگ‌، علیت‌؛ غزالی‌ و نظریه‌ کوانتوم‌، ترجمه‌: دکتر سید علی‌اکبر حسینی‌ - محمدرضا فدایی‌،فصلنامه‌ نامه‌ فرهنگ‌،شماره‌28،زمستان‌76)

غزالی از جمله افرادی بود که به دوری مسلمین از تعقل و خردگرایی و نفی فلسفه تاثیر زیادی گذاشت. وی علی رغم اینکه ماهیت فلسفه را دچار مشکل نمی‌دانست، اما پرداخت به آن را مایهٔ ضعف ایمان مسلمانان دانست. کتاب مشهور تهافت الفلاسفه که شاید مهمترین نقد و رد آرای ارسطویی مشربان در تاریخ فلسفه باشد را غزالی به شیوه‌ای فلسفی و نقادانه نگاشت. اسلوب و شیوه منطقی ای که غزالی در نگارش آن کتاب بکار برد امروز فلسفه نقادی نامیده می‌شود. ایرادهایی که غزالی بر مشائیان وارد نموده‌است ذاتاً فلسفی هستند و بعدها در فلسفه مغرب زمین همگی از سوی فیلسوفان بزرگی چون دکارت، هیوم و کانت به شرح و تفصیل بسیار طرح شده‌اند. نفی علیت، اعتباری بودن اخلاق، حمله به استقراء، عدم اعتماد به یافته‌های حسی، حجیت عقل و... که غزالی در این کتاب آنها را به شیوه‌ای منطقی و عقلی طرح نموده، همگی مسائلی فلسفی محسوب می‌شوند که در قرون جدید خود مایه وانگیزه پدیدآمدن مکتبهای جدید فلسفی شده‌اند.(حسین خدیو جم، مقدمه کتاب کیمیای سعادت، نوشته امام محمد غزالی طوسی، ص 128)

 

15 – 1 غزالی و کنفوسیوس در حوزه اخلاق

 قرن ششم تا سوم قبل از میلاد دوره شکوفایی فلسفه باستانی چین و پیدا شدن مکاتب معروف به «صد مکتب اندیشه» بود که از میان آنها مکتب‌های کنفوسیوسی و دائو بسیار مهم بودند. این صد مکتب را به طور کلی در شش مکتب بزرگ اندیشه دسته‌بندی کرده‌اند؛ دائوجیا یا مکتب دائو، ژوجیا یا مکتب فرهیختگان (مکتب کنفوسیوس)، موجیا یا مکتب مودی، فاجیا یا مکتب قانون یا قانونگرایی، یین یانگ میا یا مکتب یین یانگ (راز و رزی) و مینگ جیا یا مکتب نام‌ ها (مکتب سوفسطائیان چینی). (چوجای ووینبرگ جای، تاریخ فاسفه چین، ص24)

بدین ترتیب می‌توان استنباط کرد که دین در چین باستان از اندیشه‌های فلسفی و اجتماعی جدا نبوده است و به همین دلیل با مفهوم دین در جهان غرب و کشورهای اسلامی فرق اساسی دارد. غربی‌ها درباره تقسیم‌بندی دین در چین دچار اشتباه شده‌اند. آنها بر این تصورند که دین چینی را نیز می‌توان مثل سایر کشورها به روش غربی طبقه‌بندی کرد. ظاهراً سه دین مهم و اساسی کنفوسیوسی، تائوئیسم و بودایی در چین وجود داشته است، ولی نباید تصور کرد که هر یک از این ادیان بخشی از یک مجموعه مذهبی را تشکیل می‌دهند، بلکه در مواردی حتی اسامی این ادیان نیز باعث به اشتباه‌افتادن محققان می‌شود. باید گفت که دین در چین یک مسئله مردمی است، به این معنا که دین خیلی محلی و بومی شده و عمومیت یافته است. در مواقعی عنوان کلی کنفوسیوس‌گرایی را به آن اطلاق می‌کنند. در واقع این دین مجموعه‌ای از اعمال و عقایدی است که در جنبه‌های مختلف و نهادهای گوناگون از قبیل تائوئیسم و بودایی را نیز شامل می‌شود. این مجموعه از دید یک غربی ممکن است یک مجموعه غیرمنظم و غیرمنسجم تلقی گردد.

به هر حال باید توجه داشت که فلسفه غربی و چینی از نظر محتوا با یکدیگر اختلاف دارند، فلسفه غربی بیشتر به پنج حوزه پژوهش تقسیم می‌شود؛ منطق یا روش‌شناسی، زیبایی‌شناسی، علم اخلاق و یا رفتارشناسی، علم سیاست یا شناخت حکومت و نهادهای اجتماعی و مابعدالطبیعه یا هستی‌شناسی، ولی خیلی‌کم پیش آمده که فلسفه چین از نیازهای اخلاقی و عملی جدا شده باشد (و صرفاً حالت نظری کامل و خالص را پیدا کند) بلکه همیشه به راه اخلاقی یا عملی بستگی دارد.( میان محمد شریف، «تاثیر فلسفی از دکارت تا کانت»، ترجمه نصرالله پور جوادی، ص 532)

علاوه بر آنچه گفته شد پایه و اساس این دو اندیشه از همدیگر جدا است. فلسفه غربی از تضاد عوامل متفاوت جهان یعنی از تضاد میان مفاهیم انسانی و خدایی، آرمانی و واقعی، جامعه و خرد، قدرت و آزادی و مانند این‌ها تأثیر پذیرفته است، ولی فلسفه چینی پیوستگی جهان است نه تضاد آن.

چند اصل بنیادی ما را در باز شناختن فلسفه چینی از فلسفه غربی کمک می‌کند. فلسفه غربی با علم و دین بستگی دارد اما فلسفه چینی به اخلاق و سیاست و ادبیات و هنرهای زیبا نزدیک‌تر است، زیرا آرمان شناخت برای شناخت در چین یافت نمی‌شود. چه در چین هنگامی طالب شناسایی‌اند که وسیله رسیدن به هدف‌های عملی و شریف باشد. چینیان به خلاف غربیان چندان شوقی به دین ندارند. هر دستگاه بزرگ اندیشه چینی در آغاز همچون یک فلسفه تربیت نفس می‌شکند و تنها از سر اتفاق است که شکل آیین دینی را به خود می‌‌گیرد. بسیاری از فیلسوفان چینی عناصری را که به گمان غربیان دین را از فلسفه محض ممتاز می‌کند نفی کرده‌اند. این عناصر یکی عقیده به « برترین باشنده» یا وجود متعال و دیگری عقیده به بیمرگی روان است. از همه فیلسوفان بزرگ دوره جو تنها او آموزه آسمان را باشنده‌‌ای خدایی می‌دانست و حتی او هم این عقیده را فقط به شکل یک نیروی برانگیزاننده به کار می‌بست که به کار تعلیم « مهر به همه» می‌آمد که این خود اساساً آموزه‌‌ای انسان‌گرایانه است. به این ترتیب جایی که انسان غربی دیندار است و عمیقاً وابسته به عشق خداوند است، مرد چینی انسان‌گرا و پای بند اخلاق است.( حکمت علی اصغر، تاریخ ادیان، ص 108)

همین وضع در مقایسه فلسفه چینی با جهان اسلام نیز صادق است، چه در اسلام نیز تقسیم بندی غربی یا به تعبیر بهتر تقسیم بندی هلنیستی فلسفه باعث تمایز فلسفه اسلامی و چینی است، اما یک امتیازی که در مقایسه غرب با اندیشه چینی می‌توان یافت، این است که در اسلام آیین‌ها (=احکام شریعتی) خیلی شبیه به آیین ( =لی) چینی می‌باشد‌ و از این جهت در این مقایسه از فلسفه غربی جدا می‌شود. علاوه بر این نگرش که مسلمان به خدا دارد عمیقاً با نگرش یک چینی به آسمان متفاوت است. اگر چه با اندیشه غربی هم تفاوت دارد ولی عمق آن چندان ژرف نیست. برخی از صاحبنظران مدعی هستند که دین کنفوسیوسی را به سختی می‌توان در زمره ادیان به حساب آورد بلکه بیشتر یک مکتب اخلاقی است، زیرا بنیانگذاران آن اعتقاد به وجود یک خداوند مشخص و انجام مراسم دعا و نماز، و پرستش همگانی یک ذات را تشویق ننموده‌است.(هیوم،رابرت، تاریخ ادیان زنده دنیا، ترجمه دکتر عبدالرحیم گواهی،ص158)

به هر حال کنفوسیوس و تأثیر شگرفی که اندیشه او در مردمان چین و مکاتب بعد از او گذاشته قابل انکار نیست، به‌ویژه مکتب اخلاقی که به جهانیان عرضه کرد از خود عنوان شخصیتی اخلاقی و بنیانگذار یک مکتب اخلاقی نامی به یادگار گذاشت و در ردیف مکاتب اخلاقی جهان قرار گرفت.

اشتغال فکری عمده این مصلح متواضع، تشویق مردم بدین امر بود که وظایف اجتماعی‌شان را به نحو شایسته‌ای انجام دهند. کنفوسیوس مسلماً از تعظیم و تکریمی که از وی بعمل می‌آوردند، بخصوص از کشتن حیوانات در مراسم نیایش و قربانی به خاطر او دچار دهشت می‌گردد.(همان، 168)

به همین دلیل بود که برای آیین نظام خاصی قایل بود و مردمان زمان خود را به مسایل و وظایف اجتماعی آشنا می‌ساخت. با وجود آنکه اندیشه‌های کنفوسیوس از بدو پیدایش کنفوسیانیزم با عصر حاضر فرهنگ و اندیشه دینی- فلسفی و اجتماعی چین را تحت تأثیر داشته و در قرون متمادی به عنوان دین رسمی این کشور بوده‌است، اما در حال حاضر اشاره به آیینی دارد که با انقلاب 1911-م چین پنهان شد

/ 7 نظر / 141 بازدید
دوست قدیمی

سلام.مطالب کامل و جامع بود ولی خوندنش مشکل. بااجازتون کپی کردم تا بتونم کامل بخونم.

یک دوست

با سلام خدمت سرکار خانم شیوا مرادی می خواستم بگم وبلاگ پرمعنا و خوبی دارید زیرا آدم چیزهای جالب و خوبی از شما یاد میگیرد امیدوارم در تمام مراحل زندگیتان موفق باشید

رضارفیعی

با سلام خدمت سرکار خانم شیوا مرادی از زحمت های شما در درست کردن این وبلاگ و مطالب خوب آن تشکر می کنم و امیدوارم در تمامی مراحل زندگیتان موفق و پیروز باشید[خداحافظ]

رضاشهبازی

[هورا][هورا][هورا][هورا][هورا] [هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا] سلام وبلاگ هنری زیبایی داری ای دوست اگر به ما هم سر بزنی خوشحال میشیم.

حامد صلصالی

سلام! « ساری تئل و جشنواره موسیقی نسلی از آفتاب » در « آذربایجان مدنیّتی » پابوس کلیّه ی سروران گامی است. [گل][گل]

غرور

سلام خوب و عالی فقط خیلی زیاد بود کپی کردم با اجازتون به ماهم سر بزنینی www.aem-iaukhsh.com رقص قلمت پاینده[گل]